عزیز من عزیز من عزیز من، میخوام نور آسمانها به تو بتابه و تو روشنترین و شفافترین نقطه سیاره باشی، چون احساس روشنی میکنم. هوای تازه بهم میرسه، هیچ سیاهیای به من نمیچسبه چون تو روشنی بودی. نور تو به من رسید، به دستای کشاومده من، به چشمای کمنورم که این همه روز توی سیاهی دنبال تو گشت.
منتظرش نبودم، خودم رو لایق روشنی نمیدونستم یا امیدی نداشتم کسی روشنی وجودش رو به من بتابونه، اون هم وقتی که خطاکار هستم و چیز باارزشی رو خراب کردم.
درد لحظات بیخبری از شما با تماشای تازهترین ریشه گیاه توی آب موقتا آروم میشد، با تماشای بیوقفه هر چیز ظریف و یه چشم نیامدنی، وقتی به بافت اشیا با ذرهبین نگاه میکردم یا خطوط نرم و ممتد بدن آدمها رو با یک حرکت میکشیدم. دقیق شدن و نزدیک شدن به جزییات دستهام و تماشای حرکت شیارهای پوست هم لحظهای التیام دردم بود. حالا من به بندهای نامرئی میونمون راضی هستم، به چیزی نادیدنی و شاید فراموش کردنی اما متصل در بیخبری، در آسایش و سکوتی که شما آرزو میکنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر