هیچ وقت نتوانستم درست حسابی از روی کتابِ آشپزی غذا درست کنم، به نظر خودم از روی کتاب غذا درست کردن یک صبوری میخواهد که من ندارم. اگر بخواهم از روی کتاب آشپزی کنم تا یک جایی به حرف کتاب گوش میکنم و یک جایی قاطی میکنم و بر اساس خواستههای خودم غذا را جلو میبرم. هزار بار خواستم آدم باشم و فقط به حرف آدمِ همهچیز دانِ توی کتاب گوش کنم اما یک جایی نفسم گرفت و کتاب را بستم و گفتم اه ولم کن بابا.
بیشتر اوقات اگر خواستم غذایی درست کنم، اول مواد اولیهاش را حدس زدم یا پرسیدم و بعد دوباره از روی حدسیات شروع به آشپزی کردم. این که سسش را با چه چیزی درست کنم، مرغش را چقدر بپزم، کِی فلان چیز را با بهمان چیز مخلوط کنم. اینها همه چیزهایی هستند که بعد از نهایتن چهار بار پختن غذای مورد نظرم، بلاخره دستم میآید. لذت آشپزی کردن برای من فهمیدن این است که توی آش چقدر سبزی بریزم خوب میشود و یا مرغ را چطور بپزم و یا این که کیک کِی پف میکند. وقتی غذایی که خوب بلد نیستم را بلاخره همان طوری میپزم که به زعم خودم بهترین حالت است، بعد از آن لذتِ پختنش برایم کمتر از قبل میشود.
گوگوش توی آکادمی وقتی یکی از هنرجوها آهنگی را خوب میخواند میگفت "مرسی، آهنگ رو برا خودت کردی"، بعد از هر غذای خوبی که میپزم به خودم میگویم "مرسی، غذا رو برا خودت کردی".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر