۰۷ شهریور ۱۳۹۲

نه بابا، بهروز دیگه نمیاد

کسی دوست ندارد به خواب‌های آدم گوش کند، خودم هم حوصله‌ی گوش کردن به خواب بقیه را ندارم اما هزار بار از خوابم می‌نویسم و همه جا ثبت‌شان می‌کنم چون بیماری ثبت کردن دارم. از بچگی فکر می‌کردم اگر تلاش نکنم برای به خاطر سپردن اتفاقات بعدها ممکن است شبیه آدم‌هایی بشوم که حافظه‌شان پاک شده. گاهی خیلی جدی فکر می‌کنم یک روز به مدارکی برای اثبات زندگی کردن نیاز پیدا می‌کنم و این ثبت کردن‌های بدون فکر، مدارک مورد نیاز آن روزی‌ست که هنوز نرسیده.

غیر از همه جا نوشتن و با همه چی عکس گرفتن، ضبط کردن صدا، به یاد سپردن بوی چیزها، به یاد سپردن آهنگِ یک روز خاص، تلاش همیشگی‌ام برای ثبت کردن را بهم یادآوری می‌کند. یک عالمه خاطره دارم از روزی سرد توی زمستان که چشمانم را بستم و سعی کردم سرما را آن قدر عمیق حس کنم تا یک روز تابستانی اگر گرمم شد به آن سرما فکر کنم و کیف کنم. تلاش برای به یاد سپردن، پررنگ‌ترین تلاشی‌ست که از وقتی خودم را به یاد دارم بهش مشغول بودم.

یک سری فایل از  صدای ضبط شده توی تاکسی دارم که توی بیشترشان راننده دارد با صدای بلند نطق می‌کند و بعضی‌ جاها صدای باز و بسته شدن در و رد و بدل کردن کرایه به گوش می‌رسد. صدای خیابان دارم که در حال راه رفتن هستم و گاهی دو نفر از کنارم رد می‌شوند و جمله‌ی "نه بابا، بهروز دیگه نمیاد" از دهن یکی‌شان می‌پرد بیرون. صدای خانه‌ام را دارم وقتی تنها هستم، صدای راه رفتنم، باز و بسته شدن در دستشویی، برداشتن لیوان از میان ظرف‌های شسته، روشن کردن فندک. توی یکی از این صداهای خانه‌ام، ریکوردر را جلوی پنجره گذاشته بودم انگار چون صداهای خانه محو و صدای بیرون واضح است. از خانه‌ی بغلی صدای سوت نرمی از ماشینی که سیمان درست می‌کند می‌آید و همهمه‌ی کارگران صدای اصلی‌ست، صدای بچه‌ها پشت صدای سوت و کارگران می‌آید که جیغ و داد می‌کنند، صدای ناله‌ی گربه هم یک گوشه‌‌ی صداها شنیده می‌شود. بعد از چند دقیقه صدای زنی بلند می‌شود، بلندتر از همه‌ی صداهاست. صدای کارگران شبیه پچ پچ می‌شود، صدای سوت ماشین کمتر شنیده می‌شود، صدای کشیده شدن چیزی روی زمین می‌آید، زن می‌گوید "برین گم شین". هیچ مخاطب احتمالی جواب زن را نمی‌دهد فقط صدای باز شدن در است، بعد از چند ثانیه مکث، زن انگار وسط تصویر احتمالی می‌چرخد، به کارگران و ماشین و بچه‌ها و گربه‌ نگاه می‌کند و دوباره بی‌خیال همه‌ی این نگاه‌ها برمی‌گردد به زندگی خودش و با گریه داد می‌زند "چی فکر کردی برا خودت؟...گه". صدای بسته شدن در می‌آید، گربه اولین کسی‌ست که زندگی قبلش را با ناله کردن از سر می‌گیرد.

۰۱ مرداد ۱۳۹۲

درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود

آپارتمان‌مان دوتا در دارد، یک درش توی کوچه پشتی باز می‌شود و رو به حیاط اصلی آپارتمان است که بقیه همسایه‌ها به آن دسترسی ندارند و مختص خانه‌ی هم‌کف است. خانه‌ی هم‌کف یک در هم به پله‌ها دارد و قدیمی‌ترین ساکن آپارتمان آنجا زندگی می‌کند. همین قدمت و دو درداشتن خانه‌اش باعث شده احساس مالکیت بیشتری نسبت به کل ساختمان داشته باشد، وکیل است اما همه بهش می‌گویند دکتر. حدودن شصت هفتاد سال دارد و از آن مردهایی‌ست که کچل شده‌اند اما کچلی برایشان بزرگ‌ترین درد و رنج است و هنوز نتوانسته‌اند با آن کنار بیایند، موهای کمش را از یک طرف سرش شانه می‌کند به سمت دیگر تا کچلی‌اش کمتر معلوم شود.

دکتر برای ساختمان قوانینی وضع کرده و آنها را با فونت درشت تایپ کرده و به بورد زده، یکی از قوانین این است که درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود. از این قانون بیشتر از همه خوشم می‌آید چون بقیه قانون‌ها ملال آورند، مثلن بعد از ساعت دوازده شب تردد روی پله ها باید آرام باشد  و یا این که آشغال‌ها را موقع پایین بردن چک کنید که یک وقت آب ازش نچکد.

دکتر حتی نسبت به همسایه‌های دیگر هم حس مالکیت دارد، یک بار همان اوایل که خانه بغلی در حال خراب شدن بود و دیوار خانه‌ی من می‌لرزید با همسایه پایینی وارد مذاکره شدیم که یک کاری بکنیم برای جلوگیری از ریزش خانه و دکتر آرام از پله‌ها بالا آمد و ایستاد روبروی‌مان و گفت "به به، می‌بینم که با هم میتینگ تشکیل دادین" من از شنیدن کلمه میتینگ خنده‌م گرفت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم نه داریم درباره خونه بغلی حرف می‌زنیم، بعد دکتر گفت چرا نیومدین سراغ من و خودتون یواشکی خلوت کردین. همان جا فهمیدم بیماری حس مالکیت دکتر فراتر از حسش نسبت به چهارتا گلدان توی حیاط و در و پله‌هاست.

یک بار وقتی با برادرم توی خانه دعوا می‌کردیم همسایه بالایی آمد پشت در و چند ضربه به در زد، من با عصبانیت در را باز کردم و قبل از این که حرفی بزند گفتم چی می‌خواین؟ گفت مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه ولی اگه اومده باشه هم به خودمون ربط داره. بعد از اون دکتر قوانین آپارتمان را سخت تر کرد و تبصره ای به قوانین روی برد اضافه کرد، روی کاغذ نوشت "درشتی با اهالی ساختمان ممنوع".

یک بار دکتر را توی سوپر سر کوچه دیدم  در حالی که دستش توی کیسه‌ی نخود لوبیا  بود مشت مشت نخود لوبیاها را بیرون می‌آورد  با دقت بهشان نگاه می‌کرد. فروشنده گفت بخر دکتر، خوبه. دکتر دستش را با عصا آورد بالا تا عینکش را درست کند، من و فروشنده فکر کردیم می‌خواهد با عصا به جایی بکوبد برای همین خودمان را کنار کشیدیم، دکتر که از ترس‌مان لذت برده بود رو به فروشنده گفت نه، اینا مورد هجوم حشرات واقع شدن. از جمله‌ی دکتر خنده‌م گرفت و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم اما فروشنده رو به من لبش را گاز گرفت و دکتر بدون خداحافظی رفت بیرون. گفتم این واقعن دکتره؟ گفت نه بابا این وکیل بود جوونیاش، بعد که انقلاب شد از کار بیکارش کردن و خونه نشین شد، اون موقع یه خونه داشت تو کوچه بالایی، بعد از یه مدت هی مردم میومدن می‌گفتن منزل دکتر فلانی کجاست و ما می‌گفتیم بابا یارو دکتر نیس وکیله تا بلاخره یه روز یکی از خانومای سانتی مانتال که اومده بود دنبال خونه‌ش گفت ایشون دکتر روانشناسن. پرسیدم زنش فلجه نه؟ گفت زنش تو سی چهل سالگی پا درد گرفت نشست رو ویلچر، دکتر هم از خدا خواسته همه جا می‌برد و می‌آوردش، نمی‌ذاشت دست به سیاه سفید بزنه، انقد لوسش کرد انقد لوسش کرد که دیگه زنه بدون دکتر آبم نخورد. الانم بچه‌هاش جرات ندارن زنش رو بدون دکتر جایی ببرند.

زمستان دو سال پیش یک شب باران شدیدی می‌بارید، از سرکار برمی‌گشتم دیدم دکتر با چتر دم در ایستاده وقتی خواستم وارد خانه شوم چترش را گرفت بالا سرم و در را باز کرد، گفتم مرسی، دکتر بدون توجه به من در را با دست دیگر نگه داشت تا من بروم تو بعد در را آرام ول کرد تا خودش بسته شود. وقتی رسیدم بالا چند دقیقه از پنجره به پایین نگاه کردم دیدم دکتر با چتر همان جا ایستاده، انگار منتظر بقیه همسایه‌ها بود تا بیایند چتر را بالای سرشان بگیرد در را برایشان باز کند و بعد در را آرام رها کند تا خودش بسته شود.

۲۳ تیر ۱۳۹۲

بی‌چاره

سوار تاکسی ونک کردستان شدم، بعد از من دختر قد بلندی با موهای کوتاه که هیچ نظمی در کوتاهی‌اش وجود نداشت نشست کنارم. ناخن‌هایش را تا ته جویده بود و انگشتر نگین قرمزی توی انگشت وسط سمت چپش بود. تاکسی پر شد و راننده حرکت کرد، پشت چراغ قرمز سر فاطمی دختر دستش را برد سمت کیفش قبل از این که دستش را ببرد توی کیف چند ثانیه همان جا نگه داشت و بعد انگار بهش وحی شده باشد با اطمینان دستش را فرو کرد توی کیف و تلفنش را برداشت و با همان سرعت و اطمینان شماره گرفت، کسی آن طرف خط جواب نداد و دوباره گرفت. موتور پیچید جلوی تاکسی و راننده زد روی ترمز و شروع کرد غرغر درباره‌ی موتوری‌ها و مردی که جلو نشسته بود گفت آمار دادن تو ایران هفتاد ملیون موتور هس یعنی قدر جمعیت کشور، همین می‌شه دیگه، تهران بلا نسبت شهر نیست خیلی عذر می‌خوام جنگله. دختر بغل دستی همین طور شماره می‌گرفت، پشت چراغ قرمز گل‌ها انگار خسته شده بود گوشی را گذاشت روی پایش و زل زد به رو به رو. بوی عطرش شبیه بوی نوزاد بود، دلم می‌خواست سرم را فرو کنم توی گردنش و بو بکشم. اول کردستان دوباره گوشی را برداشت و شروع کرد شماره گرفتن، راننده دنده عوض کرد و شروع کرد گاز دادن. مردی که جلو نشسته بود داشت از ساز و کار غلط شهرداری تهران می‌گفت و مدام غر می‌زد که تهران کلن غلط است و باید کلن خرابش کرد و پایتخت را برد یک شهر دیگر. دختر خودش را سفت بین من و زن بغلی نگه داشته بود و همین طور شماره می‌گرفت، سر خروجی یوسف آباد راننده فیلتر سیگارش پرت کرد توی اتوبان و مرد جلویی گفت خدا آخر و عاقبت همه‌مان را توی این شهر به خیر کند و چند قدم جلوتر کنار اتوبان پیاده شد.
دختر همین طور شماره می‌گرفت، راننده سعی می‌کرد گاز بدهد که دوباره برود دنده سه. سر خروجی برزیل همین که دور زد به سمت پایین بازویم خورد به بازوی دختر و فکر کردم می‌لرزد. همان جا بلاخره یکی آن طرف خط جواب داد، دختر بدون سلام گفت فکر کردی خسته می‌شم؟ یه هفته دیگه هم می‌گرفتمت تا فقط همین دوتا کلمه رو بهت بگم بعد بدون مکث گفت بی‌چاره‌ای، بی‌چاره. تاکسی سرعتش کم شده بود و همه ساکت بودیم، بی‌چاره‌ی دوم را همان طور که می‌لرزید بلندتر گفت، صدایش خورد به سر راننده به شیشه‌ی جلوی ماشین به دنده به صندلی و یک‌هو ده تا بی‌چاره شد و خورد توی سرم. سرم را با ترس کردم توی کیفم دنبال دو هزار تومنی پاره‌ای که ظهر گذاشته بودم همان جا گشتم، مطمئن بودم نیست و من دیگر هیچ پولی ندارم.

۰۲ تیر ۱۳۹۲

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

چند وقته گوشام صداهارو تغییر می‌دن، یعنی یه صدایی میاد مثل صدای بوق ماشین اما من صدای پرنده می‌شنوم، فکر می‌کنم همه دست به دست هم دادن تا من خوشم بیاد. خونه بغلی در حال خراب شدنه و هر لحظه صدای یواشی میاد از جنس عطسه با نظم و آهنگ خاصی اما در حقیقت صدای تیشه و کلنگه به یه سطح نازکی احتمالن ولی من فقط وقتی خیلی حواسم هست یادم میاد صدای چیه در باقی موارد همون صدای عطسه رو می‌شنوم.

جای کش شلوار و جوراب و بند سوتین تا ساعت‌ها روی تنم می‌مونه، یکی از کارهایی که همیشه خوشم میومد دست کشیدن به جای انواع و اقسام کش‌ها روی تنم بود. یه حسی داره مثل این که دقیقن جای خاریدن پشتت رو پیدا کردی و دستت رو می‌کشی روش و قلقلکت میاد از خوشی.

روزای خوشحال و توام با آرامشی رو می‌گذرونم و همه‌شو از خودم و رامین می‌دونم. درس‌مو بلاخره تموم کردم، تصمیم‌های درست گرفتم، کارای جدید شروع کردم، روابط داغون‌مو سر و سامون دادم و خودمو فشار دادم برای خوب بودن، رامین هم به اندازه من جون کند تا این کارارو انجام بدم. یه روزایی در حالی که یه گوشه افتادم نگاه می‌کنم می‌بینم عه این همون جاییه که یه سال پیش آرزو داشتم توش باشم، خوشحال می‌شم و تا برنامه‌ی بعدی با بینندگان عزیز خداحافظی می‌کنم.

۲۴ خرداد ۱۳۹۲

حماسه‌ی مردمی بیست و چهارم خرداد

یک
یک شب خیلی سال‌های پیش که پدرم ایران نبود و آن موقع تلفن زدن به این راحتی‌ها نبود و پولش خیلی بود پدرم زنگ زد، تلفن مشکی کنار رادیوی خاکستری آیوای مادرم تو آشپزخانه بود، هوای شمال شبیه این بود که در کتری در حال جوشیدن را برداری و سرت را بکنی توی بخارش، دور نور سفیدآبی تیر چراغ برق جلوی خانه پشه‌ها توی هوا شبیه منظومه شمسی توی کتاب علوم شده بودند و بوی ماست و خیار توی آشپزخانه بود.
مامانم صدایم زد گفت بابا می‌خواهد با تو حرف بزند، بابا با صدای خسته و دور که بریده بریده می‌رسید گفت تولدت مبارک!با ذوقی که شبیه گریه و غم می‌شد با بابا صحبت کردم و شب موقع خواب به مردنش فکر کردم و گریه کردم. شاید ده سال پیش بود و من هر سال تولدم یاد آن شب تلفن بابا می‌افتم و بعد به مردن مامان و بابا فکر می‌کنم و گریه می‌کنم.

دو
کاش می‌شد بعد از هر اتفاق بد و ناامید کننده آدم به نشانه‌ی اعتراض بمیرد و دنیا از مردنش به هم بریزد، اما متاسفانه امیدها مدام ناامید می‌شوند و آدم هم نمی‌میرد و دنیا هم به هم نمی‌ریزد و فردا صبحش دوباره از خواب بیدار می‌شویم و ساعت را نگاه می‌کنیم.
بچه که بودم یک بار انشایی نوشتم با موضوع می‌خواهید در آینده چه کاره شوید و توی آن انشا گفتم می‌خواهم فضانورد شوم و تهش از ترس پوزخندهای هم‌کلاسی و معلمم نوشتم "بله، من یک روز فضانورد می‌شوم و برمی‌گردم شما مرا ببینید و بفهمید الکی نمی‌گفتم"، حالا هم دوست دارم فردا که امیدم ناامید می‌شود بمیرم و شبش دنیا ببینند ناامیدی الکی نیست و آدم ناامید ممکن است بمیرد حتی.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

مرسی، پاستای آلفردو را برای خودت کردی

هیچ وقت نتوانستم درست حسابی از روی کتابِ آشپزی غذا درست کنم، به نظر خودم از روی کتاب غذا درست کردن یک صبوری می‌خواهد که من ندارم. اگر بخواهم از روی کتاب آشپزی کنم تا یک جایی به حرف کتاب گوش می‌کنم و یک جایی قاطی می‌کنم و بر اساس خواسته‌های خودم غذا را جلو می‌برم. هزار بار خواستم آدم باشم و فقط به حرف آدمِ همه‌چیز دانِ توی کتاب گوش کنم اما یک جایی نفسم گرفت و کتاب را بستم و گفتم اه ولم کن بابا.
بیشتر اوقات اگر خواستم غذایی درست کنم، اول مواد اولیه‌اش را حدس زدم یا پرسیدم و بعد دوباره از روی حدسیات شروع به آشپزی کردم. این که سسش را با چه چیزی درست کنم، مرغش را چقدر بپزم، کِی فلان چیز را با بهمان چیز مخلوط کنم. این‌ها همه چیزهایی هستند که بعد از نهایتن چهار بار پختن غذای مورد نظرم، بلاخره دستم می‌آید. لذت آشپزی کردن برای من فهمیدن این است که توی آش چقدر سبزی بریزم خوب می‌شود و یا مرغ را چطور بپزم و یا این که کیک کِی پف می‌کند. وقتی غذایی که خوب بلد نیستم را بلاخره همان طوری می‌پزم که به زعم خودم بهترین حالت است، بعد از آن لذتِ پختنش برایم کمتر از قبل می‌شود.
گوگوش توی آکادمی وقتی یکی از هنرجوها آهنگی را خوب می‌خواند می‌گفت "مرسی، آهنگ رو برا خودت کردی"، بعد از هر غذای خوبی که می‌پزم به خودم می‌گویم "مرسی، غذا رو برا خودت کردی".

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

مایع توی گوشم راه می‌رود، می‌دَود، فرار می‌کند

صبح با سردرد از خواب بیدار شدم، حرف‌های قبل از خواب دیشب که فکر می‌کردم صبح همه‌شان فراموشم می‌شوند هنوز بودند، انگار این همه ساعت نخوابیده بودم و نشسته بودم بالای سر حرف‌ها تا از فاصله‌ی چند سانتی میان‌مان آن طرف‌تر نروند و صبح وقتی بیدار شدیم یکی یکی‌شان را بردارم بمالم به خودمان تا دوباره پر از کثافت شویم. گفتم بخوابم شاید این بار که بیدار شوم نباشند.

خوابیدم، خواب دیدم عروسی دختر عمه‌ام است، همان که چند وقت پیش یک بار دیگر خواب عروسی کردنش را دیدم و نوشتم چند سال است ندیدمش. عروسی توی یک خانه‌ای بود شبیه خانه‌ی قدیمی‌ مادربزرگم، با اتاق‌های تو در تو و بزرگ اما از بیرون شکل خانه‌ای بزرگ و ویلایی بود که یک بار دیگر توی یکی دیگر از خواب‌هایم دیده بودم و خانه‌ی بابای همین دختر عمه‌ام بود.
خواب‌هایم شده‌اند شبیه داستان‌هایی که به هم ربط دارند اما هر کدام داستان جدایی را روایت می‌کنند، مثلن شخصیت اول یک داستان، همسایه‌ی شخصیت اول یک داستان دیگر است و عروسکی که یک نفر توی یک داستان گم می‌کند همان عروسکی‌ست که شخصیت اول یک داستان برای دخترش می‌آورد. توی خواب دخترعمه با پیراهن بلند آبی روشنِ براق که لباس عروس بود و چند متر دنباله داشت از در یکی از این اتاق‌ها که سقف کوتاهی داشت وارد شد، چند دختر با پیراهن‌های آبی تیره دنباله‌ی لباسش را گرفته بودند و خواهرم با مانتوی مشکی کوتاه داغون و شال کهنه و پیژامه پشت دخترهای دیگر آمد توی اتاق. افسرده و پریشان بود و انگار منتظر بود عروسی زودتر تمام شود.
توی قسمت دیگری از خواب باران می‌بارید و من توی یک ماشینی بیرونِ همان خانه‌ی بزرگ منتظر تمام شدنِ عروسی بودم، خانه از بیرون قهوه‌ای و بلند بود، با پنجره‌های بزرگ قرمز، تا هرجا که چشمم کار می‌کرد عرض خانه کش آمده بود. همه جا تاریک بود و ماشین بدون راننده‌ای که توی آن نشسته بودم شبیه صحنه‌ی یک فیلم، تنها نقطه‌ی نورانی آن فضا بود. باران به سقف ماشین می‌خورد و من صدای جیغ و دست و موزیک را می‌شنیدم و همان‌جا برایم بدیهی شد که من این خانه را خوب می‌شناسم، تمام سوراخ‌هایش را و می‌دانم توی یکی از طبقه‌هایش در مخفی دارد به فضایی شبیه به جنگل.


این بار وقتی بیدار شدم کنارم نبود، باورم نمی‌شد زودتر از من بیدار شده باشد، چایی درست می‌کرد، این را از صدای کتری روز گاز فهمیدم و بعد که بیدارتر شدم صدای به هم خوردن بشقاب و قاشق و این چیزها را هم شنیدم که یعنی ظرف می‌شورد. نمی‌خواستم بیدار شوم، آمد کنارم دراز کشید، همه چیز را فراموش کرده بود و من به فراموش کردنش حسودی‌ام شد و زدم زیر گریه. هق‌هق گریه کردم و وقتی بغلم کرد گفتم من خوشحال نیستم، هزار نفر را نام بردم که انگار همه‌شان خوشحال هستند و به من امضا داده و خوشحالی‌شان را تایید کرده‌اند و فقط من ناراحتم. این جور وقت‌ها مغزم قدرت قبول نکردن چیزهایی که از خودش می‌سازد را ندارد. مطمئن بودم توی جمع ده نفره‌ی شب قبل از همه بدبخت‌تر من بودم و هیچ کدام‌شان قدر من درد و رنج و بدبختی نداشتند و بعد دایره‌ی آدمای خوشبختی که توی ذهنم می‌ساختم به چند میلی‌متری خودم رسید و نگاهش کردم و مطمئن شدم از من خوشحال‌تر و راضی‌تر است و باز هم من از همه بدبخت‌ترم. فکر کردم کاش همین جا دفن شوم و از جایم تکان نخورم آن قدر که زیرم کپک بزند و کپک‌ها تبدیل به یک نوع گیاه زمخت شوند و گیاه تمام انگشتانم را بپوشاند و آن قدر لا به لای شاخه‌هایش فشارم دهد که خونم خشک شود و پوستم بریزد و استخوان‌هایم خورد شوند. دستش را کشید روی صورتم و بلندم کرد و گفت صبحانه برایت درست کردم و من اصلن برایم مهم نبود یک نفر دیگر بهم فکر می‌کند.

گفتم می‌خواهم بروم خانه، نشستیم توی ماشین و از جلوی خیابان خانه‌ام رد شدیم و من از همان جا شروع کردم به گریه کردن. انگار یک نفر به زور داشت خانه‌ام را ازم می‌گرفت و بیرونم می‌کرد. گفتم من از همه بدبخت‌ترم، نخواستم بدبختی‌ام را به چیزهای بزرگ ربط دهم. چیزهای کوچکی که توی آنها بدبخت بودم را گفتم و چیزهای بزرگ را برا خودم مثل راز نگه داشتم. چون اگر یک نفر فکر کند من به خاطر چیزهای کسشر خودم را بدبخت می‌دانم خیلی بهتر است تا فکر کند من چون درس درست و حسابی نخوانده‌ام و کار درست و حسابی ندارم و سوادم کم است و احساس مفید بودن نمی‌کنم خودم را بدبخت می‌دانم و ضمن این که این‌ها برای احساس بدبختی کردن واقعی نیستند انگار. چیزهای کسشر کافی بود برای این که از اول صیاد تا آخر صیاد حرف بزند و من گریه کنم و تهش بگویم می‌خواهم خوب باشم اما نمی‌توانم.

یک دوره‌ای مادرم سرگیجه داشت، دکتر گفت مایع توی گوشت حرکت کرده. مایع توی گوش یک چیزی‌ست که تعادل را حفظ می‌کند و وقتی حرکت کند آدم خیلی تعادل ندارد. مادرم یک مدت طولانی شب‌ها با زاویه چهل و پنج درجه می‌خوابید تا مایع گوشش برگردد سر جای اولش و من همیشه استرس داشتم و مطمئن بودم تمام این‌ها کسشر است و مایع توی گوشش هیچ وقت درست نمی‌شود. توی عباس‌آباد یک کارگر افغانی با سه تا بچه‌ی شیش هفت ساله از خیابان رد شدند و گریه‌ام شدیدتر شد از بدبختی که تمام جاهای آن خیابان منتظرشان است و هر جا که بروند باز هم بدبخت هستند. بعد سرم گیج رفت، گوشم گرفت، مایع توی گوشم را حس کردم که تکان خورد، درد پیچید بین پاهایم که روی صندلی بود و مایع گوشم را حس کردم که از سوراخ بین پاهایم ریخت بیرون.

مایع گوش مادرم درست شد چون خیلی وقت است دیگر خبری از بی‌تعادلی و سرگیجه نیست اما من هیچ وقت درست نمی‌شوم حتی اگر تمام عمرم سرم را با زاویه چهل و پنج درجه نگه دارم.

۳۰ فروردین ۱۳۹۲

دبیرستان که می‌رفتم، سر کوچه‌ی مدرسه‌مان یک مغازه‌ی بزرگ ساخت تابلو و بنر و این‌جور چیزها بود. همیشه دم در مغازه تابلوهای بزرگ روی زمین بود و یک نفر با روپوش رنگی در حالی که چند قوطی رنگ دور و برش بود مشغول کار کردن روی تابلوها بود.  توی مغازه اغلب تاریک بود و تنها چیزهایی که از بیرون معلوم بود شابلون‌‌های عجیب غریب و مقواهای رنگی و بوم‌های گنده‌ای بود که قرار بود بعدن از یک جایی توی همان شهر کوچک آویزان شوند. گاهی یک تابلوهایی را زیر دست و پای صاحب‌مغازه می‌دیدم و بعدها در حالی که از یک جای بلند آویزان بود و حسابی خودنمایی می‌کرد از کنارش عبور می‌کردم و احساس غرور می‌کردم از این که روزهایی که هیچ کسی نمی‌شناختش را من دیده‌ام.
 کنار خرت و پرت‌های توی مغازه یک میز بزرگ چوبی به شیشه‌ی مغازه چسبیده بود و کسی که دلیل تمام نگاه‌ها و کنجکاوی‌های من درباره‌ی مغازه‌ی تابلوسازی بود، پشتش می‌نشست. صبح‌هایی که می‌رفتم مدرسه نبود اما اغلب ظهرهایی که از مدرسه برمی‌گشتم از همان سمت خیابان آن‌قدر نگاهش می‌کردم تا بلاخره چشمش به چشمم بی‌افتد و نگاهم کند. اسمش را نمی‌دانستم اما قیافه‌اش هنوز خوب توی ذهنم است. صورت سبزه و با چشم‌های نسبتن درشت که از آن فاصله به نظرم سیاه بود و یا من دوست داشتم سیاه باشد، موهای صاف مشکی که همیشه روی پیشانی‌اش را می‌گرفت و من عاشق‌شان بودم تا یک روز بلاخره آن‌قدر کوتاه شدند که من پیشانی‌ کوتاهش را دیدم. صورتش پر بود، حتی لپ هم داشت با لب‌هایی که توی نور کم آن مغازه و از پشت شیشه به کبودی می‌زد. صورتش یک جوری بود که معلوم است ریش و سبیل چندانی ندارد اما همان قدر را هم کوتاه می‌کرد و همیشه ته‌ریش سیاهی روی صورتش بود.
رابطه‌ی ما خلاصه می‌شد به نگاه‌هایی که همیشه بین‌مان رد و بدل می‌شد و ادا اطواری که موقع رد شدن از جلوی مغازه‌ برای هم درمی‌آوردیم. یک روزهایی اگر نگاهم نمی‌کرد، فردایش برای تنبیه و قهر از آن سمت خیابان می‌رفتم و یواشکی نگاهش می‌کردم تا ببینم چشمانش دنبالم می‌گردد یا نه و همیشه خیال می‌کردم می‌گردد و از این که پیدایم نمی‌کند، ذوق می‌کردم.
درباره‌اش فقط به صمیمی‌ترین دوستم گفته بودم و یواشکی قربان صدقه‌اش رفته بودم. "د" دختر آرامی بود که از سوم دبستان باهم بودیم. خوشگل بود و همه‌ی معلم‌ها برای مظلومیتش می‌مردند. خانه‌هایمان نزدیک هم بود، تنها کسی بود که تمام داستان‌هایم را با شور و شوق گوش می‌کرد و پا به پایم اشک می‌ریخت و برای خوشحالی‌ام می‌خندید. حالا شوهر دارد، دو سال پیش توی ترافیک میرداماد بودم که بهم زنگ زد و گفت سی و یک شهریور عروسی می‌کند و خواست حتمن بروم، اما من که از عروسی و دیدن آدم‌های قدیمی بیزارم طبعن نرفتم و بعدش هم دیگر خبری ازش نشد. 
یک روز، آخرهای سال اول دبیرستان، هوا شکل همین روزها بود؛ دیرتر از حد معمول از مدرسه تعطیل شدیم و باهم راه افتادیم سمت خانه‌، جلوی تابلوسازی کسی روی زمین پهن نبود اما پسری که من عاشقش بودم دم در مغازه ایستاده بود و زل زده بود به کوچه‌ی مدرسه. همان سر کوچه قلبم شروع کرد تندتند زدن و نمی‌دانستم باید کجا بروم و اصلن چطور رفتار کنم، توی همان چند ثانیه قبل از این که از عرض خیابان عبور کنم بارها خواستم راهم را کج کنم و از یک سمت دیگر بروم اما میخکوب شده بودم و اصلن قدرت کنترل پاهایم را نداشتم. رسیدیم جلوی مغازه، لبخند کم رنگی روی لبش نشست که استرس زیادش نمی‌گذاشت خیلی به چشم بیاید، از کنارش رد شدیم و صدای قدم‌هایش را پشت سرم شنیدم، گفت یه دیقه وایسین، د ترسیده بود و من با پررویی ایستادم و برگشتم سمتش، گفتم کاری داری؟ گفت با تو نه با دوستت.

سال بعد از آن مدرسه رفتم، چون نه می‌توانستم دیگر به د نگاه کنم نه به آن مغازه و پسر مومشکی و تابلوهایش. د هیچ وقت با پسر دوست نشد که خب فرقی هم به حال من نداشت، اما من و د هم دیگر دوستی‌مان مثل قبلش نشد. حالا چیزی حدود ده سال از آن روزها می‌گذرد و من هر وقت این داستان را تعریف می‌کنم بلند بلند می‌خندم و همه‌ی جمع هم با من قهقهه می‌زنند.  وقتی یادم می‌آید که راه آن روز تا خانه را چطور رفتم و روزهای بعدش دیگر هیچ دلیلی برای مدرسه رفتن و بیدار شدن پیدا نمی‌کردم، به این که همان چند ماه آخر سال تحصیلی را دیگر از آن سمت خیابان نرفتم و هیچ وقت دیگر به آن مغازه نگاه نکردم و هیچ وقت با د سر این موضوع حرف نزدم، از این که آن درد گذشته و حالا هیچی ازش نمانده، دردم می‌گیرد.
عید که رفته بودم شمال از جلوی مغازه‌ی تابلوسازی رد شدم، توی ماشین بودم اما توی همان چند لحظه چشمم دوید دنبال پسری که عاشقش بودم، دوست داشتم بروم داستان عشقم را برایش تعریف کنم و باهم بخندیم اما نبود.

۲۸ فروردین ۱۳۹۲

روی دو زانو نشست، خم شد لبه‌های پارچه‌ی گشادی که از من آویزان بود و قرار بود مانتو شود را با دقت به تو تا کرد و با سوزن به هم چسباند، یک سوزن را توی دهانش با دو دندان نگه داشته بود و در همان حال خیلی ماهرانه شروع کرد صحبت کردن، کلمات را قشنگ‌تر از حالتی که سوزن در دهانش نبود می‌گفت، گفت خب، زندگیت چطوره؟ از سوالی با این کلیت تعجب کردم، هیچ وقت خیاطی این قدر کلی ازم سوال نپرسیده بود، کلن خیاط در ذهنم آدمِ جزئیات محسوب می‌شد، منتظر بودم درباره‌ی رنگ سال و اینها حرف بزند. گفتم زندگی‌ام خوب است. گفت خوبی که خوب است اما منظورم این است که چطور زندگی می‌کنی؟ برایش توضیح دادم که زندگی‌ام خیلی شلوغ نیست و کارهایی که دوست دارم خیلی تکراری و کم هستند، بی‌دلیل برایش تعریف کردم که دیروز بعد از چند روز بی‌پولی طلبم را گرفتم و بیست و پنج تومن پول ترخون و مرزه و بادمجون و فلان دادم. خندید و گفت سن تو که بودم پول‌هایم برای خریدن مجله‌ی زنان به هدر می‌رفت تا از وسط‌شان الگوی لباس بیرون بکشم و برای خودم دامن و روپوش بدوزم. گفت روزهای زیادی وسط پارچه‌فروشی‌های بازار دنبال پارچه‌های ارزان و جنس‌خوب گشتم و یک ماه تمام برای خریدن یک پارچه‌ی پشمیِ چهارخونه‌ی سبز با پارچه‌فروش چانه زدم و آخر که زمستان تمام شد پارچه‌فروش پارچه را نصف قیمت بهم فروخت، بعد که آمدم خانه از هول شروع کردم به دوختن کت و دامن اما همان سال حامله شدم و زمستانِ سال بعدش دیگر کت و دامن اندازه‌‌ی تنم نشد، بعد از حاملگی هم آن‌قدر چاق شدم که دیگر هیچ وقت کت و دامن به تنم نرفت. گفت تمام این سال‌ها هر وقت به رژیم فکر کردم فقط برای پوشیدن آن کت و دامن چهارخونه‌ی سبز بوده و هر وقت که یک کیلو لاغر شدم فورن کت و دامن را از چمدانِ قدیمی بیرون کشیدم و به زور سعی کردم خودم را تویش فرو کنم، اما هیچ وقت نشد.
بعد از من پرسید شوهر دارم؟ گفتم نه، گفت شوهر خوب است، زندگی آدم نظم پیدا می‌کند، "سر و ته آدم جمع می‌شود". گفت آدم که شوهر می‌کند زندگی جدید می‌شود و آدم انگیزه دارد صبح‌ها بیدار شود و پول در بیاورد و برای خانه‌اش کتری و قوری بخرد و مدام مهمانی برود و این جور چیزها. بعد من گفتم تنها زندگی می‌کنم و پول درمی‌آورم و برای خریدن کتری و قوری ذوق دارم و مهمانی می‌گیرم و زندگی‌ام نظمِ خوبی دارد. حالت عنی داشتم، یک جور که انگار می‌خواستم بگویم خیلی خوشبختم، یک جوری که انگار برایش مهم نیست و اصلن حرف‌هایم را نشنیده، بدون نگاه کردن سرش را کرد توی چرخ خیاطی و پایش را گذاشت روی پدال و با یک حرکت سر و ته پارچه را به هم دوخت. بعد از چند ثانیه گفت شاید اگر من هم مثل تو تنها بودم شوهر نمی‌کردم، البته حالا هم خیلی فرق نمی‌کند چون شوهرم رفته زن گرفته و ده سال است جدا زندگی می‌کنیم، اما من باز هم دوست دارم شوهر کنم، صبح‌ها یک دستی به صورتش بکشم، غر بزنم، ناز کنم و با دستش ادای ناز کردن درآورد و بلند خندید، صدای خنده‌اش آشنا بود. دوباره سرش را کرد توی چرخ خیاطی و گفت حوصله‌‌ات سر نمی‌رود تا این آستین را آماده کنم؟ قبل از این‌که جوابش را بدهم گفت وا چرا سر برود با خانمی به خوشگلی من، دوباره قهقهه زد. خیاطی‌اش یک اتاق کوچک بود توی آپارتمانِ هشتاد نود متری، رنگ‌هایش همه گرم بودند، قالیِ قرمز و نارنجی، پرده‌ی نازکِ چهارخونه با رنگ‌های زرد و نارنجی، کمدِ قهوه‌ای روشن، میزِ چوبی و صندلی‌های قهوه‌ای سوخته، یک میله‌ی فلزیِ افقی روی دو پایه‌‌ی عمودی بود و نقش جالباسی را بازی می‌کرد. پیراهن مشکیِ برق‌برقی، کت و دامنِ آبیِ تیره، یک مانتوی سفید و چند پارچه‌ی مشکی دیگر که معلوم نبود چی هستند روی جالباسی روی هم تلنبار شده بودند. به مانتوی سفید اشاره کردم و گفتم خیلی خنکه، گفت آره اما از آنهایی‌ست که نوک سینه از زیرش پیدا می‌شود، دخترها هم که از این چیزها دوست دارند. گفتم همه که دوست ندارند، گفت آنهایی که لاغرند دوست دارند تو چاقی. زدم زیر خنده و گفتم حالا این همه چاقی‌ام را به رویم نیاور، بدون خنده گفت خب چاقی دیگر، بگویم نیستی. خودم را جمع و جور کردم یک جوری که نفهمد از این که بهم گفت چاق ناراحت شدم، اصلن تکلیفم این جور وقت‌ها با خودم روشن نیست، این که کسی بهم می‌گوید چاق باید ناراحت شوم یا نه، یاد چند روز پیش افتادم که دوباره توی همچین موقعیتی بودم و باز هم تکلیف نامشخصی با خودم داشتم چون به خودم حق نمی‌دهم ناراحت شوم و به دیگران حق نمی‌دهم این طور توی چشمم نگاه کنند و ضعفم را رک بهم بگویند. شاید مشکل از من است که از آدم‌ها انتظار صداقت درباره‌ی خودم را ندارم و فقط دوست دارم خودم با بی‌رحمی با خودم رفتار کنم. بعد انگار که فهمیده باشد توی فکرم و با بی‌خیالی توام با فضولی پرسید آشپزی‌ات خوب است نه؟ گفتم آره، گفت چیا بلدی؟ گفتم همه چی، گفت یعنی فسنجون قرمه‌سبزی، قیمه؟ گفتم آره همه‌شو، گفت خب منم اگه آشپزی‌م انقد خوب بود دو برابر تو می‌شدم و این را یک جوری گفت که لحنش دلداری بود اما من دوباره حس کردم گر گرفتم. گفتم پنجره باز است؟ گفت نه خاک می‌آید روی لباس‌های مردم می‌نشیند و من حوصله‌ی غرغر زن‌های افاده‌ای را ندارم.
آستین را بلند کرد و روی هوا و دستانش را گرفت دو طرفِ تکه پارچه، یک نگاه تحسین‌آمیز به دوختش انداخت و شروع کرد با سوزن و نخ سفید آستین را چسباند به حلقه‌ی آستینِ مانتو، گفت بیا بپوش ببینم خوبه، جلوی آینه ایستادم و سعی کردم شکمم را به زور به تو فشار دهم تا آن‌قدری چاقی‌ام توی ذوق نزند اما سینه‌ام از بالا و کونم از پایین رقت‌انگیزم می‌کرد. بلاخره شل کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و حواسش به من است، گفت انگار دیگه خوب شده، گفتم آره دیگه لازم نیست بشکافین، گفت همون یک بارم چون خوشگلی شکافتم وگرنه من برای هر کسی نمی‌شکافم.
توی آیینه بهش نگاه کردم و مدل کج ایستادنش به نظرم خنده‌دار آمد اما جلوی خودم را گرفتم و عمدن زل زدم به چشمانش توی آینه، انگار که خجالت کشیده باشد از جلوی آیینه کنار رفت و رویش را ازم برگرداند و گفت درش بیار فقط آروم کوکاش وا نشه. تکه‌پارچه‌ها را از تنم بیرون کشیدم و مانتوی خودم را پوشیدم و وقتی داشتم از اتاق خارج می‌شدم پرسید کسی منتظرته پایین؟ گفتم نه، گفت پس بیا کت و دامن‌مو نشونت بدم. توی هالِ نسبتن خالی منتظر ماندم و بعد از چند دقیقه سر و صدای باز و بسته شدن در کمد با یک چمدان بیرون آمد، بدون این که نگاهم کند نشست روی زمین، در چمدان را با ذوق باز کرد، روسری‌های قلاب‌بافی و پارچه‌های مخمل را کنار زد، بوی عجیبی از توی چمدان خورد توی صورتم، بویی شبیه به بوی خاله‌ی مادرم که مُرده. قدش بلند بود و خنده‌هایش معروف. توی عروسی‌ها آن‌قدر می‌رقصید که کمردرد می‌گرفت، همیشه هم دامن می‌پوشید، خودش می‌دوخت دامن‌های بلندِ چین‌دار، مادربزرگم تا دم مرگش معتقد بود شوهرش او را کشته، می‌گفت وقتی جسدش را دیدم همه‌ی تنش کبود بود از کتک اما بچه‌هایش گفتند سکته کرد. کت و دامن را از زیر کلی خرت و پرت بیرون کشید، پارچه‌ی چهارخونه‌ی سبز و خاکستری، یقه انگلیسی بزرگ، برش عصایی، پایینش کمی گشاد با دامن کوتاه که یک پیله پشتش داشت. گفت دور کمرم بود چهل و پنج، گفتم عین اسکارلت، بعد با هم بلند بلند خندیدیم.

۲۵ فروردین ۱۳۹۲

هفته پیش که از شمال برمی‌گشتم توی راه سیاوش قمیشی گوش می‌کردم، توی جاده یک جایی هست قبل از فیروزکوه که دو طرف جاده دشت پهن و بزرگی همین‌طور به اطراف کشیده شده، در انتهای دشت کوه‌ها معلوم هستند، توی بهار و بیشتر توی تابستون دشت سبزِ سبز می‌شود و توی زمستون بیشتر وقت‌ها سفید است. توی قسمت‌هایی از این زمین‌ها سیب‌زمینی می‌کارند و تابستون مردم محلی کنار جاده سیب‌زمینی می‌فروشند، جاده بوی خاک و پوست سیب‌زمینی می‌دهد و سردی و خشکی لذت بخشی که وسط تابستون بعید است راه نفس آدم را خنک می‌کند. هفته‌ی پیش یک جاهایی سبز بود و یک جاهایی قهوه‌ای، سبزی اما بیشتر توی چشم بود، لابد سیب‌زمینی‌ها جوانه زدند. ساعت تقریبن پنج شیش غروب بود و آفتاب خیلی دورتر از ماشین ما، اطراف کوه کم‌رنگ‌ می‌شد. یک جایی توی آهنگ، سیاوش قمیشی گفت " تو به قصه‌ها شبیهی، ساده اما حیرت‌آور، شوقِ تکرارِ تو دارم وقتی می‌رسم به آخر" به نظرم خیلی حس خوبی‌ آمد، وقتی آدم برای از اول دوره کردن چیزی ولع دارد، یک چیزی وجود دارد که فعل تکرار به جای آزار دهنده کردن، لذت بخشش می‌کند.
 
بعد از یک دوره‌ی یک ماهه، چند روزه دوباره به هم ریختم، کلافه‌ام و همه چیزاهایی که آرومم می‌کردند تاثیری ندارند. البته من همه چیز را امتحان نمی‌کنم چون مدام چیز جدید می‌خواهم. چند لحظه‌ی پیش بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودم برای گیر ندادن و دعوا نکردن و غر نزدن خودم را راضی کردم داستان بخوانم، فرار را خواندم و به نظرم مثل سوره‌ای بود که در این لحظه به پیامبر فرضی که منم، نازل شد.