۱۸ بهمن ۱۳۹۸

بی‌خود

جهان زیر و رو میشه، اجسام نوک‌تیزسوزان مغزها رو می‌شکافن و یک‌ تیکه از قلب رو کباب می‌کنن، جنازه‌های منفجر شده هزار تیکه میشن و روی کلمات کتاب‌ها و لباس عروسک‌ها ترشح می‌کنن، از حرکت مداوم سال‌های صاف با شتاب ثابت به سکون محض وسط سال جهنمی میرسم، آب زیر پوستم خشک میشه و برف میشینه روی موهام، چشمام از تماشای زیبایی فرار می‌کنن و با دندون‌های تیزی گاز زده میشن، آب روی سرم میریزه و توی خونم هر لحظه هزارتا کرم شب‌تاب منفجر میشن، زمان به خورده شیشه‌هایی تبدیل میشه  که از آسمون می‌بارن و ‌لحظه‌ها رو رعدوبرق روی شیشه‌خورده‌ها روشن میکنه. این وسط هیچ چیزی پوزخند ترسناک تو رو از یادم نمیبره، و چیزی به کوری دوست داشتن تو نیست. دلم برای جزییات بی‌اهمیتت تنگ شده، برای هیچی بزرگی که ما رو به هم وصل می‌کرد، برای ریشه‌های  مشترک گیاهی‌مون، برای خوابیدن حیوانیم زیر دست و پای تو فقط با یک نقطه تماس به سر زانواهات. دارم از شدت دلتنگی محو میشم و فرو میرم توی یک نقطه قرمز روی ساق پام، وقتشه یک نقطه قرمز روی زانوت  ظاهر شه و من فقط توی یک لحظه با رعد و برق از همون یک نقطه پرتاب شم بیرون، بیرونی که صدای تو توش می‌پیچه و من توش در حال محو شدن نیستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر