یه همکلاسی داشتم دوران دبیرستان ازین مذهبی درسخونا، نماز میخوند کتابای شریعتی میخوند همه رو ارشاد میکرد فک میکرد مصلح اجتماعیه و خیلی خفنه. هیچ وقت بهش نریدم، چون من کلن به آدمایی که فکر میکنن خیلی خفنن نمیرینم حتی فازشون رو تشدید میکنم که آره بابا تو خیلی خفنی. این دختره چندماه پیش زنگ زده خونهمون شماره موبایل منو گرفته و هی اسمس میده. چند روزه گیر داده بیا رابطهمونو دوباره شروع کنیم. خب من طبعن خندیدم و عنم گرفت اما حواسم بود بهش نرینم. خیلی متمدنانه گفتم نه و فلان اما هی گیر داد چند روز اسمس پشت اسمس که چرا؟ من عوض شدم خیلی یه فرصت دیگه بهم بده اصلن یه وضعیتی. من تو همه اسمسا حواسم بود بهش نگم خیلی داغونی یا نرینم بهش. امروز تو اتوبوس بودم اسمس زد که چرا نمیخوای؟ گفتم حوصله ندارم. گفت تو از خودت برام بگو فقط و اجازه بده منم از خودم برات بگم. خندهم میگرف اما نمیخندیدم همش قیافهام آخی بود که چقد تنها و فلانه که آویزون من شده بعدترش گفتم بکش بیرون بابا. اسمس داد یاحق. از صب همش فکر میکنم چی میشه که آدم انقدر گیر میده به یه آدمی که پنج شیش سال پیش رابطهش باهاش در حد سلام و احوالپرسی بوده؟ از خودم عنم گرفت ولی جدن حوصلهشو نداشتم.
حالا نصف شبی فکر میکنم اگه یه روز همچین آدم آویزونی بشم قطعن خودمو میکشم یا لااقل یه جای تنم خالکوبی میکنم کیرم دهنت زندگی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر