شاید مسیر اهمیتی نداره، ولی من میدونم از کجا به کمردرد رسیدم، میدونم درد عصب سیاتیک چیه، میدونم التهاب یعنی چی، خارج شدن از مسیر و فشار آوردن به عصب، صداشو میشناسم، صدای برخورد نقطه دردناک سر انگشتم موقع تایپ، وقتی تمام هفته گذشته روانویس پنج صدم رو توی دستم فشار میدادم برای پیدا کردن حجم، سیاهیها، سایهها.
تو داری باهام حرف میزنی، توی سرت، بدون این که بهم بگی میدونم، نفرتتو میفهمم، صدای نفس کشیدنتو از نفرت، از انزجار، صدای خورد شدن یک تیکه پوست پسته که اشتباهی با دندونت میجوی.
تو کی هستی؟ تو منی که داری با من حرف میزنی، انعکاسم از هوا، تصویر ثبت شدهام، من تورو میشناسم، از خودم رد میشم و تورو میشناسم، رقیق و روان میشم و تو بهم آغشته میشی، میرم توی بوها، سکوت و صدای رنده کردن پیاز و موتورها از دور، نفرت تو توی هوا پخش میشه مثل آب پیاز، انگار اسلحه است و شلیک میکنه، رنده آب پیازو به رگبار میبنده، به سرم فشار میاره. تلاش مذبوحانهام برای حرف زدن با تو و از سر گرفتن دوست داشتن، وقتی نیازم به دوست داشتن هم در نظرم حقیر و ناچیزه، در برابر لحظه برخورد و انفجار.
گشتن دنبال لحظه اول برخورد به جای ادامه دادن، تنها لحظهای که حقیقت و دروغ و خیر و شر همهش یه چیزه، همون لحظه برخورد، همون جایی که نوک جوونهها به ساقه فشار میاره، همون نقطه که بعدا دایره سفت گردی میشه قبل از به پستون تبدیل شدن، لحظه اول برخورد نوک انگشت سِر شدهام از فشار روانویس به نوک سینهات. تو فکر میکنی نظر کردهای، لایق این لحظه نبودی، شدی، فکر میکنی باد کردی، یه حباب بزرگی دور سیاره، همه چی توی تو اتفاق میافته.
درد عصب سیاتیک پخش میشه توی پام و به شناور بودن روی آب فکر میکنم، لحظه اولی که بعد از چند ماه پام به آب میرسه پشت عینک شنا گریه میکنم و اشکم پشت عینک زندانی میشه و دور چشممو یواش میسوزونه، من تو رو دوست داشتم به خاطر انفجار زانوهامون به هم، چون تو منو دوست داشتی، من میفهمیدمش، حسش میکردم، تو منو میخواستی منم میخواستم همه چیزمو به تو بدم.
نور آفتاب چشممو میزنه، اینجا ابریه، نور آفتابِ اون اولین کرال پشت بعد از این همه روز، باید جیغ بزنم، کاش اون زنی که پارسال باهام لاس میزد و گوشه استخر طبل میزد شروع کنه طبل زدن بعد من با چشمام توی چشماش نگاه میکنم و بهش میگم میدونم چقدر وحشی هستی تو کردن.
همه ارکستر اضافه میشن و همه دست توی دست هم میرقصن و پاها تندتند به زمین کوبیده میشن، میدوی به من برسی، من از توی آب به هوا شلیک میشم، اشک زندانی شده پشت عینک شنا به بیرون از جسم و زمان شلیکم میکنه. به زانوی تو، برخورد میکنم، حرکت میکنم سمت نوک انگشتای پات زیر پتو، بعد به نوک زبونم که توی دهن بستهام به پشت دندونام میخوره، تو حواست به منه، عاشق منی، ازم متنفری، دلت برام تنگ شده، کیرتم نیستم، همهشو میفهمم وقتی توی تاریکی توی باد غروب بهار زیر پتو غلت میزنم،بعد از چندماه بیخوابی به خواب راحتی فرو میرم.