از تاکسی هفتتیر پیاده شدم پیچ میدان را به سمت شمال پیچیدم یکهو انگار افتادم وسط صحنهیی از فیلمهای فلینی. خیل عظیم ماشینهای آتشنشانی قرمز و بزرگ در صفی طولانی پارک شده بودند، نصف عرض خیابان را ماشینها، نیروهای پشتیبانی و آتشنشانهایی با صورت و لباسهای دودگرفته ولو شده کف پیادهرو گرفته بودند. مردچاق قدبلندی از لابهلای ماشینهای پارک شده بعد از صدای عربدهش بیرون آمد در حالی که پای تلفن با تیپ کارمندان عالیرتبه، کتوشلوار و کیف و شکم قرص و محکمش بالای کمربند میلرزید و از دهنش تف فواره میزد تو هوا، داد زد «تو غلط کردی تو غلط کردی». همان لحظه بود که بلخره رد دود را پیدا کردم، از پشت سر کارمند عربدهکش توی کوچه لابهلای ساختمانهای دراز دود باریک و سیاهی به هوا بلند میشد و به باقی دودهای شهر که دو برابر حد مجاز بودند میپیوست. چه افتخاری بالاتر از این برای یک دود؟
مرد کارمند ناگهان چرخید در حالی که همانطور پای تلفن داد میزد بیتوجه به التهاب و شلوغی فضا با عربده گفت تو هنوز پشم سینهات بعد حرفش را قطع کرد چون فهمید اشتباه و بیربط است، دوباره با صدای یواشتر و شمردهتر ولی همانقدر با ژست شاکی تصحیحش کرد و گفت «تو هنوز چهارتا خال مو پشت لبت درنیومده واسه من...»، از فریادها و لرزشهایش دور شدم داشتم میافتادم بغل آتشنشانی دودگرفته که کاش افتاده بودم ولی فقط از خیلی نزدیک هم رد شدیم با خنده گفتم خسته نباشی، خندهام نسبتی با سر و وضعش و موقعیت بحرانیای فضا نداشت اما بازهم لبخندی زد و گفت قربان شما.
همه میدویدند و ماشینهای بیشتری به صف آتشنشانی اضافه میشدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمیآمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشینهای قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیادهرو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند میشد با هوایی که نفس میکشیدم و دودی که از سر آدمهای عصبانی بلند میشد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود میکرد و بازدمم میتوانست هوا را آلوده کند.
همه میدویدند و ماشینهای بیشتری به صف آتشنشانی اضافه میشدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمیآمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشینهای قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیادهرو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند میشد با هوایی که نفس میکشیدم و دودی که از سر آدمهای عصبانی بلند میشد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود میکرد و بازدمم میتوانست هوا را آلوده کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر