برگشتم تهران، در واقع فرار کردم. حالم خوب است، خیلی بهتر از سه روز پیش.
روزم را خوب شروع کردم، با صدای رامین، بعدتر با دیدن الاهه، جمعه بازار، یک مانتوی آبیِ تابستانی خریدم، چِت کردم، چتِ خوب. موزیکهای هومن توی چتی چیزیست شبیه به معجزه. فاز عکس نگاه کردن را هم تازه یاد گرفتم. یک کاسه مربای تمشک خوردم، خوابیدم و دوباره با تلفن رامین بیدار شدم و انگار روز جدید شروع شد.
مدام به آدمی فکر میکنم که شباهتهای زیادی میان خودم و او حس میکنم. توی لجنی گیر افتاده که من دو سه سال پیش وسطش بودم. دوست دارم بروم دستش را بگیرم، بگویم تمامش کن، یکهو، همه چیز را، بگویم به من نگاه کن، ببین همه چیز تمام شده، ببین همه چیز خوب است، ببین همه چیز فراموش شده. دوست دارم بروم دستش را بگیرم و به زور بیرون بکشمش.
رامین پریروز گفت بیخود نگران میشوم، بیشتر منظورش فیک بود. خودم هم خیلی وقتها نگران بودنم را باور نمیکنم. فکر میکنم هروقت احساس میکنم از نگرانی حالم بد است، واقعی نیست و واقعن از چیز دیگری بدم. حالا هم که نگران این آدم هستم باورم نمیشود، خیال میکنم بیشتر دوست دارم به خودم که این همه تغییر کردم و همه چیز را عوض کردم فکر کنم و لذت ببرم.
این چند روز وقتی به این آدم فکر میکنم یاد گذشته خودم میافتم، یاد رابطه قبلی، آدمِ قبلی، فکر میکنم اگر آدم قبلی نبود شاید هیچ وقت داستانها و دروغهایم تمام نمیشد. اما این روزها هروقت حرف میزنیم فکر میکنم چقدر از هم دوریم و چقدر خوب که دیگر باهم نیستیم. حرف زدن باهاش راحت نیست، بیاعتمادی قبل آن قدر هست که وقتی حرف میزنم، تصورش میکنم که هیچ کدام از حرفهایم را باور نمیکند و پوزخندش یادم میآید و نگاه سنگین و آزار دهندهاش. باورم نمیشود این همه سال این نگاه را تحمل کردم. شاید آن روزها حس اینکه دوستم دارد باعث میشد تحمل این نگاه راحتتر باشد اما حالا سخت و آزاردهنده است.
بعضی وقتها که رامین مچم را میگیرد و میگوید بعضی از رفتارهایم واقعی نیست، دوباره همین حس سراغم میآید و سعی میکنم کمی فاصله بگیرم اما رامین فرق دارد، وقتی این کار را میکند تهش جوری برخورد میکند که انگار رفتارم برایش عجیب نیست، خیلی طبیعیست و برای همه اتفاق میافتد. سرزنش نمیکند و خیلی راحت از کنارش عبور میکند، تعمیمش نمیدهد به تمامی رفتارهایم. از بالا نگاهم نمیکند و این خودش خیلی خوب است.
روزم را خوب شروع کردم، با صدای رامین، بعدتر با دیدن الاهه، جمعه بازار، یک مانتوی آبیِ تابستانی خریدم، چِت کردم، چتِ خوب. موزیکهای هومن توی چتی چیزیست شبیه به معجزه. فاز عکس نگاه کردن را هم تازه یاد گرفتم. یک کاسه مربای تمشک خوردم، خوابیدم و دوباره با تلفن رامین بیدار شدم و انگار روز جدید شروع شد.
مدام به آدمی فکر میکنم که شباهتهای زیادی میان خودم و او حس میکنم. توی لجنی گیر افتاده که من دو سه سال پیش وسطش بودم. دوست دارم بروم دستش را بگیرم، بگویم تمامش کن، یکهو، همه چیز را، بگویم به من نگاه کن، ببین همه چیز تمام شده، ببین همه چیز خوب است، ببین همه چیز فراموش شده. دوست دارم بروم دستش را بگیرم و به زور بیرون بکشمش.
رامین پریروز گفت بیخود نگران میشوم، بیشتر منظورش فیک بود. خودم هم خیلی وقتها نگران بودنم را باور نمیکنم. فکر میکنم هروقت احساس میکنم از نگرانی حالم بد است، واقعی نیست و واقعن از چیز دیگری بدم. حالا هم که نگران این آدم هستم باورم نمیشود، خیال میکنم بیشتر دوست دارم به خودم که این همه تغییر کردم و همه چیز را عوض کردم فکر کنم و لذت ببرم.
این چند روز وقتی به این آدم فکر میکنم یاد گذشته خودم میافتم، یاد رابطه قبلی، آدمِ قبلی، فکر میکنم اگر آدم قبلی نبود شاید هیچ وقت داستانها و دروغهایم تمام نمیشد. اما این روزها هروقت حرف میزنیم فکر میکنم چقدر از هم دوریم و چقدر خوب که دیگر باهم نیستیم. حرف زدن باهاش راحت نیست، بیاعتمادی قبل آن قدر هست که وقتی حرف میزنم، تصورش میکنم که هیچ کدام از حرفهایم را باور نمیکند و پوزخندش یادم میآید و نگاه سنگین و آزار دهندهاش. باورم نمیشود این همه سال این نگاه را تحمل کردم. شاید آن روزها حس اینکه دوستم دارد باعث میشد تحمل این نگاه راحتتر باشد اما حالا سخت و آزاردهنده است.
بعضی وقتها که رامین مچم را میگیرد و میگوید بعضی از رفتارهایم واقعی نیست، دوباره همین حس سراغم میآید و سعی میکنم کمی فاصله بگیرم اما رامین فرق دارد، وقتی این کار را میکند تهش جوری برخورد میکند که انگار رفتارم برایش عجیب نیست، خیلی طبیعیست و برای همه اتفاق میافتد. سرزنش نمیکند و خیلی راحت از کنارش عبور میکند، تعمیمش نمیدهد به تمامی رفتارهایم. از بالا نگاهم نمیکند و این خودش خیلی خوب است.
مرضیه گفت قبلن بهتر مینوشتم، خودم هم میدانم. آن روزها مدام تنها بودم و همه حرفهایم را هزاربار توی مغزم برای خودم تکرار میکردم. وقتی این صفحه را باز میکردم کاملن میدانستم چه چیزهایی میخواهم بگویم. اما حالا روزی دو ساعت پای تلفن حرف میزنم، احساساتم را میگویم، فکرهایم را، چیزی برای خالی کردن نمیماند. حالا هم از یک جایی شروع کردم به یک جای بی ربط ختم شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر