به آسمون با چشمتنگ نگاه میکردم و حفره نورانی بین ابرا برق میزد، هوا تمیز بود و ابرای خاکستری انتهای افق نارنجی. تو هیچ جایی از این نقطههای تاریک و روشن نیستی، تو زیر خط افق نیستی، بالاشی ، خطهای تو به من رو به پایینن،انگار بهم میتابی ولی همیشه گرم نیستی. ازت رونده و مونده میشم و سیاهی بهم میتابه و دوباره ابرا کنار میرن و نور میبینم، یا چشمام حقیقت رو جعل میکنن تا کور نشم. هر روز مطمئنم باید تو رو تماشا کنم، باید صداتو بشنوم. دیشب برای اولین بار بعد از این همه وقت که نیستی، تونستم یک ویدئو از چند ده ویدئوی باقیمونده ازت رو ببینم، مواظبم هر کدوم رو دقیقا همون وقتی ببینم که باید. توش رنگت عوض شد، سرخ شدی و بهم ابراز دلتنگی کردی، ویدئو تموم شد و من قربونت رفتم، واقعا این سطح از دیوانگی رو توی خودم یادم نمیاد، تماشای تصویر و قربون تصویر رفتن، فکر کردم چقدر خوبه که کسی منو توی این حال نمیبینه، که دارم قربون یکی روی صفحه موبایلم میرم با لبخندی داغ از لبهام تا گوشهام. فهمیدم هیچ چیزی فروکش نکرده و هربار همه اون احساسات موهوم و ناشناس در ظاهر خاموشترین حالت، دیوانهتر و سوزانندهتر از قبل بهم حمله میکنن. باید از خودم فرار کنم با این دیوانگی مهیب، تلفن رو پرتاب کردم وفورا خوابیدم. توی خوابم سنگین و مداوم حضورت رو احساس کردم و حتی همین حالا فهمیدم همه اینها رو خطاب به تو نوشتم و اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی خطابت کردم، این احساس مداوم حضور تو، ربطی به من نداره، داره ولی نه همهش، تو با منی و من هرکاری میکنم تو با منی، از یادت کلافه شدم، انقدر از من دریغ شدی که احساس میکنم اگر زیاد بهت فکر کنم رنگ وروت میره و هربار که فکر میکنم کمرنگ یا بیرنگ شدی تو بهم حمله میکنی، با رنگهای خودت، سبزگیاهی تندت رو روی سرخی صورتم میپاشی و سیاه میشم از درد دریغ شدنت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر