هی خواستم ادای این وبلاگنویسهای خفن را دربیاورم که پست آخر سالشان فلان است اما پست خاصی نمیآید.
پریودم، پریود دردناک. دیشب دوازده ساعت وسط برف و یخبندان توی جاده بودم، وقتی رسیدم باورم نمیشد جاده تمام شد. سرد و ترسناک بود، قیافه آدمهای ماشینهای دیگر شبیه جنازههایی بود که همانطور نشسته، مرده بودند. با همه اینها من برای اینکه مرجان نترسد و بخندد تمام طول راه دلقکبازی درآوردم، رقصیدم، ابی خواندم. وسط ترافیک، ماشینها را به نافرمانی مدنی دعوت کردم و همه شروع کردند بوق زدن. فکر میکردم فقط من زندهام، یخبندان شده و نباید بگذارم آدمها بخوابند. همین من، یک سال پیش توی این وضعیت اولین به گا رفتهی جمع بودم لابد. اما حالا همه چیز عوض شده.
دیروز صبح با رامین خداحافظی کردم، جلوی آسانسور لب و لوچهام از بغض کج شد. دو هفته به نظرم زیاد است، لااقل برای من که اینهمه روز کنارش زندگی کردم، خودم را لوس میکنم شاید، عوق. شمال واقعن بهار است، توی خیابان واقعن بوی عید میآید. پیاده رفتم کتاب بخرم، الکی. بیشتر میخواستم از امپیفور جدیدم استفاده کنم. از روزی که خریدیم تا حالا تنها و پیاده راه نرفتم. همان روزی که دسته در ورودی آپارتمان را شکستم یک بار ازش استفاده کردم، همان روز هم فقط برای استفاده از امپیفور جدید بیرون رفته بودم. هومن کلی موزیک خوب برایم ریخته، وسط خیابان راه میرفتم اما انگار مثل روزهای قبل روی مبل نشسته بودم، رامین توی آشپزخانه میچرخید، همه بودند، میخندیدیم و صدای همین آهنگها میآمد.
دو ماه هست باهمیم. این دو ماه بهترین روزهای سال بود. مطمئنم دوستم دارد، مطمئنم دوستش دارم. همین اعتماد و اطمینان بهترین قسمتش است، آرامش دارم و از هیچی نمیترسم. دوست دارم مدام باشد. چند روز قبل که هوای تهران ابری بود حالم خیلی بد بود و کلی دهنش را سرویس کردم اما حالا هوا خوب است، من خوبم و خیلی دوستش دارم.
اگر عید را هم تبریک بگویم و آهنگ جدید شهرام صولتی را بزنم تنگش دیگر کامل میشود. دست خودم نیست، یک دخترمهربانِ خالتورِ کیری توی شکمم خوابیده بود و حالا که بلند شده با فشار روی دیوار میپاشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر