۰۳ خرداد ۱۴۰۱

برای پاک کردن خون زیر فرش

داشتم یک فیلم تماشا می‌کردم درباره قاتلی سریالی، چند سال بود دیدنش را به تعویق انداخته بودم چون فکر می‌کردم برای روح حساس من زیادی است اما همین‌که اولین قتل را مرتکب شد آنقدر به نظرم احمقانه و خنده‌دار رسید که با خیال راحت متوقفش کردم و رفتم برای خودم هفت تا فلافل سرخ کردم با جوانه ماش کنارش و گوجه‌فرنگی و دوتا خیار بوته‌ای، لیمو هم چکاندم رویشان، نان سنگک هم داغ کردم برای خودم. بساط شامم را توی تاریکی روی کاناپه پهن کردم و سعی کردم باقی فیلم را با لذت تماشا کنم اما بدتر شد، کارگردان که سوراخ دعای جنایت را انگار تازه یاد گرفته بود و برای من به شدت عقب مانده بود شروع کرد تشبیه جسد اول به اثرهنری و گلن گود پرید وسط باخ نواخت تندتند و از آن طرف نقاشی را ریخت وسط معماری کلیسای فلان و دیگر جدا داشتم اوق میزدم اما خودم را آرام کردم و همه تمرکزم را دادم به خوردن با دقت جوانه‌ها توی تاریکی. به قتل دوم که رسید دیگر شامم تمام شده بود و همین که قاتل سیم را انداخت دور گردن طعمه جدیدش دوباره متوقفش کردم بلند شدم مثل هرشب راس ساعت تمام سوراخ‌های داغ را پر از قرص پشه کردم و این بار جدی به خودم گفتم عزیزم در حد تو نیست این آشغال‌ها را ببینی.
اندازه یک قتل دیگر بهش فرصت دادم لااقل حالم را بهم بزند و روح حساسم را آزار بدهد اما بی‌عرضه همین‌قدر هم از دستش برنمی‌آمد. به قتل دوم جدی دل ندادم و شروع کردم دراز کشیده توی تاریکی برای خودم سیگار پیچیدن، یادم آمد غروب که نور رفته بود و از اتاق‌کار زده بودم بیرون و داشتم فکر می‌کردم بوی فیکساتیو نشئه‌ام می‌کند پای پنجره وقتی به حرکت شاخه‌های درخت روبروی خانه نگاه می‌کردم یک لحظه احساس کردم همه اینها دوباره دارند تکرار میشوند اما نه چیزی شبیه دژاوو، انگار یک لحظه زمان متوقف شد و من چند ثانیه رفتم عقب و دوباره همه چیز به همان ترتیب تکرار شد و فکر کردم بیایم اینجا بنویسم چون روز قبلش اینجا را بعد از ماهها باز کرده بودم و چندتا از پست‌های قدیمی را خوانده بودم و به خودم گفته بودم وای اینها را تو نوشتی عزیزم؟ متوقف شدم و پرت شدم از فکرهایم بیرون و گفتم ولش کن بابا حوصله داری برگردی به آن لانه جاسوسی؟ قاتل برگشت توی خانه مقتول گوشه فرش را بلند کرد زیرش را تمیز کرد و من گفتم جدی استاپ. همه چیز را خاموش کردم کابل ها را از لپتاپ جدا کردم لامپ را روشن کردم سیگار نصفه توی دستم را خاموش کردم، قبلا ستینگ اینجا را روی کروم باز کرده بودم فورا از پرایوت درش آوردم و شروع کردم به نوشتن چون دیدم واقعا حوصله اش را دارم حتی با فکر جاسوس‌های کوچک توی خانه.
دقیقا همان جایی که به صفر مطلق میرسم به اوج هم میرسم، این نقاشی آخرم دارد زندگی ام را نابود میکند، من هم کاری از دستم ساخته نیست حتی نمیتوانم دیگر به پایانش فکر کنم. اواخر بهمن مامانم گفت برای روز پدر همه جمع شید اینجا من هم گفتم بیخود، من توی یک شکنجه دسته‌جمعی شرکت نمیکنم، رامین تنهایی رفت من هم ماندم و همان روز این کار را شروع کردم، بیست و ششم بهمن هزار و چهارصد، از روی اتودهایی که چهارماه ریزریز سرش جان کنده بودم، جانی که نداشتم. قبل از مرگ بابام یک خواب دردناک دیده بودم، توی همین خانه از میان دیوارهای تنگ و راهروهای باریک خودم را از بغل زنی معروف و چاق جدا کرده بودم و بعد از سلام و احوالپرسی با چند مرد رفته بودم پایین و به گربه سیاه توی پارکینگ موسوم به ترسا هم سلام کردم از کنارش گذشتم و چند متر جلوتر توی دیوار پارکینگ یک دریچه دیدم، شیشه ای محدب و قطور توی دیوار که وقتی با دقت نگاه کردم آن طرفش آدمهایی آشنا بودند، اما بیست سال پیششان بود، چندبار کوبیدم به شیشه، صدای خنده دختربچه ها از آن سمت دیوار از یک زمان دیگر می‌آمد و آنها صورتشان را می‌چسباندند به شیشه و لب و دهنشان کج و معوج میشد اما نه من را می‌دیدند و نه صدایم را می‌شنیدند، با گریه از خواب بیدار شدم و در کثافت و حسرت عمیقی به مدت چند هفته فرو رفتم همان حسرت قدیمی و احمقانه خاص خودم که چرا نمیتوانم در زمان جابه جا شوم انگار نه ساله ام که واقعا نه ساله‌ام. چند هفته بعد از خوابم یک فرم دایره‌ای وارد اتودهایم شده بود بعد تا نصفه وارد یکی از نقاشی هایم با قلم‌فلزی شد ولی از آن جایی که من حالم از این مدل ایده‌پردازی در نقاشی‌ به هم میخورد با سرعت ازش فرار میکردم، هرچقدر فرم به دایره نزدیک‌تر میشد من بیشتر نصفش را از کادر بیرون میکردم، هرچقدر بافتش به شیشه نزدیک‌تر میشد من بیشتر با خطوط وحشیانه و خشن پرش میکردم تا همه چیز را تمام کنم اما اینها همه داستان‌های من و نقاشی قبل از مرگ پدرم بود چون واقعا بعد از آن دیگر هیچ چیز دست من نیست، برای امشب بس است بعدا شاید برگشتم و ادامه کثافتی که این نقاشی از بیست و ششم بهمن هزار و چهارصد به زندگی‌ام زده را با دقت توصیف کردم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر