مغزم فرمی در هم پیچیده به نظرم میرسید که باید در تار و پود قابی پنجاه در هفتاد میجوریدمش. وقتی میخواستم اتود بزنم اول ماه را سمت چپ بالا کشیدم بعد گیاهی غولپیکر سمت راست طراحی کردم و بعد فیگوری محو سمت چپ زیر ماه سرگردان، باقی فرمها زیر پای فیگور و بینابین گیاه و فیگور و ماه خودشان در هم لولیدند و خطخطی شدند. صدای تمرین آواز زنی میآید که گاهی خارج میخواند میپیچد در صدای دورهگرد که سبزی پلویی میفروشد، ک دیروز در ویدیوکال میگفت همیشه از دورهگردها خرید میکند، دیروز با همه دنیا ویدیوکال کردم و تلفنی حرف زدم و فقط دو تا نیم ساعت نقاشی کشیدم چون کمرم وای کمرم چه معضلی، امروز رفتم استخر الان دراز کشیدم مینویسم تا نقاشی نکشم ولی تمام فکرم نقاشی است. اگر به نقاشی فکر نکنم یادم میافتد چه گندی زدهام. نمیخواهم به آن بپردازم، خانم آوازهخوان نیمه بیتی سر داد اما فورا سکوت شد و بلبلها شروع به خواندن کردند. آهان نقاشیام، نقاشیام خیلی کار دارد و من تازه به آن یک نوکی زدهام در حد گوشه پایین سمت چپ و لایه اول رنگی.
کمرم نمیگذارد با فراغ بال کار کنم، هر روز با درد بیدار میشوم و مدام بایستی استراحت کنم به جای کار اما من به کار معتادم _صدای آواز بلند و بلندتر میشود_ نقاشیام با رنگهای سبز پیش میرود و صدای زن گوشم را آزار میدهد، باز خوب است صدای بلبلها هست، _وقتی مدام درد داری همه چیز نصفه و نیمه است، یک اضطراب مدامی هست که با استرس فرق داره، میدونی داری از جونت مایه میذاری، اینا قراره از وسط نصفت کنه بعد یهو یکی تو ویدیوکال بهت میگه صورتت معلومه داری درد میکشی_ زن خارج میخواند، مدام متوقف میشود و جمله را تکرار میکند .
دلم تنگ شده بود برای اینجا.
پاسخ دادنحذف