۲۸ مهر ۱۳۹۰


بچه که بودم یه آدم خیالی داشتم که باهاش زندگی می‌کردم، عاشقیش‌ رو می‌کردم، به خاطرش گریه می‌کردم براش خانواده ساخته بودم، شغل، دانشگاه، شخصیت همه چی. همه چیم خوب بود تا یه روز عاشق یه آدم واقعی شدم، دو سال طول کشید تا بش بگم همه چی اون آدم خیالیه. نمی‌تونسم بگم . حس می‌کردم با گفتنش گم می‌شم، ول میشم وسط یه جنگل تاریک، از از دست دادنش می‌ترسیدم ولی دیدم آدمه داره به گا میره باید بگم، گفتم و همه چی به گا رفت، رابطه‌م، آدم خیالیم، همه بازیام، بچگی‌م. دیگه نتونسم بعد از اون اعتراف داشه باشم‌ش، پرونده‌ش بسته شد و من جدی جدی گم شدم. تا خودمو جمع کنم دو سال طول کشید ولی بلاخره جمع شدم.


حالا این روزا ادای عاشقی درمیارم، ادای این‌که یکی رو دوس دارم، از اداش خوشم میاد، ازین‌که تو فازش قرار بگیرم. آدمه و حواشیش تخمم نیس. ینی اصن مهم نیس کیه و چیه، مهم اینه که من یه تصویر و شخصیت ازش ساختم که برا خودم دوست داشتنیه، دیقن هیچ اهمیتی نداره اون آدم واقعن چیه. بعد یه آدمایی پیدا میشن که اینو میکنن تو چشم آدم، که هو داری می‌رینی ولی نمی‌فهمن من این ریدن رو دوس دارم که برام لذت بخشه، که اصن به این مدل ریدن معتادم. بودن نبودن این آدم فرقی نداره، مهم اینه که من یه بازی داشته باشم، مهم اینه که من خوشال باشم، مهم اینه که بپاشم بیرون. پس کیرم تو قضاوتتون، تو حرفای منطقی‌تون، تو هشدارهای مامان‌گونه‌تون.

۲۵ مهر ۱۳۹۰


یه هم‌کلاسی داشتم دوران دبیرستان ازین مذهبی درس‌خونا، نماز می‌خوند کتابای شریعتی می‌خوند همه رو ارشاد می‌کرد فک می‌کرد مصلح اجتماعیه و خیلی خفنه. هیچ وقت بهش نریدم، چون من کلن به آدمایی که فکر می‌کنن خیلی خفنن نمی‌رینم حتی فازشون رو تشدید می‌کنم که آره بابا تو خیلی خفنی. این دختره چندماه پیش زنگ زده خونه‌مون شماره موبایل منو گرفته و هی اسمس می‌ده. چند روزه گیر داده بیا رابطه‌مونو دوباره شروع کنیم. خب من طبعن خندیدم و عنم گرفت اما حواسم بود بهش نرینم. خیلی متمدنانه گفتم نه و فلان اما هی گیر داد چند روز اسمس پشت اسمس که چرا؟ من عوض شدم خیلی یه فرصت دیگه بهم بده اصلن یه وضعیتی. من تو همه اسمسا حواسم بود بهش نگم خیلی داغونی یا نرینم بهش. امروز تو اتوبوس بودم اسمس زد که چرا نمی‌خوای؟ گفتم حوصله ندارم. گفت تو از خودت برام بگو فقط و اجازه بده منم از خودم برات بگم. خنده‌م می‌گرف اما نمی‌خندیدم همش قیافه‌ام آخی بود که چقد تنها و فلانه که آویزون من شده بعدترش گفتم بکش بیرون بابا. اسمس داد یاحق. از صب همش فکر می‌کنم چی میشه که آدم انقدر گیر میده به یه آدمی که پنج شیش سال پیش رابطه‌ش باهاش در حد سلام و احوالپرسی بوده؟ از خودم عنم گرفت ولی جدن حوصله‌شو نداشتم.


حالا نصف شبی فکر می‌کنم اگه یه روز همچین آدم آویزونی بشم قطعن خودمو می‌کشم یا لااقل یه جای تنم خالکوبی می‌کنم کیرم دهنت زندگی.

۲۳ مهر ۱۳۹۰

اولاش فکر می‌کردم تا بخوام به زندگی عادی برگردم چند ماه طول می‌کشه، فکر می‌کردم عادیه بعد از پنج سال پنج ماه تو کثافت فرو برم بعد دیدم نمی‌تونم. دیدم دارم به خودم دروغ می‌گم حالم اون‌قدری که دوست دارم بد باشه بد نیست. خودم می‌خواستم شرایطم عوض شه و حالا شرایطم عوض شده پس نباید شاکی باشم. داشتم به خودم دروغ می‌گفتم. یک جایی مچ خودم رو گرفتم گفتم تمومش کن این اداهاتو، چند روز طول کشید تا تمومش کنم اما بلاخره تموم شد. حالا خوشحالم، چیزی که فکر می‌کردم شاید به این زودیا حسش نکنم. هنوزم یه شبایی تو مستی با یه آهنگایی زرتی می‌زنم زیر گریه ولی گریه‌هه واسه از دست دادن آدمه نیست، دلتنگی برای "من"یه که شاید به این زودیا نبینمش.

۱۹ مهر ۱۳۹۰

خوبه که امروز نباید هیچ‌کاری بکنم، یعنی درستش اینه که نمی‌خوام هیچ‌کاری بکنم، شب تا صب تو مستی خندیدم صب که تقریبن پریده بود سرم تو لپ‌تاپ بود یهو یه چی دیدم و بلند شدم، پاهام از سرما می‌لرزید نمی‌تونسم درست راه برم،رفتم بالا سرش گفتم ببین اینو گوش کن همون‌جوری که دندونام می‌خورد به هم شروع کردم براش آواز خوندن، نگام کرد بعد گفت بیا همین‌جا بخواب، نمی‌خواستم اونجا بخوابم می‌خواستم فرو برم توکثافت فکرای خودم. برگشتم توی هال برا خودم گوشه دیوار دراز کشیدم رفتم آرشیو وبلاگای سال 85 اینارو تا همین پارسال شخم زدم ، قیافه‌م برا خودم مدام "آخی" بود ولی از همه جالب‌‌ترش این بود که فک می‌کردم پنج سال می‌گذره ولی اتفاقا همونه ، احساسا همونه فقط درصد خارکسدگی آدما تو خلق اتفاقات و بروز احساسات فرق کرده. از همه جالب‌ترش تو این اتفاقا اون آدمایی‌ان که اصرار دارن بگن این دفعه دیگه فرق داره، حالا گیرم یه فرقایی داشته باشه ولی در کلیت گه همون گهه دست و پای توئم همون خاصیتای قبلی رو دارن، اولش تا یاد بگیری چه جوری تو گه خودتو رو سطح نگه داری شروع می‌کنی دست و پا زدن؛ بعد همین دست و پا زدنه متاسفانه لذت‌بخش‌ترین قسمتشه، تهش که یاد می‌گیری روش بمونی همه چی میشه همون کثافت قبل.

پریشب یکی بهم گفت جمله‌هاتو از حالت قطعیت خارج کن، گفتم که چی بشه؟ گفت که تصویرت تو ذهنم خراب نشه، گفتم خراب نشه که چی بشه؟ گفت هیچی. حالام کیرم تو تصویر و این کسشرا، به نظرم همه چی خنده‌دار و احمقانه‌س، یه مدل وودی‌آلنی(اوق تو سطح مثالم) تو همه چی هس که بیشتر ازین‌که عنم بگیره از شرایط خنده‌داره واسم.

اصن چرا اومدم دارم این چرندیاتو اینجا می‌گم؟ چون فک می‌کنم باید بنویسم اما به دلیل فیلتر بودن نمی‌تونم منظم بنویسم، از گودرم عنم می‌گیره یکی دیگه‌شم اینه که حقیقت همونی میشه که می‌نویسی، ینی اگه الان من داغون و درحال عر زدن اینجا نشسته باشم و اینارو بنویسم حالم میشه همینا، برا من که این‌جوریه وختی می‌نویسم و پست رو فشار می‌دم دیقن ازهمون لحظه من میشم همون آدمی که نوشتم.بعدم تخمم نیس که از در و دیوار بنویسم از یه جا بپرم یه جا دیگه مهم‌ترش اینه که فقد همش بنویسم.

همه‌چی رو یه دور خوبیه، یه روز بهم گف هرچی هم که بشه این وسط برا تو کلی چیز جدیده، راس می‌گف، همین که بعد این‌همه سال واقعیه یه چیزایی رو حس می‌کنم و تنهایی یه چیزایی رو می‌گذرونم برام حس خوبیه گیرم تو خیلی از مواقع تو ژست آدمای درب و داغون و خسته جا بگیرم اما ته تهش برا خودم می‌دونم فرو نرفتم و حالم خوبه.

۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

یک قورباغه است که پوستش سبز است با خال خال‌های قهوه‌ای کم‌رنگ.روی گِل‌های کنار یک باتلاق نشسته و برای خودش قورقور می‌کند.باتلاق در یک گودال بزرگ وسط جنگل است. نور خودش را جر بدهد ذره‌ای از وسط شاخه‌ها رد می‌شود و می‌افتد روی تن قورباغه و حالی به حالی‌اش می‌کند.قورباغه زبانش چسبناک است,چسبناک‌تر از هر قورباغه‌ی دیگری.یک روز صبح از خواب بیدار شده,چسب آبی و قرمز را با یک چوب کبریت باهم مخلوط کرده و روی زبانش مالیده.من و رخت‌خوابم و لیوان چای و پل نزدیک خانه و خیابان‌های منتهی به پل و آدم‌ها و ماشین‌های زرد و سبز و سوپرمارکت محل‌مان و آقای شکوری را برداشته و چسبانده روی زبانش.همه چیز جای خودش است.اتفاقات همه در محدوده زبان قورباغه می‌افتند.خنده‌ام از طرفین گیر می‌کند به گوشه زبانش,اگر بخواهم خنده‌ام را ول کنم دستم گیر می‌کند .آدم‌های روزانه‌ام همه همان دور و برند,چیزی از زبانش نمی‌افتد,البته تلاش هم نمی‌کنند که بیفتند.همه راضی هستیم و با دل و جان به زبانش چسبیده‌ایم.روزها که زبان قورباغه بیرون است مگس‌ها و پشه‌ها هم به ما اضافه می‌شوند و شب‌ها که زبانش را می‌برد توی دهانش همه سرجای خود می‌ایستند و خوابشان می‌برد.گه‌گداری یکی‌مان را قورت می‌دهد و بقیه از جای بیشتر خوشحال می‌شوند.همه ازین‌همه چسبندگی خوشبختیم.‏

۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

بیست و نهم باید می‌رفتم آزمایشگاه جواب آزمایشم رو می‌گرفتم,اما پول نداشتم. مشکل فقط پول نبود,کون نداشتم تا تخت‌طاووس برم برای یک جواب آزمایش.هی به روی خودم نیاوردم اما صاب با یک چوب در کون من ایستاده بود.آخر یه روز پول رو قلمبه گذاشت روی میز و یک جوری نگام کرد که یعنی "برو گمشو پتیاره جواب آزمایشات رو بگیر" .
شنبه صبح زودتر راه افتادم که برم جواب آزمایشام رو بگیرم.چندصد متر عقب‌تر از آزمایشگاه پیاده شدم چون آدرس دقیقش یادم رفته بود.گردنم بالا بود و سرم رو هوا می‌چرخید دنبال پلاک سی و سه می‌گشتم یهو یه شوک بهم وارد شد داشتم پرت می‌شدم رو زمین.زیر پام انگار زمین دچار رانش شده بود و یه قسمتی اومده بود روی یه قسمت دیگه و یه چاله درس شده بود. فک کردم دقیقن در همین لحظه یکی زیر زمین آروغ زده و یه قسمتایی از زمین جابه جا شده لابد. نیوفتادم. پلاک سی و سه پیدا شد و من کماکان سالم بودم.رفتم تو و سی و یک هزار تومن باقی‌ مونده از صد و یازده تومن رو دادم و اومدم بیرون . برگه آزمایش رو از پاکت کشیدم بیرون,صفحه اولش اون پایین نوشته بود گروه خونی اُ مثبت! اُ مثبت؟ من اُ منفی بودم .من بیس و سه سال اُ منفی بودم.چطور شد یهو؟یکی همون لحظه از زیر زمین به بیس و سه سال خریتم خندید و دندوناش مث دوتا پله سبز شدن زیر پام.نفمیدم. خواستم دوتا پله رو خیلی عادی مث راه رفتن روی زمین صاف رد کنم,اما نشد.لق زدم.همه وزنم رو انداختم روی مچ پای راستم. پیچ خورد.نیوفتادم.اما نفسم نمیومد.از زیر زمین صدای خندیدن اومد.نشستم روی پله‌ها.مچ پامو گرفتم تو بغلم و خواسم بهش بگم ببین گروه خونی من اُ مثبته نه اُ منفی,من بیست و سه سال نفهمیدم.فکر کردم شاید حواسش ازین همه درد پرت شه,ولی نشد.
تاکسی گرفتم و رفتم سرکار. بعدش کلاس. بعدش صاب اومد دنبالم مث برج زهرمار بردم دکتر. رو سنگای کثافت بیمارستان با ویلچر سرخوردیم,بوی بیمارستان قاطی باد می‌رفت ته حلقم و یکی همون لحظه زیر زمین بی‌خیال من هندونه می‌خورد.نشسم روی تخت کثیف,خطر اشعه‌ی فلان مستقیم می‌خورد رو قوزک پام.از پام می‌ترسیدم.انگار خاصیت بمب اتم پیدا کرده بود و هرلحظه امکان داشت منفجر بشه و منو بفرسته رو هوا.دوباره سوار ویلچر شدم با پای اشعه‌ییم سرخوردم تا آقای دکتر.آقای دکتر گف باس گچ بگیری.زدم زیر گریه.گچ گریه داره خب.دور پای اشعه‌یی بدبختت یه دیوار می‌کشن و یه ستون تحویلت می‌دن که حتا واسه این‌همه هیکل تو سنگینه.تازه اگه پام بخاره چی؟گفتم نمی‌خام.برگشتم خونه و درد پدرمو درآورد و دوباره برگشتم پیش دکتر.یکی تو لابی اورژانس بلندبلند گریه می‌کرد برای یه سعیدی که گه می‌خورد اگه مرده باشه."گه می‌خوری بمیری" رو داد می‌کشید و کسی نمی‌تونست خفه‌ش کنه.سه تا زن چادری هم کنار هم خیلی ریز شونه‌هاشونو می‌لرزوندن و برای سعید گریه می‌کردن.یه پیرمرد با شلوار گشاد پارچه‌یی و کتونی و یه بولیز صورتی کمرنگ هی می‌رفت و میومد و داد می‌زد سعید بابا.از سعید خبری نبود.یهو در یه اتاق وا شد و یه پرستار با یه کون خوشگل اومد بیرون و با عشوه رفت طرف‌ زنای چادری و گفت می‌تونین ببینینش.همه دوییدن توی اتاق و صدای گریه و جیغ رفت رو هوا. "مامان سعید نرو" , "مامان سعید" ,"سعید پاشو". یکی زیر زمین کونشو می‌خاروند.منو بردن تو اتاق عمل.بوی کثافت و گوه می‌داد,روی زمین یه لکه‌های سفید بود و یه سطل آشغال با کلی دستمال و پنبه کنار یه تخت گنده سیاه بود. قبل این‌که برم تو یه دمپایی آبی دادن که بپوشم.دمپایی رو کندم و پریدم روی تخت,بالای سرم یه بشقاب پرنده بود که در کونش کلی چراغ داشت.یه ربع نشستم و به سعید سعیدای بیرون گوش کردم تا یه دکتر چاق که خوب بلد بود لاس بزنه اومد نشس زیر پام . پای پر از پشم منو گرفت تو دستش و شروع کرد باند پیچیدن.بهم گف حامله‌یی؟گفتم آره دوقلو.زر زدم طبعن,اونم دیگه هیچی نگف.پسره داد می‌زد سعید لامصب پاشو.دکتره توری آخر سبز رو که بعدن قرار بود گچ بشه رو پیچید دور پام و گف تمومه.رفتم بیرون.سعید لامصب پانشد.همه ساکت شدن و وا رفتن یه گوشه.یکی زیر زمین خوابش برده بود و صدای خر و پفش کل بیمارستان رو ورداشته بود.

۱۳ فروردین ۱۳۹۰

رفته بودیم گوجه‌فرنگی و نون بخریم و قابلمه‌ی بزرگ برای آش‌رشته بگیریم تا سیزده‌بدرمان را شروع کنیم. یک مقداریش را البته از شب قبلش شروع کرده بودیم اما خب تا کباب خوردن شروع نشود انگار سیزده‌بدر شروع نشده.خوشحال بودیم شاید, یادم نیست.یک‌جایی یک ماشین سیاه نوکش را چسباند به کون ماشین ما فکر کردیم یک نفر به زور می‌خواهد درمان را بگذارد اما یک تابلوی قرمز مثل این عروسک مسخره‌ها که از جعبه‌های سیاه بیرون می‌پرند و قاه قاه می‌خندند,بیرون پرید و صدای قاه قاه خندیدن هم برای خودش پخش شد. برگشتم بگویم خیلی شوخی کثیفی‌ست مثل فیلم‌ها ولی شاشم جمع شد نوک زبانم و هیچی نگفتم.کنار اتوبان نگه‌ داشتیم.ماشین سیاه با نوکش از کنار کون ماشین ما رد شد و جلوی ما پارک کرد. سه به سه مساوی بودیم و کار تک‌تک‌مان ساخته بود.آقای ترسناکی به ما نزدیک می‌شد و من شاشم را قورت می‌دادم,سرش را از شیشه کرد توی ماشین و یک خرچنگ از دهانش پرید رو صورتم.مواجه شدن با آدمی که خرچنگ در دهانش زندگی می‌کند ترسناک است مخصوصن وقتی لباسش شبیه پلیس‌ها نباشد و شبیه هیچی نباشد جز آدم‌های وحشتناک.خرچنگ خرخره من را گرفت و شاشم می‌خواست از دهانم بریزد.یک صدایی مثل این‌که توی لوله جاروبرقی حرف بزنی‌ از ته حلق آقای ترسناک بیرون آمد و گفت لااقل توی ماشین شئونات اسلامی را رعایت کنید.می‌خواستم بگویم حالا انگار همه جا با بیکینی می‌گردیم و توی ماشین لااقلش می‌شود اما گه زیادی نخوردم انگشتم را فرو کردم توی دهانم,یک مقدار شاش را پایین فرستادم و به زور گفتم چشم و زود دهانم را بستم تا شاشم روی صورتش نپاشد بعد دستش را دراز کرد خرچنگش را برداشت و گذاشت توی دهانش و با صدای توی لوله‌ی جاروبرقی‌اش یک چیزهایی گفت که حالا یادم نیست اما هرچه بود خود وحشت بود آخرش هم گفت دمبال ما بیایید. دوتا آقای ترسناک‌‌ دیگر هم دورتر ایستاده بودند و برای خودشان با چشم و ابروهایشان شکلک‌هایی در‌ می‌آوردند که ترسناک‌تر به نظر بیایند.دمبال‌شان رفتیم تا زیر یک پل گنده که رویش آدم‌های خوشحالی بودند که نمی‌دانستند زیر پل یک آقایی‌ست که در دهانش خرچنگ زندگی می‌کند .یکی دیگر از آقاها آمد و سرش را کرد توی ماشین و گفت آقای ترسناک مامور کل یک جایی هست و خارتان گاییده می‌شود بعد یک‌هو قابلمه را دید, قابلمه در آن لحظه خیلی ارزش داشت,قابلمه مُهری بود بر پاکی و نجابت ما انگار. برایمان از خوبی‌ها گفت,از قابلمه,از درش. من هی با انگوشت شاش را فروتر دادم و چندکلام وارد لاس شدم,بعد از چند دقیقه راهش را گرفت و رفت سمت کیوسک.گرم بود,آن ترسناک‌های لباس‌شخصی نمی‌رفتند و من از ترس می‌خواستم زیپ کافشنم را تا ته بالا بکشم ولی آن‌قدر چاق بودم که زیپ در حالت نشسته بالا نیاید و شئونات به خطر بیفتدخواستم در را باز کنم تا باد بیاید شئونات را ببرد اما در به یک‌جایی می‌خورد و باز نمی‌شد,شالم لای زیپ کافشنم گیر کرده بود و بالاتر نمی‌آمد,قابلمه داغ و داغ‌تر می‌شد و شاشم سقف دهنم را می‌سوزاند. برای چند لحظه به خدا موقتن ایمان آوردیم و شروع کردیم دعا کردن,که ترسناک‌های لباس‌شخصی بروند,بعد خدا یک لحظه داشت اشتباه می‌کرد,چون من توی آینه می‌دیدم که ترسناک‌ها به ما نزدیک می‌شوند,اما بعدش سوار ماشین خودشان شدند و رفتند و من یک مقدار از شاش را قورت دادم تا نفس بکشم.لاس زدن‌ها کماکان ادامه داشت تا آخر رضایت دادند که ماشین را ببریم اما گواهی‌نامه را گرفتند که یک وقت از کشور خارج نشویم.من اما دیگر صاف نشدم,سرم را از شیشه بیرون کردم و شاشم را همان‌جا وسط اتوبان تف کردم و سیزده‌بدرم تمام شد.‏

۱۰ فروردین ۱۳۹۰

منتظر نشسته بودیم کار گوشی تموم شه و تحویل بگیریم. یه دختر قدبلند با یه زن چادری اومدن تو.زنه با یه لهجه‌ی خاصی حرف می‌زد. اصرار داشت یه چیزی رو پس بگیره. دختره برا خودش شل و ول پشت سرش ایستاده بود و به پله‌های روبرو زل زده بود.زنه مادرش بود و دعوا سر پس گرفتن گوشی برادرش بود که بیس و هشتم برای تعمیر آورده بود. فروشنده‌هه گیر داده بود که بذارین گوشی بمونه تا یک‌شنبه,یک‌شنبه سالم تحویلش می‌دم اما زنه گیر داده بود گوشی خراب رو پس بگیره,گف می‌خام برم نمایندگیش درس کنم. فروشنده‌هه قاطی کرد,صداش رو بلند کرد و گف:فک کردی نمایندگی چه خبره؟یه مشت بچه رو نشوندن که کار یاد بگیرن,بعد گوشی پسر شمارو می‌دن دست‌شون,اون‌وخ خراب‌ترش می‌کنن و می‌دنش دست شما. زنه آروم گف:نه من شماره‌شونو می‌گیرم,بعدش اگه خراب شد زنگ می‌زنم بهشون می‌گم. یهو فروشنده و پسر کناریش که تا اون موقه صداش در نیومده بود باهم گفتن:گوشی رو برنمی‌دارن که!یه جوری که انگار نمایندگی خودشون بودن و تصمیم داشتن گوشی رو برندارن.بعدش تلفن دختر شل و وله زنگ خورد,گوشی رو برداش همون‌جوری شل,یه کمی هم لق زد و گف داریم میایم,مامان داره گوشی مهدی رو پس می‌گیره و بعدش میایم پیش تو,صدای اون‌ور خط رو می‌شنیدم,یه دختر بود,خاهرش بود لابد.می‌خاسن برن خونه‌ش. دلم یهو برای نسیم تنگ شد,دلم می‌خاس می‌رفتم دم در خونه‌ش‌ و به زور پسش می‌گرفتم.بغض کردم,صابرو نگا کردم گفتم دلم می‌خاد به نسیم زنگ بزنم.اونم با بی‌خیالی گف خب بزن,بعد دوباره دوتا آقاهه گفتن خب برنمی‌داره خانوم,برنمی‌داره. نزدم.آخرین باری که بهش زنگ زدم بیست و چارم مهر بود,جلوی سلف دانشگاه,برا خودم خوشال بش زنگ زدم که فراموش کنیم دوهفته‌ی پیشش رو.ولی گوشی رو ورنداش,با پریسا و نادیا می‌رفتیم سمت خروجی,من چندقدم عقب‌تر بودم,گریه‌م گرفت.سوار ماشین شدیم بریم سمت خونه,تو ماشین پریسا گف چی شد؟گفتم ور نداش.اونم گف لابد دسش بند بوده.ولی دستش رو می‌تونسم تصور کنم که بند نبوده.گوشی رو یه جور شل و ول لق‌لقویی گرفته اسم منو توش دیده خاسه ورداره بعد یهو فک کرده این‌جوری اون‌قدرا هم دلشون واسم تنگ نمی‌شه.باید بیشتر تنگ بشه. بعد رفته جلو کانتر زل زده به کاکتوسا و بطری گنده‌ی شیشه‌یی. همونی که تولد بیس سالگیش واسش خریده بودم.کاغذای رنگی رو مچاله کرده بودم و ریخته بودم توش.توی همه کاغذام واسش شر و ور نوشته بودم,اون موقه‌ها بش می‌گفتم این بطری رو مثلن دریا آورده واست.یادمه تو یه کاغذای آبی با خط خرچنگ قورباغه‌ی ده سالگی‌م با خودکار بیک قرمز یه جور داد زدنی نوشته بودم:منو منو منو یادت نررررره.‏

۰۹ فروردین ۱۳۹۰

همه چیز یه جور بهارگونه‌ی بدیه.همه کارام رو خابیده انجام می‌دم.رو میز کنارم لیوانا خودشون رو به هم می‌مالونن,مادام‌بوواری که قرار بود خیلی‌ش خونده بشه خابش برده همون‌جا و چخوف خودش رو پهن کرده روش. روزی یه بار یکی‌شون میاد رو اون یکی می‌ره زیر.عدل علی کماکان رعایت می‌شه.هیچوخ قرار نبود جدی بنویسم,هنوزم مطمئن نیسم بخام جدی بنویسم,فقط ازین‌همه بی‌کاری و کثافت‌کاری خسته می‌شم.خاسم ادای آدمای مفید رو دربیارم و این‌جا رو درس کردم.یه عینک کم دارم فقد.من باید یه عینک داشته باشم,آخه عینک به آدم حس آدمای جدی رو می‌ده,وختی عینک این و اون رو می‌زنم به چشمم نمی‌تونم یه جا ولو شم,فک می‌کنم حتمن باید یه کاری انجام بدم.عینک می‌تونه آدم رو نجات بده,کثافتایی مث من حتمن باید عینک داشته باشن.قبلنا هروخ می‌خاسم درس بخونم و از درس نخوندن و خاک‌برسری خسته می‌شدم الکی می‌گفتم سرم درد می‌کنه,فک کنم چشام ضعیف شده. فک می‌کردم اگه عینکی شم خیلی از مشکلاتم حل می‌شه,حتا یه بار دبیرستانی بودم و خیلی درس نمی‌خوندم و ازین‌که یه تیکه گوه درس‌نخونم حالم به هم می‌خورد و به زور رفتم چشم‌پزشکی,دکتره یه تابلو از همون شونه‌ها که دندونه‌هاشون بالا پایین و چپ و راسته گذاش جلوم و منو نشوند رو یه صندلی,شروع کرد ازم پرسیدن,اولاش که گنده بود رو درس جواب دادم,بعد رسید به اون کوچیکترا,مث سگ می‌دیدم اما دروغ گفتم و جواب اشتباه دادم,بعد دکتره یه عینک که فقد یه شیشه داش داد دستم و دوباره پرسید,درس جواب دادم.گف هیچی‌ت نیس سالمی,گفتم عه من که اشتباه جواب دادم بعد اونم گف اون یه شیشه الکی بود.حسابی کثافت‌کاری شد. مامانم می‌خاس جرم بده ولی نداد اما همه جا نشس گف چه گندی زدم.بعد ازون دیگه هیشکی ادعای منو مبنی بر ضعیف بودن چشمام باور نکرد,برا همین من هیچوخ درس نخوندم و آدم جدی و درس حسابی نشدم.حالا که این‌جارو درس کردم باید یه عینکم بگیرم تا ژستم کامل شه,نمی‌تونم تصور کنم اینایی که وبلاگ می‌نویسن اونم هر دیقه و هر ساعت عینکی نیستن.پس من با یه عینک وارد صحنه می‌شم,کماکان باما باشید.