در این شکل خمیری زمان و مکان، هرچقدر بیشتر کش بیایم کمتر حوصلهم سر میرود، حرکت میان سازههای بدوی ذهن دردمندم، هرقدر توی حباب خالی و روشنم فوت میکنم باد نمیشود و من فقط در همان محدوده مجاز خمیری میان فهم ناقصم از اطراف کش میایم. میان آه دوستت دارم و عاشقت هستم تا هوم، چقدر از تو خوشم میآید تا پوف چقدر حرف میزنی، از وای من تو رو میخوام تا عوضی لاشی هرزه. خوب میدانم چقدر برای همه اسباببازیای هستم که باید دستهام در دستشان باشد تا مرا بخواهند، همین که دسته را ازشان بگیرم و بگویم فقط میتوانید تماشایم کنید دیگر نه خواستنی هستم نه دوست داشتنی نه شنیدنی و نه دیدنی، قابل درک است. انسان که وقتش را از سر راه نیاورده بیهوده موجود ناچیزی مثل من را ببیند و بفهمد، باید حتما بتواند حرکتم بدهد، جای گل سینه من را به لباسش بچسباند و توی مهمانی با برقی که شاید بزنم پزم را بدهد، باید از پشت سرم و بالا تماشایم کند و به همه بگوید ببینید من اینجا هستم، بالای سر این احمق، با یک لگد میتوانم دهان کثیفش را خورد کنم.
فقط دیوید بویی را میخواهم و نقاشی، میخواهم سوراخ نفوذ انسان را مسدود کنم، دیگر حوصله ندارم اسباببازی این موجودات باشم، انرژی نداشتهشان را از کون بالاپایین پریدن روزانه من بیرون بکشند و موتورشان را با نظم دیوانه کار کردن من جور کنند و سرشان را توی چیزهای طرافم فرو کنند و بعد که بقچهشان را از ذره ذره من پر کردند با سردی همیشگیشان دکم کنند، یا مدام با فحاشی آزارم بدهند، واقعا دیگر بس است، شما که هرگز من را نخواستید جز برای کنترل کردن و داغ شدن و دقیقا همان لحظهای که از کنترلتان خارج شدم سرد و بیحرکت و آزاردهنده شدید همان بهتر که از من کنده شوید و آزار و سردی بینهایتتان را نثار سودجویان و حسابگرانی مثل خودتان بکنید.