۱۵ فروردین ۱۳۹۱

الان نیاز دارم از خانه و زندگی‌ا‌م فرار کنم.‏
هیچ وقت رویای فرار کردن نداشتم. همیشه فرار کردن برایم حسی لحظه‌ای بود و هیچ وقت به طور جدی درباره‌ش فکر نکردم اما حالا به خودم آمدم دیدم چهار ساعت است نشسته‌ام راه‌های فرار را بررسی می‌کنم. فکر می‌کنم باید یک جایی باشد که هیچ چیزی نباشد، زندگی در آن به شکل معمول جریان نداشته باشد. زمان بی‌معنی باشد، کار و عشق و پول و باقی کثافت‌کاری‌ها تعریف نشده باشند. باید بشود حافظه‌ام را پاک کنم، مادر، پدر، دوست‌پسر، دوستان، اتفاقات، همه چیز فراموش شود و من با خیال راحت یک جای دیگر فرار کنم به همان جایی که هیچ جایی نیست و حتی نفهمم فرار کرده‌ام.‏
اتفاق بدی نیافتاده، همه چیز مثل دیروز، پریروز، یک ماه پیش است. مثل تمام این دو ماهی که خوب بودم. حالا هم بد نیستم، حتی خسته و داغون هم نیستم. هوا ابری‌ست و من فقط احساس می‌کنم این زندگی من نیست. هر لحظه به تصمیم‌گیری درباره آینده‌ام نزدیک می‌شوم بیشتر می‌فهمم چقدر زندگی کثافت است. زندگی کثافت است چون مغز من همان طوری پیش نمی‌رود که مسیر عادی زندگی‌ام پیش می‌رود. مغز من یک جای دیگر است، در اوج خوشی و لذت یک جای دیگر است. جایی شبیه به خلا. جایی که گاهی سیاه سیاه است بدون هیچ صدا و تصویری، گاهی سفید و پرنور است که هیچ چیزی در آن دیده نمی‌شود. جایی‌ست که نمی‌دانم کجاست فقط می‌دانم این جایی که در آن هستم نیست.‏
کارهای زیادی انجام دادم تا مغزم را به همان مسیری بکشانم که زندگی‌ام در جریان است. داستان نوشتم، عاشق شدم، درس خواندم، کار کردم، قرص خوردم اما هیچ کدام هنوز نتوانستند جلوی مغزم را بگیرند. استاد داستان‌نویسی‌‌ام یک روز گفت "من اگر بتوانم به فکر تو افسار بزنم تمام مشکلات حل می‌شود"، دایی منصور می‌گوید "اگر سرعت فکر کردنت را پایین بیاوری همه چیز حل می‌شود" دکترم می‌گوید "اگر این قدر توی همه چیز فرو نروی همه چیز حل می‌شود". خودم اما فکر می‌کنم هیچ کدام از این کارها امکان‌پذیر نیست، من فقط باید باور کنم تمام آدم‌ها همین هستند، باید بفهمم نوشتن از مغزم کسشر محض است، باید بفهمم در وضعیت خارق‌العاده‌ای به سر نمی‌برم، باید قبول کنم همه‌ی آدم‌ها به صورت ناخودآگاه با این خاصیت مغزشان کنار آمده‌اند و من هنوز راه کنار آمدن را یاد نگرفته‌ام. همه‌ی این‌ها یعنی من به مرحله‌ای که اغلب آدم‌ها رسیده‌اند، نرسیده‌ام.‏
صبح بیدار شدم، گریه کردم. برای این‌که هوا ابری بود. خنده‌دار است، من برای هوای ابری گریه می‌کنم در حالی که در بزرگترین رویای زندگی‌ام هوا ابری‌ست. یک‌بار درباره‌اش نوشته بودم، این که از بچگی همیشه خودِ چهل ساله‌ام را با پالتوی بلندِ مشکی وسط یک چهارراه بزرگ می‌بینم در حالی که هوا ابری‌ست و باد می‌وزد. این بزرگترین رویای زندگی من است. چهل سالگی! بزرگترین رویای زندگی من زنی چهل ساله و تنهاست وسط خیابان. هیچ قبل و بعدی برای خود چهل ساله‌ام در آن لحظه متصور نیستم. نمی‌دانم وسط آن چهارراه چه کار می‌کنم، از کجا می‌آیم و به کجا می‌روم، حتی قیافه‌ام را توی چهل‌سالگی نمی‌توانم تصور کنم اما همیشه فکر کردن به این تصویر برای لذت‌بخش بوده و شب‌ها و روزها تصورش کردم.‏
هروقت بخواهم جلوی مغزم را بگیرم تا باور کند این زندگی واقعی من است این رویا را هزار بار مرور می‌کنم. بهش می‌فهمانم آینده‌ای که برای خودم متصورم هیچ چیز خاصی نیست و همین مسیر هم به همان آینده ختم می‌شود لابد. مغزم اما آرام نمی‌شود، اوایل می‌شد اما حالا نمی‌شود.‏
احساس می‌کنم تا همان چهل سالگی وقت دارم، وقت دارم یک جور دیگر زندگی کنم، کارهایی را انجام دهم که آن زن چهل ساله انجام نمی‌دهد، جوری لباس بپوشم که آن زن چهل ساله نمی‌پوشد، تنها نباشم. در واقع رویای من شده نقطه‌ی پایان زندگی‌ام ‏ یا پایانِ زندگی‌ام تنها رویای من است و در تمام این سال‌ها بوده.‏
مغز من کثافتِ محض است، آن قدر از زندگی عادی‌ام فاصله گرفته که در تمام لحظات همان جایی‌ست که همه چیز تمام شده و هیچ چیزی نیست. باید فرار کنم و به مغزم برسم انگار.‏

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

یک روزهایی چسناله عادی‌ترین کار روزانه‌ام بود. بابلسر بودم، دوست‌پسرم سیصد کیلومتر دورتر از من، تنها بودم، وسط یک شهر کوچک بدون هیچ دوستی. به خودم حق می‌دادم به گا باشم، گریه کنم، درس نخوانم، ادا اطوار دربیاورم و هزارتا کس‌کلک‌بازی دیگر.‏ کسی نبود دستم را بگیرد و نگذارد خودم را بزنم، صبح تا شب به گا بودم و به گا بودنم پذیرفته شده بود و کسی سعی نمی‌کرد فازم را عوض کند.‏
امروز غروب پای تلفن خواستم گریه کنم، بی‌دلیل، فازِ عنِ چتی. نمی‌شد، نمی‌توانستم. صدایش، حرف زدنش، نسترن گفتنش هیچ کدام مهلت نمی‌داد گریه کنم. پنج دقیقه با دلیل و منطق بهم ثابت کرد نباید با خواننده آهنگی که اشکم را درآورده، همذات‌پنداری کنم. همین تلاشش آن قدر خنده‌دار بود که از گریه کردن منصرف شدم.
روز قبل از برگشتنم گفتم نمی‎ توانم برگردم، نگرانم، نگران مامان، گفتم اینجا حالم را بد می‌کند، زندگی همه به گاست و از این‌همه کثافت خسته شدم، عر زدم. سعی کرد آرامم کند اما من بیشتر توی فاز چسناله فرو می‌رفتم. منتظر بودم پا به پایم بیاید، نیامد. گفت زیادی ادای آدم‌های نگران را درمیاورم. گفت توی کافه از افتادن صندلی پشت سرم بیشتر از همه نگران شدم و ابراز احساسات کردم، توی مهمانی بیشتر از همه برای کسی که حالش بد بود نگران بودم و فلان، بعد هم نتیجه گرفت کلن فاز من نگرانی‌ست و عادت کرده‌ام به این کار. من که خوب خودم را می‌شناسم مطمئن بودم حق دارد. غلاف کردم. ته همه‌ی این‌ها قرار شد هروقت دلم چسناله و غرغر میخواهد بی‌خود فاز چیزهایی که واقعی نیستند را برندارم و اگر دلیلی وجود ندارد و یا کسشر است دنبال دلیل گنده نگردم و با همان دلایل دری‌وری خودم چسناله و غرغر راه بیندازم.‏
حالش کلن خوب است و کمتر چیزی حالش را بد می‌کند، توی تمام این مدت فقط یک بار واقعن از اتفاقی بد شد و همان یک بار هم کمتر از یکی دو ساعت آرام شد. آن‌قدر بی‌خود حالش را بد نمی‌کند که حسودی‌م می‌شود. . گریه کردنم واقعن اذیتش می‌کند، من این اذیت شدن را می‌بینم. آن‌قدر بد شدن حالش بدیهی‌ست که از خودم بدم می‌آید. خیلی سعی می‌کنم توی فاز چسناله تخمی فرو نروم و حالش را بد نکنم، دارم یاد می‌گیرم به حال یک نفر دیگر فکر کنم، دارم باور می‌کنم حال یکی واقعن به حال من ربط دارد.
انگار این آدم همان چیزی‌ست که من همیشه سعی کردم باشم و نتوانستم، همان چیزی را زندگی می‌کند که من این همه سال خواستم زندگی کنم و نتوانستم. بودنش هر لحظه یادم می‌آورد دوست داشتم چطور باشم. هروقت حواسم پرت می‌شود و به نسترنی که همیشه حالم را به هم می‌زد نزدیک می‌شوم فقط کافی‌ست نگاهش کنم، اجازه بدهم حرف بزند، دوستم داشته باشد تا دوباره برگردم به همان نسترنی که دوستش دارم.‏

۱۲ فروردین ۱۳۹۱

نفهمیدم کی یک سال شد. یک سال است اینجا می‌نویسم. وقتی آرشیو را نگاه می‌کنم این همه تغییر را باور نمی‌کنم. یک سال پیش کلن زندگی‌ام یک جور دیگر بود، عاشق یک نفر دیگر بودم، دوستانم بیشتر بودند، کارم، خانه‌ام.‏ حالا تقریبا یک سال است از خیلی‌ها بی‌خبرم و همه چیز عوض شده.‏
زندگی این روزهایم را دوست دارم و از تمام تغییرات راضی هستم.‏
برگشتم تهران، در واقع فرار کردم. حالم خوب است، خیلی بهتر از سه روز پیش. ‏
روزم را خوب شروع کردم، با صدای رامین، بعدتر با دیدن الاهه، جمعه بازار، یک مانتوی آبیِ تابستانی خریدم، چِت کردم، چتِ خوب. موزیک‌های هومن توی چتی چیزی‌ست شبیه به معجزه. فاز عکس‌ نگاه کردن را هم تازه یاد گرفتم. یک کاسه مربای تمشک خوردم، خوابیدم و دوباره با تلفن رامین بیدار شدم و انگار روز جدید شروع شد.‏
مدام به آدمی فکر می‌کنم که شباهت‌های زیادی میان خودم و او حس می‌کنم. توی لجنی گیر افتاده که من دو سه سال پیش وسطش بودم. دوست دارم بروم دستش را بگیرم، بگویم تمامش کن، یکهو، همه چیز را، بگویم به من نگاه کن، ببین همه چیز تمام شده، ببین همه چیز خوب است، ببین همه چیز فراموش شده. دوست دارم بروم دستش را بگیرم و به زور بیرون بکشمش.‏
رامین پریروز گفت بیخود نگران می‌شوم، بیشتر منظورش فیک بود. خودم هم خیلی وقت‌ها نگران بودنم را باور نمی‌کنم. فکر میکنم هروقت احساس می‌کنم از نگرانی حالم بد است، واقعی نیست و واقعن از چیز دیگری بدم. حالا هم که نگران این آدم هستم باورم نمی‌شود، خیال می‌کنم بیشتر دوست دارم به خودم که این همه تغییر کردم و همه چیز را عوض کردم فکر کنم و لذت ببرم.‏
‏این چند روز وقتی به این آدم فکر می‌کنم یاد گذشته خودم می‌افتم، یاد رابطه قبلی، آدمِ قبلی، فکر می‌کنم اگر آدم قبلی نبود شاید هیچ وقت داستان‌ها و دروغ‌هایم تمام نمی‌شد. اما این روزها هروقت حرف می‌زنیم فکر می‌کنم چقدر از هم دوریم و چقدر خوب که دیگر باهم نیستیم. حرف زدن باهاش راحت نیست، بی‌اعتمادی قبل آن قدر هست که وقتی حرف می‌زنم، تصورش می‌کنم که هیچ کدام از حرف‌هایم را باور نمی‌کند و پوزخندش یادم می‌آید و نگاه سنگین و آزار دهنده‌اش. باورم نمی‌شود این همه سال این نگاه را تحمل کردم. شاید آن روزها حس این‌که دوستم دارد باعث می‌شد تحمل این نگاه راحت‌تر باشد اما حالا سخت و آزاردهنده است.‏
بعضی وقت‌ها که رامین مچم را می‌گیرد و می‌گوید بعضی از رفتارهایم واقعی نیست، دوباره همین حس سراغم می‌آید و سعی می‌کنم کمی فاصله بگیرم اما رامین فرق دارد، وقتی این کار را می‌کند تهش جوری برخورد می‌کند که انگار رفتارم برایش عجیب نیست، خیلی طبیعی‌ست و برای همه اتفاق می‌افتد. سرزنش نمی‌کند و خیلی راحت از کنارش عبور می‌کند، تعمیمش نمی‌دهد به تمامی رفتارهایم. از بالا نگاهم نمی‌کند و این خودش خیلی خوب است.‏
مرضیه گفت قبلن بهتر می‌نوشتم، خودم هم می‌دانم. آن روزها مدام تنها بودم و همه حرف‌هایم را هزاربار توی مغزم برای خودم تکرار می‌کردم. وقتی این صفحه را باز می‌کردم کاملن می‌دانستم چه چیزهایی می‌خواهم بگویم. اما حالا روزی دو ساعت پای تلفن حرف می‌زنم، احساساتم را می‌گویم، فکرهایم را، چیزی برای خالی کردن نمی‌ماند. حالا هم از یک جایی شروع کردم به یک جای بی ربط ختم شد.‏‏‏

۰۹ فروردین ۱۳۹۱

یک_ زندگی‌ام یک حالت فلج‌گونه احمقانه‌ای گرفته. تعطیلات تخمی، بیکاری، بی‌پولی، غم. از صبح که بیدار می‌شوم تا شب ساعت‌ها برای تک‌تک آدم‌های دور و برم غصه می‌خورم، گریه می‌کنم. آدم‌هایی که بدبختی‌ها‌شان همیشه سر جایش است و سال‌هاست هر روز بدبخت‌تر از قبل می‌شوند.‏ آدم‌های بی‌پولی که بیماری‌های دردناک می‌گیرند، بچه‌هایشان معتاد می‌شوند، بیکار می‌شوند، تصادف، سرطان، مرگ.‏
وقتی اینجا هستم به زور می‌خواهم حس بدبختی‌شان را کم کنم. وسط مهمانی‌ها بیخود شروع می‌کنم رقصیدن و شلوغ‌بازی، آویزان‌شان می‌شوم تا بیایند اینجا بمانند تا مدام چرند بگویم و حواسشان را پرت کنم، پای حرف‌هایشان می‌نشینم و سعی می‌کنم دلداری تخمی بدهم. مهمانی که تمام می‌شود، از در که بیرون می‌روند، حرف‌هایشان که تمام می‌شود به گا رفتن من شروع می‌شود و به صورت فرسایشی ساعت‌ها به گا می‌روم. کاش می‌توانستم یقه‌شان را بگیرم به زور از زندگی‌شان بیرون بکشم‌شان و پرتاب‌شان کنم وسط یک جنگل نزدیک خط استوا.‏ 

دو_ خسته شدم. از این که نمی‌توانم مامان را دو دقیقه تنها بگذارم خسته شدم. یک هفته‌ست روزی دو بار سعی می‌کنم راضی‌اش کنم بیاید پیش من و دیگر برنگردد اما قبول نمی‌کند. نمی‌توانم نیم ساعت بروم سیگار بکشم از ترس این‌که دلش از تنهایی بگیرد. دوست داشتم بروم مسافرت اما از ترس تنها ماندن و غصه خوردنش بی‌خیال شدم، دوست دارم برگردم خانه‌ی خودم اما باز هم نمی‌توانم. فکر می‌کنم حالا که بیکار هستم و وقتم کاملن مال خودم هست نباید دریغ کنم. نبودن نسیم به اندازه کافی غصه‌دارش می‌کند، نمی‌خواهم دلتنگی برای من و حسرت خانه‌ی خالی و ساکت بیشترش کند. خودم خیال می‌کنم همین که صدای موزیک را بلند می‌کنم، هر نیم ساعت بغلش می‌کنم، از خوشگلی‌اش تعریف می‌کنم و به غرغرهایش گوش می‌کنم خوب است. مثل احمق‌ها از حالا نگران شبی هستم که همه باهم می‌رویم و دوباره تنها می‌شود.‏
سه ندارد، یعنی دارد، خیلی بیشتر از سه هم دارد اما آن‌قدر کلافه و کیری‌ام که ترجیح می‌دهم درم را بگذارم.‏

۰۴ فروردین ۱۳۹۱

یک_ وسط گریه‌ی من و صدای غمگین پشت تلفن یک‌هو دلم تنگ شد، برای یک تصویر از خودم توی هفته گذشته. پنجره باز بود، روز بود، وسط خانه با صدای معین می‌رقصیدم و می‌خندیدیم.‏در این دو سه روز از هر فرصتی برای گریه کردن استفاده کردم. از خواب بیدار می‌شوم وهمه چیز معمولی شروع می‌شود. می‌روم روی ترازو و قول می‌دهم امروز طبق رژیم گذشته‌ام غذا بخورم. صدای تلفنم درنمی‌آید، خواب است و بیدارش نمی‌کنم. توی آشپزخانه می‌چرخم و سعی می‌کنم با مامان خوب باشم تا با بداخلاقی روزم را به گه نکشد. گاهی می‌روم و گاهی توی همین اتاق می‌مانم. آدم‌ها که می‌آیند کنارشان می‌نشینم، بلندبلند حرف می‌زنم و می‌خندم. شب نزدیک می‌شود و من هرلحظه غمگین‌تر و تنهاتر می‌شوم و با ولع همه چیز را می‌بلعم.‏ این وسط‌ها باز هم می‌پرم بیرون، معاشرت می‌کنم، می‌خندم اما وقتی به اتاق برمی‌گردم همه چیز شروع می‌شود.‏


دو_ کارمان شده تعریف کردن خاطرات تکراری کودکی. نسیم نیست و همه‌مان سعی می‌کنیم نبودنش را فراموش کنیم تا مامان غصه نخورد. دلم برای بودن‌مان تنگ شده. هر چهار نفر وسط هال ولو شویم، انار و تخمه بخوریم و الکی بخندیم و دعوا کنیم. دلم برای تصویر همان فیلمی که از ده سال پیش مانده، من با لگد به پای مرتضی می‌زنم و مرتضی با کتلت توی دهنش بغض می‌کند و مامان سرم داد می‌کشد، تنگ شده. دلم برای نسیم تنگ شده.‏


سه_ دوست دارم محو شوم. همه فراموشم کنند، اگر جایی من را دیدند، نشناسند. دوست دارم تصویرم از ذهن آدم‌ها پاک شود. یک آدمِ بی‌تعادلِ روانی. با گریه‌ها و خنده‌های اگزجره‌طور. با یک مشت فکر کثافت و کلمه‌ها بی‌معنی. نمی‌دانم چه چیزی می‌خواهم. حتی نمی‌دانم اگر شرایطم این‌طور نباشد، دوست دارم چطور باشد. وسط گریه شروع کردم خندیدن، به نظرم دلیلی برای گریه کردن وجود نداشت. رفتم کسشر خنده‌دار تماشا کردم. کمتر از نیم ساعت می‌گذرد اما گریه دارم. دوست دارم معتاد شوم، معتاد شوم و کلن توی نشئه‌گی زندگی کنم و یا کلن زندگی نکنم.‏ کس می‌گویم، دوست ندارم، فقط خواستم تاثیرگذار تمام کنم اما همه کارهایم، حتی ریدنم توی این لحظه فیک محض است.‏ عوق.


شب بخیر زن‌عمو

۰۲ فروردین ۱۳۹۱

مدام به خودم نگاه می‌کنم سعی می‌کنم به خودم بقبولانم شوآف نیستم اما چیزهایی پیدا می‌کنم که تمام سعی‌ام را زیر سوال می‌برد. به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم نشانه‌هایی جمع کنم تا خودم را دلداری بدهم و بگویم همه آدم‌ها شوآف‌اند. خوشبختانه زیاد هم پیدا می‌کنم. کافی‌ست کمی بشناسم‌شان. همین حالا آدمی روبرویم است که اصرار دارد به صورت زیرپوستی به همه بفهماند چه کتابی می‌خواند و چه فیلمی می‌بیند و چه جاهای خفنی رفته و فلان، یعنی اصرار دارد ما را در جریان تمامی اتفاقات روزانه‌اش قرار دهد در حالی که تمام این کارها را ارزش می‌داند و از تمام این حرف‌ها نتیجه می‌گیرد آدم خفن و فلانی‌ست. اگر می‌آمد همه این‌ها را لیست‌طور می‌نوشت این قدر شوآف بودنش تابلو نبود اما حالا زجر پنهانی که برای زیرپوستی گفتن تمام این‌ها کشیده توی ذوق می‌زند.‏
گاهی آن‌قدر به این موضوع فکر می‌کنم که دلم می‌خواهد محو شوم و همه آثار و نشانه‌هایم را از تمام سوراخ‌های دنیا پاک کنم. نوشتن، شنگول بودن، مهربان بودن، رقصیدن، دوست داشتن و هزارتا کار دیگرم را به حساب شوآف بودنم می‌گذارم و می‌توانم انگشتم را تا ته توی هرکدام فرو کنم و به همه اثبات کنم آدم شوآفی هستم. بعضی وقت‌ها دلم به حال خودم می‌سوزد و به خودم حق می‌دهم خودم را بپاشم بیرون حتی اگر شوآف تلقی شود. این تلقی شدن رفتارها به شوآف هم خیلی سخت است، من فکر می‌کنم آدم مقابل در فلان کار خودنمایی می‌کند در حالی که ممکن است آدم مقابل کلن همه چیز تخمش باشد. برای من تعیین کردن شوآف بودن آدم‌ها سخت است، یعنی وقتی سعی می‌کنم منطقی باشم سخت است و در مواقع دیگر همین‌طور روی هوا درباره آدم‌ها نظر می‌دهم و با اطمینان می‌دانم رفتارشان شوآف‌طور است یا نه. این قابلیتی‌ست که خود به خود پیدا کردم و خیلی هم خودم را در آن حرفه‌ای می‌دانم.‏‏‏
خیلی دلم می‌خواهد آدم شوآفی نباشم و همه چیز را برای خودم نگه دارم اما وقتی آدم‌هایی که شوآف نیستند یا سعی می‌کنند نباشند را نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چه زندگی غمگینی دارند.‏

۲۹ اسفند ۱۳۹۰

هی خواستم ادای این وبلاگ‌نویس‌های خفن را دربیاورم که پست آخر سالشان فلان است اما پست خاصی نمی‌آید.
پریودم، پریود دردناک. دیشب دوازده ساعت وسط برف و یخبندان توی جاده بودم، وقتی رسیدم باورم نمی‌شد جاده تمام شد. سرد و ترسناک بود، قیافه آدم‌های ماشین‌های دیگر شبیه جنازه‌هایی بود که همان‌طور نشسته، مرده بودند. با همه این‌ها من برای این‌که مرجان نترسد و بخندد تمام طول راه دلقک‌بازی درآوردم، رقصیدم، ابی خواندم. وسط ترافیک، ماشین‌ها را به نافرمانی مدنی دعوت کردم و همه شروع کردند بوق زدن. فکر می‌کردم فقط من زنده‌ام، یخبندان شده و نباید بگذارم آدم‌ها بخوابند. همین من، یک سال پیش توی این وضعیت اولین به گا رفته‌ی جمع بودم لابد.‏ اما حالا همه چیز عوض شده.‏
دیروز صبح با رامین خداحافظی کردم، جلوی آسانسور لب و لوچه‌ام از بغض کج شد. دو هفته به نظرم زیاد است، لااقل برای من که این‌همه روز کنارش زندگی کردم، خودم را لوس میکنم شاید، عوق. شمال واقعن بهار است، توی خیابان واقعن بوی عید می‌آید. پیاده رفتم کتاب بخرم، الکی. بیشتر می‌خواستم از ام‌پی‌فور جدیدم استفاده کنم. از روزی که خریدیم تا حالا تنها و پیاده راه نرفتم. همان روزی که دسته در ورودی آپارتمان را شکستم یک بار ازش استفاده کردم، همان روز هم فقط برای استفاده از ام‌پی‌فور جدید بیرون رفته بودم.‏ هومن کلی موزیک خوب برایم ریخته، وسط خیابان راه می‌رفتم اما انگار مثل روزهای قبل روی مبل نشسته بودم، رامین توی آشپزخانه می‌چرخید، همه بودند، می‌خندیدیم و صدای همین آهنگ‌ها می‌آمد.‏
دو ماه هست باهمیم. این دو ماه بهترین روزهای سال بود. مطمئنم دوستم دارد، مطمئنم دوستش دارم. همین اعتماد و اطمینان بهترین قسمتش است، آرامش دارم و از هیچی نمی‌ترسم. دوست دارم مدام باشد. چند روز قبل که هوای تهران ابری بود حالم خیلی بد بود و کلی دهنش را سرویس کردم اما حالا هوا خوب است، من خوبم و خیلی دوستش دارم.‏
اگر عید را هم تبریک بگویم و آهنگ جدید شهرام صولتی را بزنم تنگش دیگر کامل می‌شود. دست خودم نیست، یک دخترمهربانِ خالتورِ کیری توی شکمم خوابیده بود و حالا که بلند شده با فشار روی دیوار می‌پاشد.‏