۰۹ فروردین ۱۳۹۰
همه چیز یه جور بهارگونهی بدیه.همه کارام رو خابیده انجام میدم.رو میز کنارم لیوانا خودشون رو به هم میمالونن,مادامبوواری که قرار بود خیلیش خونده بشه خابش برده همونجا و چخوف خودش رو پهن کرده روش. روزی یه بار یکیشون میاد رو اون یکی میره زیر.عدل علی کماکان رعایت میشه.هیچوخ قرار نبود جدی بنویسم,هنوزم مطمئن نیسم بخام جدی بنویسم,فقط ازینهمه بیکاری و کثافتکاری خسته میشم.خاسم ادای آدمای مفید رو دربیارم و اینجا رو درس کردم.یه عینک کم دارم فقد.من باید یه عینک داشته باشم,آخه عینک به آدم حس آدمای جدی رو میده,وختی عینک این و اون رو میزنم به چشمم نمیتونم یه جا ولو شم,فک میکنم حتمن باید یه کاری انجام بدم.عینک میتونه آدم رو نجات بده,کثافتایی مث من حتمن باید عینک داشته باشن.قبلنا هروخ میخاسم درس بخونم و از درس نخوندن و خاکبرسری خسته میشدم الکی میگفتم سرم درد میکنه,فک کنم چشام ضعیف شده. فک میکردم اگه عینکی شم خیلی از مشکلاتم حل میشه,حتا یه بار دبیرستانی بودم و خیلی درس نمیخوندم و ازینکه یه تیکه گوه درسنخونم حالم به هم میخورد و به زور رفتم چشمپزشکی,دکتره یه تابلو از همون شونهها که دندونههاشون بالا پایین و چپ و راسته گذاش جلوم و منو نشوند رو یه صندلی,شروع کرد ازم پرسیدن,اولاش که گنده بود رو درس جواب دادم,بعد رسید به اون کوچیکترا,مث سگ میدیدم اما دروغ گفتم و جواب اشتباه دادم,بعد دکتره یه عینک که فقد یه شیشه داش داد دستم و دوباره پرسید,درس جواب دادم.گف هیچیت نیس سالمی,گفتم عه من که اشتباه جواب دادم بعد اونم گف اون یه شیشه الکی بود.حسابی کثافتکاری شد. مامانم میخاس جرم بده ولی نداد اما همه جا نشس گف چه گندی زدم.بعد ازون دیگه هیشکی ادعای منو مبنی بر ضعیف بودن چشمام باور نکرد,برا همین من هیچوخ درس نخوندم و آدم جدی و درس حسابی نشدم.حالا که اینجارو درس کردم باید یه عینکم بگیرم تا ژستم کامل شه,نمیتونم تصور کنم اینایی که وبلاگ مینویسن اونم هر دیقه و هر ساعت عینکی نیستن.پس من با یه عینک وارد صحنه میشم,کماکان باما باشید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر