نمیدونم چی شد که دست از درددلکردن کشیدم یا شاید اون دست از من کشید. در واقع کسی نیست که بخوام براش درددل کنم و سرمو بذارم رو شونهش دامنش یه جاییش خلاصه و اشک بریزم. مامانم خیلی دوست داره بعد از این همه سال آزار کمی هم نقش مادرای صبور و مهربون رو بازی کنه و پای تلفن همینطور که من دارم اشک میریزم پیازداغش رو هم بزنه و از مشکلات پسرهای رشیدرعناش بگه تا من خودمو تو اشک و آه تنها نبینم اما متاسفانه زمانهمون به هم نمیخوره، یعنی این کارا شاید ده سال پیش روم جواب میداد و از داشتن مادری صبور که موقع غرغر من دیوونه نمیشه خوشحال میشدم اما حالا کسلترم میکنه. کسی که باهاش زندگی میکنم هم هیچ وقت انتخابم برای درددل کردن نیست چون کسی که هر روز و هر لحظه فقط با اونی قدر تو توی لحظهی سخت فرسوده و داغونه حالا چه کاریه مجبورش کنی رنج تو رو هم به دوش بکشه. دوست و این چیزام که افسانه است، یعنی نه که وجود نداشته باشه ولی کسی که زمانبندیش و مکانبندیش بهم بخوره تو دستوبالم نیست، من خودمم برای کسی شنونده درددل نیستم که کسی برای من باشه، ضمن این که الان اصلا دوره زمونهی درددل نیست الان دوره دورهی نمایش دستاوردها و خوشبختیهاست، یه بخشی هم هستن که یک گوشه فقط ناله میکنن و اتفاقا خیلی استقبال میکنن از درددل شنیدن اما اینا خیلی خطرناکن چون خوشی و تفریحشون در گرو شنیدن بدبختی بقیهاس و اگه تو یک خط دردت رو یک روزی بهشون بگی اون درد هیچ وقت از بین نمیره، یعنی شما و دردت و رنجت فورا تبدیل به سنگ میشین در همون لحظه و تا مدتها مجبورین به رنج کشیدن ادامه بدین چون اینها عبور کردن رو از ریشه یاد نگرفتن و منجمد کردن اتفاقات خاصیت اصلیشونه.
عملا موضوع درددل منتفیه و چیزی به اسم درددل برام موجودیت نداره، روزایی مثل امروز که تحت فشار هورمونها و خواب بد با گریه از خواب بیدار میشم فقط لحظهشماری میکنم زودتر تنها شم تا رو به موبایلم برای خودم گریه کنم و گلچینی از تیکههای دردناک انیمهها و فیلمایی که تو این مدت دیدم رو دوباره تماشا کنم و اشک بریزم.
حالا الان یه پری مهربون هم از لای موجا بزنه بیرون و بگه خب بفرما دردل چیزی ندارم بگما، یعنی کلا نظری درباره چیزی که بهش میگم درددل ندارم، یه غرغری که با صنعت اغراق هم زده شده و خودمم به خزعبل بودن جزییاتش آگاهم و فشار ناخودآگاه آسیبدیدهام توی گذشته و زندگیهایی که کردم چرا اصلا باید آدم حساب بشه، یعنی نمیدونم چی شد که یواشکی این اعتقاد توم جا افتاد که درد و رنج و حرص و غصه همون بهتر که بیصدا و یواش و توی خودم باشه تا بزرگتر از ابعاد واقعیش بشه با یه مشت روضهخون دورش. البته چون خیلی وقته جز با رامین با کسی حرف از جزییات نیست یادم نمیاد که قبلا وقتی هرجایی سفره دلمو پهن میکردم چه شکلی بود، فقط یادمه خیلی تلاش زیادی لازم نبود تا گریهام به خنده برسه، وسط جمعیت کنده شدن از خودم خیلی راحتتر بود اما حالا باید بنشینم و صبر پیش گیرم، باید تمرکز کنم و به شاخههای نخل پشت پنجره نگاه کنم به پرواز و جیغ زدن پرستوها و دنبال هم دویدن گربهها در حالی که کرهی چشمم تو اشک میجوشه میاد بالا و آب دماغم خودشو به گردنم میرسونه و مغزم وسط غم و رنج و اندوه سعی میکنه بیاد روی آب و دستام بالبال میزنن با مداد سیاه روی کاغذ موج دریا بکشن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر