۲۷ آذر ۱۳۹۰
آدم متوسط سعی میکند متوسط بودنش را به دست فراموشی بسپارد. صبحها یک جا میرود سرکار و عصرها هم جای دیگری. شبها وقتی میرسد خانه از خستگی فورن کپه مرگش را میگذارد تا وقت نداشته باشد به متوسط بودنش فکر کند. وی همچنین مجبور است کارهای عنش را کارهایی خفنطور تلقی کند. عشق تخمیاش را الکی گنده میکند. کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینها را خفن میپندارد و مدام میگوید اوووو اینهمه کاااار. ته همهی اینها آدم متوسط مدام با خودش تکرار میکند "یه روز خوب میاد حاجی" و کلن فقط همین یک جمله را بلد است و آنقدر تکرارش کرده نخهایش نمایان شده و از سوراخ وسطش میتوان بیلاخ پشتش را دید. وی اما چشمانش را فشار میدهد تا بیلاخ را نبیند و به جای اینها خودش را با چمدان قرمز روی پله برقیهای فرودگاه امام تصور میکند در حالی که اشک گوشه چشمانش را پاک میکند و از دور برای پدر و مادرش دست تکان میدهد و در صحنه بعد خارجی را میبیند که در آنجا فیلش را بلاخره هوا کرده و آب دهانِ مادر و پدر و دوست و فلانش را که از گوشه لبشان آویزان است، تصور میکند و آبش میآید. آدم متوسط حتی به معشوقِ جوانیاش فکر میکند وقتی روبروی تلوزیون نشسته و ناگهان چشمش میخورد به فیلی که در هواست ، دوربین عقب عقب میرود و آدم متوسط که حالا دیگر متوسط نیست نخ فیل را در دست دارد و اصلن حواسش به دوربین نیست مثلن و لبخندی فاتحانه مخصوص آدمهای فیل هوا کن بر لب دارد. خلاصه آدم متوسط مژبور است میفهمید؟ مژبور.
۲۶ آذر ۱۳۹۰
فکر کردم باید بیخیال شوم و دیگر ننویسم، فکر کردم آنقدر که باید در این کار جدی نیستم اما تصویر خودِ امروز و دیروزم مدام جلوی چشمم بود، چقدر جان کندم برای نوشتن تکتک جملهها. فکر نمیکردم آنقدر ریده باشم اما خیلی بد ریده بودم. تا حالا داستانی به این بدی ننوشته بودم لابد که همهشان ساکت شدند و حتی توی چشمهایم نگاه نکردند. تصویر کلیشهای آدمهایی که از یک شکست بزرگ برمیگردند و تا صبح بیدار میمانند و بمب اتم میسازند یا یک شبه در جستجوی زمان از دست رفته مینویسند و خلاصه یک حماسهای چیزی خلق میکنند و اینکه هنوز اینقدر خاک بر سرم و به اینها فکر میکنم نیشم را باز میکرد. خندهام میگرفت از خودم که همیشه آدم متوسطی بودم و هیچ وقت حماسه خلق نکردم و هنوز که هنوزه از ده سالگی عبور نکردم و تصویرهای تخمی توی سرم تمامی ندارند.
متوسط بودن درد دارد، توی همه چیز متوسط بودن خیلی درد دارد. توی درس، کار، نوشتن، آشپزی، دوستی و همینطور تا آخر. اما درد بدتر پذیرفتن این متوسط بودن است. این که مدام دست و پا بزنی برای متوسط نبودن، رقتانگیز است. کاش میشد یک نفر بیاید و یک دارویی توی حلقم بریزد و از فردا همهی واقعیتها را بدون درد بپذیرم و این قدر خودم را جر ندهم برای تغییر واقعیتها.
کنار همه اینها خودم را میبینم که اگر دیگر ننویسم پس چه کار کنم؟ آدمهایی که نمیخواهند کون درس را پاره کنند و نمیخواهند روزنامهنگار و ورزشکار و آشپز و خیاط و آرایشگر و هزار کوفت و زهرمارِ بزرگ دیگر شوند، نمیخواهند همسری فداکار و مادری دلسوز باشند و هیچکار دیگری بلد نیستند و دوست ندارند، باید بمیرند؟ یا باید تا هفتاد سالگی توی هر سوراخی سرک بکشند تا شاید این را دیگر دوست داشته باشند؟ آخرش هم مثل یک سگ متوسط بیفتند بمیرند و چیزی که دوست دارند را توی قبر هم کشف نکنند. این با متوسط بودن فرق دارد، اینکه بخواهی یک عن بزرگ باشی و نشوی فرق دارد با این که اصلن نخواهی هیچ عنی باشی و اصلن نفهمی که دوست داری چه عنی باشی. یک حالت بدترش جاییست که حتی حوصله نداری دیگر هیچ عنی باشی.
حتی کیرم ندارم که تهش بگویم کیرم دهنت زندگی و این دردش از همه چیز بیشتر است در این لحظه.
۲۳ آذر ۱۳۹۰
۲۲ آذر ۱۳۹۰
امروز بعد از دو ماه رفتم روزنامه بچهها را ببینم. استقبال گرم و غیرقابل باوری از من به عمل آوردند. حتی بچههای سرویس سیاسی هم از دیدنم نیششان باز شد و ذوق کردند. همه از فضای تحریریه بعد از رفتن من شکایت داشتند، عدهای معتقد بودند بعد از رفتن من شور و نشاط از تحریریه رخت بربست و عدهای آن زمان را دوران اوج تحریریه خواندند و گفتند: بدون تو هیچی صفا نداره حاجی. در همان یک ساعت همه چیز خوب و خوشحال بود و همه اذعان داشتند روح جدیدی به تحریریه دمیده شده. هرکدام دستم را به سمتی میکشیدند و اصرار داشتند کنارشان بشینم. صدای خنده و خوشحالی آنقدر زیاد بود که صاحابش آمد تا دهنمان را به خاطر سر و صدا سرویس کند، اما با دیدن من دست و پایش شل شد و دامن از کف داد. به جون مادرم اگر یک کلمهاش دروغ باشد، حتی بچهای شیرخواره را دیدم که در بغل مادرش از کنارم رد شد و گفت: مامان مامان نسترن، نسترن. همه گفتند: وااااای چقد لاغر شدی و همه محکم مرا در آغوش گرفتند و مردان تحریریه ادای در آغوش گرفتن را درآوردند. نیم ساعت پایین ماندم و با همه لاس زدم بعد رفتم طبقه بالا و وقتی از در وارد شدم همهی صفحهبندها حتی آقای ت جیغ بلندی کشیدند، یکی از بچهها وقتی میخواست به سمتم بیاید و مرا در آغوش بگیرد صندلی را ندید و نزدیک بود پهن زمین شود اما با دستان من نجات یافت. ازم خواستند به یاد آن روزها برایشان آواز بخوانم اما من گفتم الان آماده نیستم و نفسم یاری نمیکند. نون همانطور در شکست عشقی یکسال پیشش باقی مانده بود و سین همانطور بیشوهر، عین هم همانطور نالان و غصهدار اما همه به من گفتند چقدر قیافهات عوض شده و چقدر لاغر و داف شدهای و فلان. بعد رفتم اتاق دیگر و بچههای سرویس عکس از دور آغوششان را گشودند و من خودم را در آغوششان پرتاب کردم، الف مرا به گرمی فشرد و گفت: دیگه پایه سیگار ندارم و به گام. من زدم پشتش و گفتم: بریم یه سیگار بزنیم. رفتیم توی دستشویی و به یاد ایام گذشته سیگار کشیدیم و به همان سنت قدیمی الف فندک را گرفت جلو تا سیگارم را روشن کنم. هنگام خداحافظی غم را در چهره تکتکشان دیدم و با التماس ازم خواستند باز هم به دیدنشان بروم. میم و الف عزیزم تا دم در همراهیام کردند و از دور به تاکسی گرفتنم خیره شدند و به آرامی اشک گوشه چشمشان را پاک کردند.
۲۱ آذر ۱۳۹۰
امروز آنقدر غمگین بودم حتی شوخیهای همکار بامزهام که هر روز سر به سرم میگذارد و قارقار باهم میخندیم هم خوبم نکرد. توی خیابان عینک گذاشتم و داریوش گوش کردم و گریه کردم، هیچ جای غمگینیِ امروزم خودم تنها نبودم. یک درد بدی بود، با دیدن هر آدمی که از کنارم میگذشت بیشتر میشد، درد تکتک آدمهای توی خیابان و اتوبوس انگار روی سرم خراب میشد. آن قدر با سلولهایم حسش میکردم که نمیشد جلوی اشکهایم را بگیرم. دلم میخواست یک دست بزرگ داشتم و دراز میکردم و همهی آدمهای این جا برمیداشتم و یکجایی توی یک جزیرهی دورافتاده رها میکردم. سرم را پایین انداخته بودم و به کف پیاده رو نگاه میکردم، آن قدر خلط و کثافت همه جای پیاده رو بود که داشتم بالا میآوردم، زندگیمان شده همین، خلط و کثافت و تهوع. هرجایش را انگشت میکنی از یک جای دیگرش این کثافتها بیرون میریزند. چرا ما؟ چرا ما باید همچین جایی به دنیا بیاییم تا فرار کردن بشود آرزویمان و بعد از فرار آنقدر چیز پشت سرمان جا گذاشته باشیم که تا آخر عمر پدرمان را دربیاورد. چرا باید وقتی توی شکم مادرم بودم، قحطی و جنگ و بمباران باشد تا تکتک سلولهایم بشود ترس؟ چرا آرزویم باید شلوغی دوباره خیابانها و کتک خوردن و از ترس دویدن باشد تا خیالم راحت شود زندهام؟ چرا همه سوراخهایم پر از بیماری روانی و درد و مرض است؟ چرا دلخوشیام باید آغوش آدمی باشد که حتی من را نمیبیند و توی خوابهایم دیگر خودش نیست و من نمیشناسمش؟ چرا ما باید وسط همهی این دنیا اینقدر بیپناه و تنها رها شده باشیم تا توی هر سوراخی سرک بکشیم برای چهار خط نوشتن و دو دقیقه فراموش کردن اینهمه تنهایی؟ چرا مثل نهنگها خودکشی دستهجمعی نمیکنیم تا خلاص شویم؟
۲۰ آذر ۱۳۹۰
در حال حاضر دوست ندارم کسی ببیند غصه دارم. یک وقتهایی از اینکه فلان چیز را نوشتم از خودم بدم میآید. قیافه تکتک آدمهایی که حدس میزنم اینها را میخوانند تصور میکنم و از خودم که مثل احمقها آن وسط زیر نور میچرخم متنفر میشوم. در بعضی موقعیتها تصویر دروغ از خودم دادن را بیشتر دوست دارم چون توهم دشمن و توهم پوزخند احتمالیِ دشمن موقع خواندن حقیقت اذیتم میکند. دشمن که میگویم منظورم خیلی چیز خوف و وحشتناکی نیست، مثلن توی گودر یک آدمهایی بودند که من لایکهایشان را بررسی میکردم و اینها فقط چیزهایی را لایک میزدند که من توی آنها بدبخت و قابل ترحم بودم، حالا شاید طرف اساسن بدبخت و قابل ترحم دوست داشت و یا اینکه از فرط "اوه چقد منم" لایک میزد ولی همین آدم توی مغز من دشمن نام گرفت و یا آدمهایی که دیگر دوستم ندارند و یک روزی داشتند و اگر اینها را میخوانند کلن برای همان پوزخند است به زعم بنده. یک گروه دیگر هم هستند که در طبقه دائمالچسنالهها طبقهبندی میشوند و کلن خوششان میآید یکی به تیمشان اضافه شود، اینها هم دشمناند در قاموس من و گروه آخر که از همه بیشترند آنهایی هستند که در مقاطع مختلف زمانی مورد تمسخر من واقع شدند و چون اصولا من خیلی آدم مسخره کنی قلمداد میشدم و شاید میشوم اینها روز به روز تکثیر شدند، اینها هم دشمناند.
خیلی شبیه به آقا شدم وقتی در نماز جمعه پشت تریبون ایستاده، سرش را به طرفین میگرداند و انواع دشمن را برای حضار نام میبرد، دشمنان من هم همانقدر موهوم و تخیلیاند. اعتراف میکنم گاهی به جمهوری اسلامی ایمان میآورم چون همان وقتها به شدت نظریههایم برای خودم قطعی و درست است. در همان بعضی وقتها با جمهوری اسلامی همدردی میکنم حتی، چون کسی درکش نمیکند که چقدر حسش درست است و چقدر دشمن دارد و همه فقط بلدند مسخرهاش کنند. و حتی مانورهای نظامی و هارت و پورتهایش را هم درک میکنم چون آن قدر توهم دشمن خار آدم را میگاید که هیچ کاری جز همین مانورها و هاروتوپورتها از دستت برنمیآید. نمیدانم اگر بمب اتم و یا حق کشتار مردم و یا حق اعدام داشتم چطور میشد، لابد از ترس همین دشمنان توهمی هر لحظه یک جا را با خاک یکسان میکردم و عدهای را بمباران و بعضیها را اعدام میکردم. قسمت خوبش اینجاست که من دو قطب دارم و وقتی روی آن قطب هستم همه را دوست میدانم و طبعن خودم را همه جا پهن میکنم، خلاصهاش اینکه توهم دشمن درد بدیست و بروید خدا را شکر کنید که از سلامت کامل روانی برخوردارید.
۱۹ آذر ۱۳۹۰
برادرم یه آدم بیخیال و داغونیه، همیشه وقتی باید تو یه تایم مشخصی یه کاری رو انجام بده کلن فراموش میکنه و دو روز بعد تموم شدن مهلت کاره میفهمه جا مونده. همیشه مامانم آویزون در و دیوار بود تا یه چیزایی رو براش تمدید کنه، از ثبتنام کنکور گرفته تا همین دیروز که اگه جریمه صد و شصت و نه تومنی رو تا دوازده شب پرداخت نمیکرد امروز باس دو برابرش رو میداد. منی که مث سگ از دسش حرص میخوردم حالا به همون قاعده ریدم شایدم شدیدتر. یک امیدای ریزی هنوز اون ته هست که اگه جواب نده نمیدونم چیکار کنم، دارم دروغ میگم همین حالا راههایی که باید برای بعدش انتخاب کنم رو مثل اسلاید از جلوی چشمام گذروندم ولی خب آخه کلی دردسر داره و کونم میسوزه که فقط به خاطر حواسپرتی و گشادی یک تلفن زدن و صدتا کوفت و زهرمار دیگه یک فرصت دیگه رو از دست دادم.
یک اتفاقایی هست که قبل از افتادن، تو مغز من برای خودشون میوفتن و این افتادن در حالیه که من هنوز وقت دارم یه کاری کنم تا نیوفتن. این اتفاقا با دیتیل از جلو چشمم رد میشن و من تا خرتناق در اونها دخول میکنم. روزی صدبار از در خونه تا سر بهار به این فکر میکردم که بلاخره کار از کار میگذره و من جا میمونم، همون لحظه گوشی رو برمیداشتم تا زنگ بزنم بعد میگفتم کله سحر مردم خوابن پس یک ساعت دیگه زنگ میزنم بعد میرسیدم سرکار و یادم میرفت تا آخرشب تو رختخواب که به خودم قول میدادم فردا حتمن زنگ میزنم. نمیدونم چند روز ولی خیلی روزا این لحظه الانم رو دیدم و از ترس حواسم رو پرت کردم تا بهش فکر نکنم و خودم رو دلداری دادم "نه بابا مگه دیوونهیی؟ حتما انجامش میدی" بعضی وقتام به بعد جا موندنم فکر کردم که چی میشه و در جواب به خودم میگفتم لابد اتفاق بهتری میوفته. راستش رو بگم من خرافاتی و عنم، کلن معتقدم هر اتفاقی برام میوفته بهترین اتفاق ممکنه و ته این یه جور اعتقاد تخمی به تقدیر و این حرفا نهفتهس که خواننده نکتهسنج خودش میفهمه.
یکی دیگه از اتفاقایی که قبل از وقوع دیدم امروز بود که بهم زنگ زدن گفتن بپر حساب فلان بانک رو وا کن و شماره حسابت رو فورن اسمس کن تا حقوقت رو بدیم بت و این آخرین فرصته وگرنه میره تا ماه بعد. ولی من کارت شناسایی همرام نبود و به همین دلیل حقوقم تا ماه بعد پرید. اینا همه در حالی اتفاق افتاد که من از پریشب نیت کرده بود وقتی برگشتم تهران کارت ملیمو از تو کیف قرمزه بذارم تو کیف سبزه و در همین راستا صدتا داستان توهمی ترسناک که در نتیجه نداشتن کارت شناسایی اتفاق میوفته رو تو ذهنم مرور کردم، در انتها نذاشتم و امروز اینجوری شد. بعد به یک مرتبهیی رسیدم به هرچی فکر میکنم فورن ترس برم میداره و به خودم میگم هو هو هو فکر نکن، دیریم دیم دیریم دیم بیا بیرون، اصن منو نگا بش فکر نکنیا. مثلن دیشب تو جاده فکر میکردم الان یک تریلی میاد رومون و من میمیرم و تو همون لحظه نگران این بودم اگه بمیرم هیچ کدوم از دوستام نمیفهمن. چون نه رفیق گرمابه و گلستان دارم تا از نبودنم نگران شه، نه این که اصولن برای کسی مهمه من کجام، ته تهش مثلن برا موسن و بناز مهم بشه و در انتها بعد یک ماه پاشن بیان دم در خونمون و بفهمن من مردم، اصلن اون موقع دیگه چه فایده؟ حتی به فیسبوک و وبلاگ و اینام فکر کردم که بعد از من چی به سرشون میاد و مثل همیشه تصمیم گرفتم پسوردام رو یه جای امن بذارم و وصیت کنم بعد از من چراغ اینارو روشن نگه دارن. بعد به خودم گفتم هی هی هی نسترن بیا بیرون، نه که از مردن خودم بترسم، نه به قرآن، فقط نگران برادر تازه دومادم بودم. الان که نشستم اینجا این کسشرا رو مینویسم به بیماری وسواس فکری خودم آگاهم ویک بخش زندگیم رو هواست و در اوج بیپولی به سر میبرم و نه شام خوردم، نه دوش و نه هیچ کوفت دیگهیی و احتمالن دو یا سه نصف شب خوابم میبره و صبح خواب میمونم و همینطور این چرخه ادامه دارد.