۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
یک قورباغه است که پوستش سبز است با خال خالهای قهوهای کمرنگ.روی گِلهای کنار یک باتلاق نشسته و برای خودش قورقور میکند.باتلاق در یک گودال بزرگ وسط جنگل است. نور خودش را جر بدهد ذرهای از وسط شاخهها رد میشود و میافتد روی تن قورباغه و حالی به حالیاش میکند.قورباغه زبانش چسبناک است,چسبناکتر از هر قورباغهی دیگری.یک روز صبح از خواب بیدار شده,چسب آبی و قرمز را با یک چوب کبریت باهم مخلوط کرده و روی زبانش مالیده.من و رختخوابم و لیوان چای و پل نزدیک خانه و خیابانهای منتهی به پل و آدمها و ماشینهای زرد و سبز و سوپرمارکت محلمان و آقای شکوری را برداشته و چسبانده روی زبانش.همه چیز جای خودش است.اتفاقات همه در محدوده زبان قورباغه میافتند.خندهام از طرفین گیر میکند به گوشه زبانش,اگر بخواهم خندهام را ول کنم دستم گیر میکند .آدمهای روزانهام همه همان دور و برند,چیزی از زبانش نمیافتد,البته تلاش هم نمیکنند که بیفتند.همه راضی هستیم و با دل و جان به زبانش چسبیدهایم.روزها که زبان قورباغه بیرون است مگسها و پشهها هم به ما اضافه میشوند و شبها که زبانش را میبرد توی دهانش همه سرجای خود میایستند و خوابشان میبرد.گهگداری یکیمان را قورت میدهد و بقیه از جای بیشتر خوشحال میشوند.همه ازینهمه چسبندگی خوشبختیم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر