صبح با گاری جدید رفتیم خرید هنوز از در بیرون نرفته بودیم و نظرات کارشناسیمان درباره چرخهایش، نحوه صعود و فرودش از پستی بلندیهای کوچه را با هم درمیان نگذاشته بودیم که ت جون همسایه طبقه اول را توی خیابان دیدیم. ت جون عینک آبی روشن زده بود و من از پشت شیشه عینکش کبودیهای پشت چشمش و بعد بخیههای پلکش را دیدم. شروع کرد به آه و ناله و درباره همسایهها، اول فحش به طبقه دومی که یخچال فریزر و اجاق گاز جهیزیه خواهرزادهاش را توی حیاط ما پارک کرده بود و بعد از آن لاستیک و ضایعات ماشین جایش گذاشته بود و بعد رسید به کارگاه هنری زیرزمین که تمام حیاط را رنگی کردهاند و به گربهها غذا میدهند و همه جا را به گند کشیدهاند و بعد که آدمها تمام شدند عقدههپراکنیاش رسید به صدای گربه توی کوچه پشتی که هیچ معلوم نیست مریض شده یا بالغ که نمیگذارد بخوابم و در انتها هم بوهای توهمی که توی راهپلهها میپیچد؛ من هم مثل مدیرکلها قول دادم همهشان را پیگیری کنم چون هیچ کس دیگر جواب تلفن ت جون را نمیدهد، هیچ کار دیگری هم از دستم بر نمیآمد، نفس کشیدن هوای آلوده خیابان و تماشای زخمهای ترسناک پلک ت جون و جاخالی دادن نسبت به عقدهها واقعا راهی جز قول دادن برایم نگذاشته بود.
سازمان گوشت توی قسمت گوشت قرمزمثل همیشه صف درازی بود اما ماهیها زیر آوار یخ، منجمد و سرد در آرامشِ خواسته نشدن به اطراف زل زده بودند، توی یخچال وسطی هم مغز چهارتا گوسفند روشن و شفاف با رگهایی که هنوز از گذر خون قرمز بودند کنار هم مرتب و تفکیک شده توی ظرفی با روکش شفاف نشسته بودند، زیر پای پاچهها و سیرابیها و زبانها. بعد از تمام شدن خرید تهبرگ خریدمان را توی تنگ بلور بزرگی میانداختند تا در قرعهکشی شرکت کنیم من با ذوق گفتم پس مال ما رو بدین خودم بندازم، گفت "نه عزیزم اعضا اینجا" بعد لبها رو غنچه کرد و از زیر میز کیسه مچاله شدهای بیرون کشید و اسم ما را پرت کرد توی کیسه حقارتبار اعضا.
وقتی رسیدیم خانه رفتم زیرزمین تا با خانم ع درباره تعدادی از نکاتی که خانم ت با توپ پر متذکر شده بود حرف بزنم، خواهر قدبلند خانم ع دم در سیگار میکشید و تعدادی خانم دیگر در حال رنگ کردن و تفکیک پشمهای توی یک کاسه بودند. تا چشمشان به من افتاد گفتند "وااای موهاتو چرا زدی؟" بعد خانم قدبلند سیگاری در جوابشان گفت "از بس شیکه". همین که خانم ع را پشت ستون پیدا کردم و گفتم "راستش خانم ت را دیدم که..." حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت: "این خانوم فکر میکنه کیه؟" بعد دهانش را کج کرد و گفت هی "از آلمان اومدم از آلمان اومدم" بعد رو کرد به دختر بغلدستی گفت "ما ایرانیا کره ماه هم که بریم..." دختر بغل دستیاش توی لباس سرخابی با موهای قهوهای بافته شده دو طرف سرش با صورتی بیحس و بیواکنش گردنش را به سمت خانم ع چرخاند و لبهایش را که با خط لبی متقارن و کشیده روی هم نقاشی کرده بود همانطور بیحرکت نگه داشت، اگر ژاپن بود میتوانست به جای زن سیلیکونی با مردی مهربان تا آخر عمر زندگی کند. خانم ع که همین طور از غیبت پشت سر خانم ت عصبانیتر میشد و هیچ جوره دلش از این همه نفرتپراکنی خنک نمیشد یهو صدایش رفت بالا گفت "منم مهندسم منم درس خوندم، پونزده سال تو صداسیما کار کردم همین حالا برین صداسیما از دم در تا طبقه آخر اسم منو بگین همه منو میشناسن هیچ کسی تو صدا و سیما به معروفیت من نیست" تلاشم برای آرام کردنش بیفایده بود، یک پر پرتقال خونی از توی بشقاب برداشتم توی صندلی خودم را شل و ول کردم و شروع کردم نوازش کردن پرشین سفید افادهای صندلی بغلی تا عقدههای خانم ع به تنم اصابت نکند. خانم ع طی سخنانش چند بار گفت "من میتونستم پریشب با سیمچین اون سیم برق موتورخونه رو ببرم تا همه ساختمون تا صبح یخ کنن تو سرما ولی به خودم گفتم تو شخصیتت بالاتر از این حرفاس" با وحشت از این که تمام حدسهایم درباره خرابکاری در موتورخانه درست بود در حالی که به نظر رامین خیالپردازیهای مغز دیوانه من بود، از کارگاه هنری خانم ع در رفتم.
قرار شد تعدادی نکته از طرف خانم ع هم به ت برسانم، رساندم و بعد خانم ت تعدادی نکته و تذکر دیگر برای رساندن به خانم م همسایه طبقه دومی بارم کرد. الاغ مهربانی شده بودم، با تذکرات سراسر عقده ع و ت راهی طبقه دوم شدم، در باز شد و عکس آقا روی شومینه خانم م چشمکی ریز بهم زد، هربار از این که خانم م جلوی عکس آقا با تاپ و شلوارک میچرخد تعجب میکنم. نکات و تذکرات را گفتم و چندتا فحش و دری وری دیگر درباره ع و ت شنیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و پریدم بالا و در خانه پناه گرفتم.
خواب بعد از ظهر کابوسی بود از تمام اتفاقات امروز، پرشین سفیدی که تمام غذاهای باجو را خورده بود، او را کتک زده بود و هربار که سرم را میبردم زیر مبل تا ادبش کنم خودش را تبدیل به دو گربه وحشی و ترسناک میکرد اما همین که رامین را صدا میزدم تا بیاید ببیند دوباره میشد پرشین سفید لش و بیآزار قبل، یک جایی از کابوسم توی راهپلههای خانه دوستم توی اتاقی که شش در پنهان زیر لایه گچی دیوارها داشت گیر افتاده بودم و با پیدا کردن هر کدام از درها فقط وارد دنیایی ترسناکتر میشدم، مردی که آلتش را توی دستش گرفته بود و توی خیابان میچرخید، پارچهفروش مخوفی که یک توپ پارچه پشمی سرمهای را تا بینهایت باز میکرد و سگی که از نزدیک گربه بود، تنها نقطه امن خواب بعدازظهرم باجو بود، عادی و آشنا.
وقتی بیدار شدم رامین کنارم در آرامش نشسته بود و گفت "بلند و شمرده صدام زدی بیام گربهای رو ببینم که خودشو تبدیل میکنه" گفتم چرا بیدارم نکردی؟ با خندهای شیطانی که معلوم بود حرف زدنم توی خواب جسابی سرگرمش کرده گفت: "آخه تو همیشه تو خواب حرف میزنی".
سازمان گوشت توی قسمت گوشت قرمزمثل همیشه صف درازی بود اما ماهیها زیر آوار یخ، منجمد و سرد در آرامشِ خواسته نشدن به اطراف زل زده بودند، توی یخچال وسطی هم مغز چهارتا گوسفند روشن و شفاف با رگهایی که هنوز از گذر خون قرمز بودند کنار هم مرتب و تفکیک شده توی ظرفی با روکش شفاف نشسته بودند، زیر پای پاچهها و سیرابیها و زبانها. بعد از تمام شدن خرید تهبرگ خریدمان را توی تنگ بلور بزرگی میانداختند تا در قرعهکشی شرکت کنیم من با ذوق گفتم پس مال ما رو بدین خودم بندازم، گفت "نه عزیزم اعضا اینجا" بعد لبها رو غنچه کرد و از زیر میز کیسه مچاله شدهای بیرون کشید و اسم ما را پرت کرد توی کیسه حقارتبار اعضا.
وقتی رسیدیم خانه رفتم زیرزمین تا با خانم ع درباره تعدادی از نکاتی که خانم ت با توپ پر متذکر شده بود حرف بزنم، خواهر قدبلند خانم ع دم در سیگار میکشید و تعدادی خانم دیگر در حال رنگ کردن و تفکیک پشمهای توی یک کاسه بودند. تا چشمشان به من افتاد گفتند "وااای موهاتو چرا زدی؟" بعد خانم قدبلند سیگاری در جوابشان گفت "از بس شیکه". همین که خانم ع را پشت ستون پیدا کردم و گفتم "راستش خانم ت را دیدم که..." حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت: "این خانوم فکر میکنه کیه؟" بعد دهانش را کج کرد و گفت هی "از آلمان اومدم از آلمان اومدم" بعد رو کرد به دختر بغلدستی گفت "ما ایرانیا کره ماه هم که بریم..." دختر بغل دستیاش توی لباس سرخابی با موهای قهوهای بافته شده دو طرف سرش با صورتی بیحس و بیواکنش گردنش را به سمت خانم ع چرخاند و لبهایش را که با خط لبی متقارن و کشیده روی هم نقاشی کرده بود همانطور بیحرکت نگه داشت، اگر ژاپن بود میتوانست به جای زن سیلیکونی با مردی مهربان تا آخر عمر زندگی کند. خانم ع که همین طور از غیبت پشت سر خانم ت عصبانیتر میشد و هیچ جوره دلش از این همه نفرتپراکنی خنک نمیشد یهو صدایش رفت بالا گفت "منم مهندسم منم درس خوندم، پونزده سال تو صداسیما کار کردم همین حالا برین صداسیما از دم در تا طبقه آخر اسم منو بگین همه منو میشناسن هیچ کسی تو صدا و سیما به معروفیت من نیست" تلاشم برای آرام کردنش بیفایده بود، یک پر پرتقال خونی از توی بشقاب برداشتم توی صندلی خودم را شل و ول کردم و شروع کردم نوازش کردن پرشین سفید افادهای صندلی بغلی تا عقدههای خانم ع به تنم اصابت نکند. خانم ع طی سخنانش چند بار گفت "من میتونستم پریشب با سیمچین اون سیم برق موتورخونه رو ببرم تا همه ساختمون تا صبح یخ کنن تو سرما ولی به خودم گفتم تو شخصیتت بالاتر از این حرفاس" با وحشت از این که تمام حدسهایم درباره خرابکاری در موتورخانه درست بود در حالی که به نظر رامین خیالپردازیهای مغز دیوانه من بود، از کارگاه هنری خانم ع در رفتم.
قرار شد تعدادی نکته از طرف خانم ع هم به ت برسانم، رساندم و بعد خانم ت تعدادی نکته و تذکر دیگر برای رساندن به خانم م همسایه طبقه دومی بارم کرد. الاغ مهربانی شده بودم، با تذکرات سراسر عقده ع و ت راهی طبقه دوم شدم، در باز شد و عکس آقا روی شومینه خانم م چشمکی ریز بهم زد، هربار از این که خانم م جلوی عکس آقا با تاپ و شلوارک میچرخد تعجب میکنم. نکات و تذکرات را گفتم و چندتا فحش و دری وری دیگر درباره ع و ت شنیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و پریدم بالا و در خانه پناه گرفتم.
خواب بعد از ظهر کابوسی بود از تمام اتفاقات امروز، پرشین سفیدی که تمام غذاهای باجو را خورده بود، او را کتک زده بود و هربار که سرم را میبردم زیر مبل تا ادبش کنم خودش را تبدیل به دو گربه وحشی و ترسناک میکرد اما همین که رامین را صدا میزدم تا بیاید ببیند دوباره میشد پرشین سفید لش و بیآزار قبل، یک جایی از کابوسم توی راهپلههای خانه دوستم توی اتاقی که شش در پنهان زیر لایه گچی دیوارها داشت گیر افتاده بودم و با پیدا کردن هر کدام از درها فقط وارد دنیایی ترسناکتر میشدم، مردی که آلتش را توی دستش گرفته بود و توی خیابان میچرخید، پارچهفروش مخوفی که یک توپ پارچه پشمی سرمهای را تا بینهایت باز میکرد و سگی که از نزدیک گربه بود، تنها نقطه امن خواب بعدازظهرم باجو بود، عادی و آشنا.
وقتی بیدار شدم رامین کنارم در آرامش نشسته بود و گفت "بلند و شمرده صدام زدی بیام گربهای رو ببینم که خودشو تبدیل میکنه" گفتم چرا بیدارم نکردی؟ با خندهای شیطانی که معلوم بود حرف زدنم توی خواب جسابی سرگرمش کرده گفت: "آخه تو همیشه تو خواب حرف میزنی".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر