۲۳ مهر ۱۳۹۰
اولاش فکر میکردم تا بخوام به زندگی عادی برگردم چند ماه طول میکشه، فکر میکردم عادیه بعد از پنج سال پنج ماه تو کثافت فرو برم بعد دیدم نمیتونم. دیدم دارم به خودم دروغ میگم حالم اونقدری که دوست دارم بد باشه بد نیست. خودم میخواستم شرایطم عوض شه و حالا شرایطم عوض شده پس نباید شاکی باشم. داشتم به خودم دروغ میگفتم. یک جایی مچ خودم رو گرفتم گفتم تمومش کن این اداهاتو، چند روز طول کشید تا تمومش کنم اما بلاخره تموم شد. حالا خوشحالم، چیزی که فکر میکردم شاید به این زودیا حسش نکنم. هنوزم یه شبایی تو مستی با یه آهنگایی زرتی میزنم زیر گریه ولی گریههه واسه از دست دادن آدمه نیست، دلتنگی برای "من"یه که شاید به این زودیا نبینمش.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر