۲۶ آذر ۱۳۹۰

وسط کلاس امیر شوخی صبح را برایم اسمس کرد و زل زدند به من تا بخندم، خندیدم، الکی خیلی خندیدم. همان‌جا فهمیدم چقدر قیافه‌ام ترحم برانگیز شده. روی پل یکی یکی آمدند کنارم و به زور خواستند ازم اعتراف بگیرند که حالم بد است. حالم بد بود اما نمی‌توانستم با هیچ‌کس حرف بزنم. دوست داشتم پل زودتر تمام شود و امیر و سعید نخواهند تا هفت‌تیر باهام بیایند. زود خداحافظی کردم و پریدم توی ماشین. اولین اسمس عذرخواهی بود! نمی‌فهمیدم برای چی عذرخواهی می‌کند، برای این که ساکت شدند و چیزی نگفتند یا برای این‌که داستان بد بود و خوششان نیامد. توی اسمس دوم سعی کرد بامزه‌بازی دربیاورد تا بخندم، خنده‌ام نمی‌گرفت. توی اسمس سوم سعی کرد دلداری‌ام بدهد. توی اسمس چهارم برایم خط و نشان کشید که حق ندارم جا بزنم و از این حرف‌ها. خیلی دوست داشتم تک‌تک‌شان را بغل کنم و الکی بگویم والا من خوبم. حس بدی داشتم، حس این که سکوت‌شان از ترس ناراحت شدن من بود و این که اصلا چرا باید این‍قدر عن و حساس باشم تا از ناراحت شدنم بترسند. دوست داشتم همان قدر که به بقیه می‌رینند به من هم برینند اما خودم را تصور می‌کردم در آن لحظه، حتمن صورتم سرخ می‌شود و نفس کشیدنم آن قدر سخت می‌شود که همه می‌فهمند حالاست بزنم زیر گریه. از تصویر مزخرفم توی ذهن تک‌تک‌شان حالم به هم خورد. ‏
فکر کردم باید بی‌خیال شوم و دیگر ننویسم، فکر کردم آن‌قدر که باید در این کار جدی نیستم اما تصویر خودِ امروز و دیروزم مدام جلوی چشمم بود، چقدر جان کندم برای نوشتن تک‌تک جمله‌ها. فکر نمی‌کردم آن‌قدر ریده باشم اما خیلی بد ریده بودم. تا حالا داستانی به این بدی ننوشته بودم لابد که همه‌شان ساکت شدند و حتی توی چشم‌هایم نگاه نکردند. تصویر کلیشه‌ای آدم‌هایی که از یک شکست بزرگ برمی‌گردند و تا صبح بیدار می‌مانند و بمب اتم می‌سازند یا یک شبه در جستجوی زمان از دست رفته می‌نویسند و خلاصه یک حماسه‌ای چیزی خلق می‌کنند و این‌که هنوز این‌قدر خاک بر سرم و به این‌ها فکر می‌کنم نیشم را باز می‌کرد. خنده‌ام می‌گرفت از خودم که همیشه آدم متوسطی بودم و هیچ وقت حماسه خلق نکردم و هنوز که هنوزه از ده سالگی عبور نکردم و تصویرهای تخمی توی سرم تمامی ندارند.
متوسط بودن درد دارد، توی همه چیز متوسط بودن خیلی درد دارد. توی درس، کار، نوشتن، آشپزی، دوستی و همین‌طور تا آخر. اما درد بدتر پذیرفتن این متوسط بودن است. این که مدام دست و پا بزنی برای متوسط نبودن، رقت‌انگیز است. کاش می‌شد یک نفر بیاید و یک دارویی توی حلقم بریزد و از فردا همه‌ی واقعیت‌ها را بدون درد بپذیرم و این قدر خودم را جر ندهم برای تغییر واقعیت‌ها.
کنار همه اینها خودم را می‌بینم که اگر دیگر ننویسم پس چه کار کنم؟ آدم‌هایی که نمی‌خواهند کون درس را پاره کنند و نمی‌خواهند روزنامه‌نگار و ورزشکار و آشپز و خیاط و آرایشگر و هزار کوفت و زهرمارِ بزرگ دیگر شوند، نمی‌خواهند همسری فداکار و مادری دلسوز باشند و هیچ‌کار دیگری بلد نیستند و دوست ندارند، باید بمیرند؟ یا باید تا هفتاد سالگی توی هر سوراخی سرک بکشند تا شاید این را دیگر دوست داشته باشند؟ آخرش هم مثل یک سگ متوسط بیفتند بمیرند و چیزی که دوست دارند را توی قبر هم کشف نکنند. این با متوسط بودن فرق دارد، این‌که بخواهی یک عن بزرگ باشی و نشوی فرق دارد با این که اصلن نخواهی هیچ عنی باشی و اصلن نفهمی که دوست داری چه عنی باشی. یک حالت بدترش جاییست که حتی حوصله نداری دیگر هیچ عنی باشی.
حتی کیرم ندارم که تهش بگویم کیرم دهنت زندگی و این دردش از همه چیز بیشتر است در این لحظه.‏
.

۲۳ آذر ۱۳۹۰

حسن را تصور کنید که روزی رفیق گرمابه و گلستان‌تان بوده. در تمامی گه‌خوری‌های شما دخیل بوده. حسن در لاتاری برنده شده و به امریکا هجرت می‌کند، شما می‌مانید و حوض‌تان. حسن در ابتدا شاد و خوشحال و ردیف، شما در دوری ایشان ملول و غم‌آلود. در عکس‌ها به حسن خیره می‌شوید و درمیابید به تخم ایشان نیستید و این امر حقیقت محض است و شما دیگر تخم حسن نیستید. حسن در امریکا با کامرانی آشنا شده و حالا کامران رفیق فابریک وی است و شما در زندگی‌اش به سان موری ارزش دارید. دیری نمی‌‌پاید که شما هم حسن را ذره ذره به دست فراموشی می‌سپارید اما گاهی در جای جای خاک میهن عزیزمان سایه وی بر زندگی‌تان سنگینی می‌کند. اما همین سایه کم‌کم دور شده و شما دیگر فقط وقتی پریود می‌شوید این سایه را می‌بینید. بله دیگر نه شما قاسم سابق هستید نه حسن، حسنِ سابق. اما گاهی حسن یک تلگراف ناقابل می‌زند و در آن دیالوگی بین شما درمی‌گیرد، اینجا نقطه حساس ماجراست. شما هرقدر زور بزنید نمی‌توانید حسن را موقع فرستادن تلگراف تصور نکنید چرا که وی بارها در همین موقعیت برای شعبانی که روزی قاسمش بود تلگراف ‌زده و شما شاهدش بودی و وی را در این موقعیت خوب می‌شناسید هر قدر دور شده باشید. شما هم نمی‌توانید در جواب تلگراف وی چهره جدیدی از خودتان نشان دهید و هر چه تلاش کنید چرند محض است چرا که دست شما هم برای حسن رو است. حسنِ خوب آن است که بپذیرد ریده و قاسم خوب آن است که بپذیر رودست خورده. حسنی که شما باشید و قاسمی که بنده باشم ریدیم حاجی، بوش همه جارو ورداشه، درمونو بذاریم سنگین‌تریم.‏..‏

۲۲ آذر ۱۳۹۰


امروز بعد از دو ماه رفتم روزنامه بچه‌ها را ببینم. استقبال گرم و غیرقابل باوری از من به عمل آوردند. حتی بچه‌های سرویس سیاسی هم از دیدنم نیش‌شان باز شد و ذوق کردند. همه از فضای تحریریه بعد از رفتن من شکایت داشتند، عده‌ای معتقد بودند بعد از رفتن من شور و نشاط از تحریریه رخت بربست و عده‌ای آن زمان را دوران اوج تحریریه خواندند و گفتند: بدون تو هیچی صفا نداره حاجی. در همان یک ساعت همه چیز خوب و خوشحال بود و همه اذعان داشتند روح جدیدی به تحریریه دمیده شده. هرکدام دستم را به سمتی می‌کشیدند و اصرار داشتند کنارشان بشینم. صدای خنده و خوشحالی آن‌قدر زیاد بود که صاحابش آمد تا دهنمان را به خاطر سر و صدا سرویس کند، اما با دیدن من دست و پایش شل شد و دامن از کف داد. به جون مادرم اگر یک کلمه‌اش دروغ باشد، حتی بچه‌ای شیرخواره را دیدم که در بغل مادرش از کنارم رد شد و گفت: مامان مامان نسترن، نسترن. همه گفتند: وااااای چقد لاغر شدی و همه محکم مرا در آغوش گرفتند و مردان تحریریه ادای در آغوش گرفتن را درآوردند. نیم ساعت پایین ماندم و با همه لاس زدم بعد رفتم طبقه بالا و وقتی از در وارد شدم همه‌ی صفحه‌بندها حتی آقای ت جیغ بلندی کشیدند، یکی از بچه‌ها وقتی می‌خواست به سمتم بیاید و مرا در آغوش بگیرد صندلی را ندید و نزدیک بود پهن زمین شود اما با دستان من نجات یافت. ازم خواستند به یاد آن روزها برایشان آواز بخوانم اما من گفتم الان آماده نیستم و نفسم یاری نمی‌کند. نون همان‌طور در شکست عشقی یک‌سال پیشش باقی مانده بود و سین همان‌طور بی‌شوهر، عین هم همان‌طور نالان و غصه‌دار اما همه به من گفتند چقدر قیافه‌ات عوض شده و چقدر لاغر و داف شده‌ای و فلان. بعد رفتم اتاق دیگر و بچه‌های سرویس عکس از دور آغوششان را گشودند و من خودم را در آغوششان پرتاب کردم، الف مرا به گرمی فشرد و گفت: دیگه پایه سیگار ندارم و به گام. من زدم پشتش و گفتم: بریم یه سیگار بزنیم. رفتیم توی دستشویی و به یاد ایام گذشته سیگار کشیدیم و به همان سنت قدیمی الف فندک را گرفت جلو تا سیگارم را روشن کنم. هنگام خداحافظی غم را در چهره تک‌تکشان دیدم و با التماس ازم خواستند باز هم به دیدنشان بروم. میم و الف عزیزم تا دم در همراهی‌ام کردند و از دور به تاکسی گرفتنم خیره شدند و به آرامی اشک گوشه چشم‌شان را پاک کردند.

۲۱ آذر ۱۳۹۰



امروز آن‌قدر غمگین بودم حتی شوخی‌های همکار بامزه‌ام که هر روز سر به سرم می‌گذارد و قارقار باهم می‌خندیم هم خوبم نکرد. توی خیابان عینک گذاشتم و داریوش گوش کردم و گریه کردم، هیچ جای غمگینیِ امروزم خودم تنها نبودم. یک درد بدی بود، با دیدن هر آدمی که از کنارم می‌گذشت بیشتر می‌شد، درد تک‌تک آدم‌های توی خیابان و اتوبوس انگار روی سرم خراب می‌شد. آن قدر با سلول‌هایم حسش می‌‌کردم که نمی‌شد جلوی اشک‌هایم را بگیرم. دلم می‌خواست یک دست بزرگ داشتم و دراز می‌کردم و همه‌ی آدم‌های این جا برمی‌داشتم و یک‌جایی توی یک جزیره‌ی دورافتاده رها می‌کردم. سرم را پایین انداخته بودم و به کف پیاده رو نگاه می‌کردم، آن قدر خلط و کثافت همه جای پیاده رو بود که داشتم بالا می‌آوردم، زندگی‌مان شده همین، خلط و کثافت و تهوع. هرجایش را انگشت می‌کنی از یک جای دیگرش این کثافت‌ها بیرون می‌ریزند. چرا ما؟ چرا ما باید همچین جایی به دنیا بیاییم تا فرار کردن بشود آرزویمان و بعد از فرار آن‌قدر چیز پشت سرمان جا گذاشته باشیم که تا آخر عمر پدرمان را دربیاورد. چرا باید وقتی توی شکم مادرم بودم، قحطی و جنگ و بمباران باشد تا تک‌تک سلول‌هایم بشود ترس؟ چرا آرزویم باید شلوغی دوباره خیابان‌ها و کتک خوردن و از ترس دویدن باشد تا خیالم راحت شود زنده‌ام؟ چرا همه سوراخ‌هایم پر از بیماری روانی و درد و مرض است؟ چرا دلخوشی‌ام باید آغوش آدمی باشد که حتی من را نمی‌بیند و توی خواب‌هایم دیگر خودش نیست و من نمی‌شناسمش؟ چرا ما باید وسط همه‌ی این دنیا این‌قدر بی‌پناه و تنها رها شده باشیم تا توی هر سوراخی سرک بکشیم برای چهار خط نوشتن و دو دقیقه فراموش کردن این‌همه تنهایی؟ چرا مثل نهنگ‌ها خودکشی دسته‌جمعی نمی‌کنیم تا خلاص شویم؟

۲۰ آذر ۱۳۹۰


در حال حاضر دوست ندارم کسی ببیند غصه دارم. یک وقت‌هایی از این‌که فلان چیز را نوشتم از خودم بدم می‌آید. قیافه تک‌تک آدم‌هایی که حدس می‌زنم این‌ها را می‌خوانند تصور می‌کنم و از خودم که مثل احمق‌ها آن وسط زیر نور می‌چرخم متنفر می‌شوم. در بعضی موقعیت‌ها تصویر دروغ از خودم دادن را بیشتر دوست دارم چون توهم دشمن و توهم پوزخند احتمالیِ دشمن موقع خواندن حقیقت اذیتم می‌کند. دشمن که می‌گویم منظورم خیلی چیز خوف و وحشتناکی نیست، مثلن توی گودر یک آدم‌هایی بودند که من لایک‌هایشان را بررسی می‌کردم و این‌ها فقط چیزهایی را لایک می‌زدند که من توی آنها بدبخت و قابل ترحم بودم، حالا شاید طرف اساسن بدبخت و قابل ترحم دوست داشت و یا این‌که از فرط "اوه چقد منم" لایک می‌زد ولی همین آدم توی مغز من دشمن نام گرفت و یا آدم‌هایی که دیگر دوستم ندارند و یک روزی داشتند و اگر این‌ها را می‌خوانند کلن برای همان پوزخند است به زعم بنده. یک گروه دیگر هم هستند که در طبقه دائم‌الچسناله‌ها طبقه‌بندی می‌شوند و کلن خوششان می‌آید یکی به تیم‌شان اضافه شود، این‌ها هم دشمن‌اند در قاموس من و گروه آخر که از همه بیشترند آنهایی هستند که در مقاطع مختلف زمانی مورد تمسخر من واقع شدند و چون اصولا من خیلی آدم مسخره کنی قلمداد می‌شدم و شاید می‌شوم این‌ها روز به روز تکثیر شدند، اینها هم دشمن‌اند.


خیلی شبیه به آقا شدم وقتی در نماز جمعه پشت تریبون ایستاده، سرش را به طرفین می‌گرداند و انواع دشمن را برای حضار نام می‌برد، دشمنان من هم همان‌قدر موهوم و تخیلی‌اند. اعتراف می‌کنم گاهی به جمهوری اسلامی ایمان می‌آورم چون همان وقت‌ها به شدت نظریه‌هایم برای خودم قطعی و درست است. در همان بعضی وقت‌ها با جمهوری اسلامی همدردی می‌کنم حتی، چون کسی درکش نمی‌کند که چقدر حسش درست است و چقدر دشمن دارد و همه فقط بلدند مسخره‌‌اش کنند. و حتی مانورهای نظامی و هارت و پورت‌هایش را هم درک می‌کنم چون آن قدر توهم دشمن خار آدم را می‌گاید که هیچ کاری جز همین مانورها و هاروت‌وپورت‌ها از دستت برنمی‌آید. نمی‌دانم اگر بمب اتم و یا حق کشتار مردم و یا حق اعدام داشتم چطور می‌شد، لابد از ترس همین دشمنان توهمی هر لحظه یک جا را با خاک یکسان می‌کردم و عده‌ای را بمباران و بعضی‌ها را اعدام می‌کردم. قسمت خوبش این‌جاست که من دو قطب دارم و وقتی روی آن قطب هستم همه را دوست می‌دانم و طبعن خودم را همه جا پهن می‌کنم، خلاصه‌اش این‌که توهم دشمن درد بدیست و بروید خدا را شکر کنید که از سلامت کامل روانی برخوردارید.‏

۱۹ آذر ۱۳۹۰

دوس دارم غر بزنم و بگم چه گندی زدم ولی دوس ندارم بگم دقیقن چه گندی. خجالت می‌کشم از گفتنش دوس دارم به خودم فحش بدم و خودمو گاز بگیرم برای این گند. هی یادم میاد در موقعیت‌های مختلف مامانم زنگ زد و پرسید انجامش دادی؟ الکی گفتم آره آره و ته دلم مطمئن بودم هنوز وقت هست اما بلاخره مهلتش تموم شد و من ریدم. اونم منِ استرسی و داغون که تو این‌جور چیزا مث سگ از تموم شدن مهلت می‌ترسم. اصلن شاید تصورم از خودم اشتباهه و من اصلا همچین آدمی نیستم هوم؟
برادرم یه آدم بیخیال و داغونیه، همیشه وقتی باید تو یه تایم مشخصی یه کاری رو انجام بده کلن فراموش می‌کنه و دو روز بعد تموم شدن مهلت کاره می‌فهمه جا مونده. همیشه مامانم آویزون در و دیوار بود تا یه چیزایی رو براش تمدید کنه، از ثبت‌نام کنکور گرفته تا همین دیروز که اگه جریمه صد و شصت و نه تومنی رو تا دوازده شب پرداخت نمی‌کرد امروز باس دو برابرش رو می‌داد. منی که مث سگ از دسش حرص می‌خوردم حالا به همون قاعده ریدم شایدم شدیدتر. یک امیدای ریزی هنوز اون ته هست که اگه جواب نده نمی‌دونم چیکار کنم، دارم دروغ می‌گم همین حالا راه‌هایی که باید برای بعدش انتخاب کنم رو مثل اسلاید از جلوی چشمام گذروندم ولی خب آخه کلی دردسر داره و کونم می‌سوزه که فقط به خاطر حواس‌پرتی و گشادی یک تلفن زدن و صدتا کوفت و زهرمار دیگه یک فرصت دیگه رو از دست دادم.
یک اتفاقایی هست که قبل از افتادن، تو مغز من برای خودشون میوفتن و این افتادن در حالیه که من هنوز وقت دارم یه کاری کنم تا نیوفتن. این اتفاقا با دیتیل از جلو چشمم رد می‌شن و من تا خرتناق در اونها دخول می‌کنم. روزی صدبار از در خونه تا سر بهار به این فکر می‌کردم که بلاخره کار از کار می‌گذره و من جا می‌مونم، همون لحظه گوشی رو برمی‌داشتم تا زنگ بزنم بعد می‌گفتم کله سحر مردم خوابن پس یک ساعت دیگه زنگ می‌زنم بعد می‌رسیدم سرکار و یادم می‌رفت تا آخرشب تو رختخواب که به خودم قول می‌دادم فردا حتمن زنگ می‌زنم. نمی‌دونم چند روز ولی خیلی روزا این لحظه الانم رو دیدم و از ترس حواسم رو پرت کردم تا بهش فکر نکنم و خودم رو دلداری دادم "نه بابا مگه دیوونه‌یی؟ حتما انجامش میدی" بعضی وقتام به بعد جا موندنم فکر کردم که چی می‌شه و در جواب به خودم می‌گفتم لابد اتفاق بهتری میوفته. راستش رو بگم من خرافاتی و عنم، کلن معتقدم هر اتفاقی برام میوفته بهترین اتفاق ممکنه و ته این یه جور اعتقاد تخمی به تقدیر و این حرفا نهفته‌س که خواننده نکته‌سنج خودش می‌فهمه.
یکی دیگه از اتفاقایی که قبل از وقوع دیدم امروز بود که بهم زنگ زدن گفتن بپر حساب فلان بانک رو وا کن و شماره حسابت رو فورن اسمس کن تا حقوقت رو بدیم بت و این آخرین فرصته وگرنه می‌ره تا ماه بعد. ولی من کارت شناسایی‌ همرام نبود و به همین دلیل حقوقم تا ماه بعد پرید. اینا همه در حالی اتفاق افتاد که من از پریشب نیت کرده بود وقتی برگشتم تهران کارت ملی‌مو از تو کیف قرمزه بذارم تو کیف سبزه و در همین راستا صدتا داستان توهمی ترسناک که در نتیجه نداشتن کارت شناسایی اتفاق میوفته رو تو ذهنم مرور کردم، در انتها نذاشتم و امروز این‌جوری شد. بعد به یک مرتبه‌یی رسیدم به هرچی فکر می‌کنم فورن ترس برم می‌داره و به خودم می‌گم هو هو هو فکر نکن، دیریم دیم دیریم دیم بیا بیرون، اصن منو نگا بش فکر نکنیا. مثلن دیشب تو جاده فکر می‌کردم الان یک تریلی میاد رومون و من می‌میرم و تو همون لحظه نگران این بودم اگه بمیرم هیچ کدوم از دوستام نمی‌فهمن. چون نه رفیق گرمابه و گلستان دارم تا از نبودنم نگران شه، نه این که اصولن برای کسی مهمه من کجام، ته تهش مثلن برا موسن و بناز مهم بشه و در انتها بعد یک ماه پاشن بیان دم در خونمون و بفهمن من مردم، اصلن اون موقع دیگه چه فایده؟ حتی به فیسبوک و وبلاگ و اینام فکر کردم که بعد از من چی به سرشون میاد و مثل همیشه تصمیم گرفتم پسوردام رو یه جای امن بذارم و وصیت کنم بعد از من چراغ اینارو روشن نگه دارن. بعد به خودم گفتم هی هی هی نسترن بیا بیرون، نه که از مردن خودم بترسم، نه به قرآن، فقط نگران برادر تازه دومادم بودم. الان که نشستم این‌جا این کسشرا رو می‌نویسم به بیماری وسواس فکری خودم آگاهم ویک بخش زندگیم رو هواست و در اوج بی‌پولی به سر می‌برم و نه شام خوردم، نه دوش و نه هیچ کوفت دیگه‌یی و احتمالن دو یا سه نصف شب خوابم می‌بره و صبح خواب می‌مونم و همین‌طور این چرخه ادامه دارد.‏
تازه از راه رسیدم و صدای موزیک توی مغزم تیر، سوت یا یک چیزی شبیه به آن می‌کشد. از بیتلز گرفته تا آرون و داریوش و ابی برایم خواندند. بدترین قسمتش اما "چشم من" داریوش بود، چون من را یاد یک آدمی انداخت که خیلی بلد بود با این آهنگ گریه کند. حواسم رفت به این که چقدر این آدم را حفظم و کی می‌شود تا چیزهایی که از او حفظم را فراموش کنم. حفظ بودن یقینن ارزش نیست و تنها یک وضعیت انسانی است که من در مورد این آدم به آن دچارم. از روزی که تصمیم گرفتم مهمانی‌بازی و کافه‌بازی و چت‌بازی و تلفن‌بازی را برای مدتی تعطیل کنم _اگر بخواهم راستش را بگویم یک قسمتی از این تعطیلی خواسته من نبود اما اتفاق افتاد_ بعد از این تعطیلی مدام توی یک دایره‌ای پرتاب می‎شوم که همه جایش را یاد این آدم پر کرده. سرم را روی بالش می‌گذارم مدل خوابیدنش می‌پرد جلوی چشمم و خنده‌م می‌گیرد، چنگال را توی بشقاب ماکارونی فرو می‌کنم صدایش توی گوشم می‌پیچد و خنده‌م می‌گیرد، جلوی آینه می‌ایستم ایستادنش رو به آینه از جلوی چشمانم رد می‌شود و دوباره به لبخندی بسنده می‌کنم، همین‌طور بگیرید و تا ته بروید.

زندگی کردن با آدم‌ها زیر یک سقف حتی برای یک روز درد دارد، یعنی آن لحظه درد ندارد بعدا که آن آدم نیست دردش بالا می‌زند. بعضی وقت‌ها اگر خودت را ول کنی جیش کردن و کفش پوشیدن و مسواک زدن هم می‌تواند اشکت را دربیاورد. اما این امید را به شما می‌دهم که این درد مدام نیست، هی می‌آید و می‌رود، بستگی به خودتان دارد تا چقدر شل کنید. بعضی وقت‌ها اصلا درد نیست صرفن به یاد آوردن خوبیست مثل لحظه اولی که آدامس نعنایی توی دهانتان می‌اندازید تندی‌اش نوک زبان را می‌زند اما خنکی‌اش خوشی دارد. گاهی اوقات هم فراموش می‌کنید نیست و توی دلتان حتی قربان‌صدقه‌ی آن لحظه‌ش می‌روید. برای من بیشتر وقت‌ها حالت اول است و دردش اوقاتی است که خیلی دلم کلن تنگ است. گاهی فکر می‌کنم این‌همه حافظه و حفظ بودن بد است چون آدم دیر رها می‌شود و بعضن هیچ‌وقت رها نمی‌شود فقط درجه اعتبار چیزهایی که آدم حفظ است کم و یا صفر می‌شوند. از خودم خوشم می‌آید، آن قدر شل نمی‌کنم تا دهنم سرویس شود و آن‌قدر سفت خودم را نگه نمی‌دارم که اینها را ننویسم. انگار من هم بلدم گاهی متعادل باشم.

۱۷ آذر ۱۳۹۰

شمالم، همه چی خوبه، این دومین باریه که همچین حسی به این‌جا دارم. یه چیزای بدی از این‌جا هی میاد تو مغزم ولی تهش غم نیست. از وقتی تنها شدم و وظیفه خوب بودنم گردن خودمه همه چی یه شکل دیگه شده انگار، در حال حاضر تنها چیز اینجا که یه لحظه‌هایی غمگینم می‌کنه تصویرا و خاطره‌هامه. مثلن امروز میومدم خونه بعد خیلی اتفاقی از یه راه‌هایی اومدم که مسیر ثابت و همیشگی‌مون بودن برای سیگار کشیدن، سیگار می‌کشیدم و صدای موزیک زیاد بود و نور توی چشمم بود، یهو یک عالمه لحظه مشابه یکی یکی افتاد رو سرم. یه کم خودمو شل می‌کردم همون‌جا فرو می‌رفتم اما صرفن به لبخندی محو ختم شد. هر لحظه می‌گذره حس می‌کنم قوی‌تر شدم و خودمم باورم نمی‌شه این منم.

۱۱ آذر ۱۳۹۰


همین‌طور چند ساعت نشستم زل زدم به خودم توی عکس‌ها، تمام عیب‌ها را از همه سوراخ‌هایم کشیدم بیرون و برای خودم که دوست دارد خودش را توی عکس‌ها خوب ببیند اما نمی‌بیند شاید هم نمی‌تواند ببیند دلم سوخت. من خیلی خوب دلم برای خودم می‌سوزد این اخلاقم را از مادرم به ارث برده‌ام. مادرم همیشه بعد از همه‌ی دعواها یک مرحله داشت، برای خودش توی یک کنجی فرو می‌رفت و باخودش حرف می‌زد درباره مظلومیت و بدبختی خودش و گریه می‌کرد، بلند حرف می‌زد تا ماهم بشنویم، شاید هم نمی‌خواست ما بشنویم اما به هرحال بلند حرف می‌زد، از تمام دعواها و داد و بیدادهایش آن قدر حالم بد نمی‌شد که از سکانس پایانی دعوا. دلم می‌خواست بروم مادرم را از کنجش بکشم بیرون و محکم تکان تکانش بدهم و بهش بگویم ببین دعوا تموم شد، تموم، دیگه بسه. اما همین‌طور تمام سال‌های کودکی و بعدترش هیچ کاری نکردم. طی آخرین دعواهایم با مادرم که یادم نمی‌آید چندوقت پیش بود، شاید یک سال شاید هم بیشتر، خیلی وقت است با مادرم دیگر از آن دعواها نکردم، اما طی همان آخرین‌ها هم وسط دعوا می‌رفتم توی اتاق و در را می‌بستم و یا شروع می‌کردم با تلفن حرف زدن و گریه کردن یا موزیک گوش کردن، تا صدای بعد از دعوای مادر را نشنوم، یک شب اما هیچ کدام از این کارها را نکردم، در را باز کردم رفتم جلوی مادرم ایستادم، داد زدم مامان تموم شد، تموم، من گه خوردم، بس می‌کنی؟ بعد یک هو گریه مادرم قطع شد و با چشمان خیلی اشک‌دار و با یک سکوت وحشتناک چند ثانیه به من نگاه کرد و بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون. از توی اتاق می‌توانستم تصورش کنم که پریشان برای خودش توی تاریکی خیابان راه می‌رود، با ناخن‌هایش ور می‌رود و لب‌هایش را مدام جمع می‌کند تا صدای گریه‌اش درنیاید. بعد از آن شب مادرم تا یک هفته توی خانه با کسی حرف نزد، با کسی یعنی هیچ کس. با پدرم حرف نمی‌زد، شب‌ها برای خودش زود می‌رفت توی اتاقش و در را می‌بست تا پدرم روی مبل بخوابد، روزها دیر از خواب بیدار می‌شد و با قربان صدقه مرتضی را از خواب بیدار نمی‌کرد، به نسیم تلفن نمی‌زد و جواب تلفن محمد را نمی‌داد، حتی موبایلش را هم خاموش کرده بود. یک روز پدرم در اتاقم را یک جور ترسناکی باز کرد و گفت: چی گفتی بهش؟ گفتم مهم نبود همون چیزای همیشگی، بعد بابام گفت اگر همان چیزهایی همیشگی بود این جوری نمی‌شد. به بابا نگفتم قسمت آخر دعوا را از مامان گرفتم، نگفتم نگذاشتم دلش برای خودش بسوزد و بلندبلند چیزهایی درباره خودش بگوید تا دل سنگ هم کباب شود. نگفتم یلاخره به مامان گفتم تموم شد، بس کن.


بعد از آن یک هفته، همیشه از دعوا با مادرم فرار کردم و سعی کردم به دعواهای مادرم با بقیه نگاه نکنم. مامانم لابد آن شب را حسابی فراموش کرده چون در این حدودا یک سالی که من پیشش نیستم هر روز یک سانس هم پای تلفن توی گوش من برای خودش دلسوزی می‌کند. حتی بابا می‌گوید دیگر بدون دعوا هم توی خانه برای خودش دلسوزی می‌کند. حتی در مواقع خوشحالی هم یک‌هو وسطش دلش برای خودش می‌سوزد. نمی‌دانم از کی حواسم نبود که شدم مثل مادرم با این تفاوت که خیلی زود به این مرحله که مادرم در پنجاه و پنج سالگی در آن است رسیدم.