در اینجا هیچ نوری به من نمیتابد، در سیاهی مطلق چشمانم را میبندم و حسرت میخورم چرا یک روز فکر کردی من هر طوری که باشد راه بقا را پیدامیکنم. تو را مقصر میدانم به خاطر زنده ماندنم در تاریکی و دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و کاری کنم که تو فکر کنی من آسیبپذیر و شکننده و بیچیزیم و روزی زیر فشار سیاهی از بین میروم. اگر این طلسم را از روی من برمیداشتی تا به حال مرده بودم، زیر بار این حجم از درد و اندوه و خون میمردم و از این سیاهی مطلق و بیچیزی و ترس خلاص میشدم. انگار زندانیام کردی، شبها توی خوابهایم تا صبح پرسه میزنی و حتی گوشه چشمی به من نمیاندازی و روزها توی بیداری و خفت زنده نگهام میداری. حواست نیست من از این سختجانی فرسوده و ناتوان شدهام و چیزی که میخواهم ابدا زنده ماندن نیست، و هر لحظه هزار بار مردن در خیابانهای بینور و بیهوا به دست وحشیان و جنایتکاران برایم شیرینتر از این سیاهی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر