همه میدویدند و ماشینهای بیشتری به صف آتشنشانی اضافه میشدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمیآمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشینهای قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیادهرو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند میشد با هوایی که نفس میکشیدم و دودی که از سر آدمهای عصبانی بلند میشد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود میکرد و بازدمم میتوانست هوا را آلوده کند.
۱۷ بهمن ۱۳۹۶
میدان ولیعصر همیشه دود میکند
همه میدویدند و ماشینهای بیشتری به صف آتشنشانی اضافه میشدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمیآمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشینهای قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیادهرو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند میشد با هوایی که نفس میکشیدم و دودی که از سر آدمهای عصبانی بلند میشد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود میکرد و بازدمم میتوانست هوا را آلوده کند.
۱۶ بهمن ۱۳۹۶
قصه رانندههای تاکسی با بوی ماکارونی
۱۴ بهمن ۱۳۹۶
به جویندگان عزیز درد
نوشتن برایم خاطره دوریست از زندگی تنهایی در خانه رو به اتوبان و جلسه داستان شنبهها یا عصرهایی که خسته از سرکار میرسیدم به خانه کوچه مانی و فورا لخت میشدم مینشستم پشت لپتاپ قدیمی تا داستان خیابانها و ساختمانها و آدمهای دور و برم را با گرههای مغزم بیامیزم و منتظر انفجارهای کوچک برای خلق استعاره و تصویر بمانم. استعارههایی گاه اصل و گاه تقلبی که با ژست الهام، صفحه سفید روبرویم را فتح میکردند تا تصویر بزرگتری را در دوردست روایت کنند. تصویر محو و دوری که در دسترس نبودنش بیشتر وادارم میکرد به تلاش برای نوشتن، برای پیدا کردن کلمه و ساختن جملهای که بتواند به فهم بیشتر آن حجم ناشناس ابرگونه توی سرم کمک کند. اما حالا دیگر نه خبری از استعاره است و نه رغبتی برای نوشتن، حتی کورش اسدی هم مرده.
استعارهها دیگر کار نمیکنند و همین کلمات هم دیگر معنای خاصی را به مغزم نمیرسانند. از دست ترانههای قدیمی فارسی که کلماتشان سرراست و دقیق در معنای خودشان استفاده شده کاری برنمیآید و حوصله رودهدرازی روسها در داستان گفتن را هم ندارم. شعرهایی به زبان دیگر میخوانم تا میان کلمات جدید تصویری از مفهومی گم شده ببینم اما آنجا هم خبری نیست و همه چیز به وضوح تکرار همان چیزهاییست که در گذشته بوده.به جویندگان عزیز درد باید بگویم نوشتههایم از درد و سیاهی و اعترافاتم که میدانم شنیدنش چقدر برای شما شیرین بود دیگر تمام شده ولی من راهها رسیدن به این دردهای مکتوب را همیشه باز نگه میدارم و با دقت از مخدوش شدنش جلوگیری میکنم ولی دیگر اعتراف برایم هیجانی ندارد. همه چیز سر جایش باقیست و حتی اگر هزاربار هم همهشان را پاک کنم باز هم میتوانید به جای خالیشان سر بزنید و اثر جادویی اعتراف و تحقیر و تخریب خودم را ببینند ممکن است باور نکنید و یا با من لج کنید و دیگر نگاهی به این سوراخ رها شده نکنید ولی واقعیت همین است که میگویم، درد پاکشدنی نیست.هیچ اعتراف و توی سر خود زدنی قدرت پاک کردن درد را ندارد، درد کم نمیشود فقط میتوان بخشی از درد یا همهاش را فراموش کرد و یا راههای دسترسی به درد را مخدوش کرد.
نوشتههای دیگری هم اینجا هست برای وقتهایی که چیزی برای نوشتن مغزم را حفر نکرده بود و هدفم فقط بافتن آسمان و ریسمان به سبک نویسنده موردعلاقهام بود تا در انتها نوشتهام را مثل پردهای توری با بافتهای ریز و خوشنقش در باد بیاویزم و دوستداران زیبایی را ترغیب کنم با دوربینهایی که حافظهشان از صورت و مناظر ورم کرده دورم بایستند و از پرده خوش نقشم عکس بگیرند ولی این خوانندگان بدشانس گذرشان به آنها نمیافتد و کسی نگران پاک شدن آنها نیست. بودن و نبودنشان فرقی ندارد، چیزی که بودن و نبودنش فرق دارد تلخی و سیاهی و درد است، کسی دنبال قصه بیدردی نمیگردد یا شاید آدم بیدرد قصه نمیخواند.
۲۸ مهر ۱۳۹۶
جمعه بیست وچندم مهرماه
۲۷ آبان ۱۳۹۵
دِریا موجه کاکا
۱۴ تیر ۱۳۹۵
آه ای کفشدوزک
۱۷ خرداد ۱۳۹۵
دهنت رو باز کن من اومدم
هر روز که از خواب بیدار میشم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت میدم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمیشه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکولهای هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضیام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا میتونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاشهای حرفهای که چهل ساله نقاشی میکشن میشینم پشت میزی که یک روز میخواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصلهی کلمهها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول میکنن، یه کاری میکنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمیذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگیها نگاه میکنم کلمهها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع میکنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همهش رو توی چند لحظه میپوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمیمونه، میمونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بیمعنیه، من دوست دارم به جای این همه حرف زدن به خطها و رنگها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظهای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمهها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمینویسم، نقاشی میکشم، خطها و قوسها رو به هم میرسونم و با فشار دادن پلکهام روی هم رنگ رو میپاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچههای شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشرهی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی میکشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامینهایی که میکشم میتونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمیکنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه میخواستم درسخون باشم نه پولدار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمیخوام نقاش باشم، میخوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی میکشم نشیمن سفت و سخت صندلیم یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمیرسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز میکنم و نمیفهمم حتی زندهام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیریهایی دارن دلم میخواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.
۱۳ دی ۱۳۹۴
جزیره منفعلِ جنوبی
۲۱ تیر ۱۳۹۴
به کرمی که با بوسه تو را نوش میکند بگو...
لبخند به سرعت از روی لبهایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح میدیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظهای که تجربه کرده بودم آنقدر عمیق و شیرین بود که نمیتوانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا تهماندهی مزهی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمیفهمد.
میخواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار میکردم "انگار یک لحظه همهی پردهها کنار رفتن و من همه چیز رو میدونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکندهتر و محوتر میشد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطرههای اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشستهام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفتهام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافههای قهوهای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزیاش را آرام به زردی میداد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو میکرد. دلم میخواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم میخواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همهی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایهی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.
گاهی فکر میکنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانهی دایی، پوشیده از درختهای بلند که به طرفِ هم خم شدهاند و راه را در روشنیِ روز پنهان کردهاند، برای همین است که به چشمم نمیآید.
در خانهی دایی میشد همه کار کرد و همه جا رفت، میشد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، میشد چالهیی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، میشد گنجشکهای مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک میکشید.
وقتی وارد خانه میشدیم، پا به راهی میگذاشتیم که دو طرفش را باغهای بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درختهایِ کاجِ بلند جلوتر از همهی درختها راه را برای ما باز میکردند، سخت میشد راه برویم، بیشتر اوقات میدویدیم، میدویدیم و بلند بلند میخندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همانجایی که صدای خانه شروع میشد، درختهای کاج تمام میشدند و بوتههای رز و یاس باریکی راه را به محوطهیی باز میرساندند. انتهای محوطهی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا میرسید، خانهیی بزرگ بود، با پنجرهها و درهایی که تمام نمیشدند و پشهبندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانهی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم میبندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی میکنند.