۱۷ آبان ۱۳۹۸

And mutual fear brings peace; Till the selfish loves increase

ساعت خوابم گذشته بود اما چاره‌ای هم نبود چون طبقه بالایی‌ها ظاهرا به اسب‌هایی در حال دویدن تبدیل شده بودند با موسیقیِ وحشیانه‌ای که نمی‌گذاشت به خوابیدن سر ساعت فکر کنم. نگهبان پیر گفته بود باید شب تولدش تحمل کنید تا خودشان ساکت شوند. من هم که بعد از پنج ساعت طراحی از آقا ابی، تر و تازه بودم خونم با این چیزها کثیف نمی‌شد. بلخره اسب‎ها از دویدن ایستاند و جوجه‌ها را خوردند و کادوها را باز کردند و داشتند آرام می‌شدند که خلسه نرم و آرامی را زیر پوستم احساس کردم.
داشتم  از بیرون اتفاق افتادنش را می‌‌دیدم، این که دامن بلند لباسم را توی دستانم جمع کرده‌ام، همان طور که آقا ابی پاچه‌های شرت کوتاهش را توی دست مشت می‌کند و آرام از پله‌هایی مرتفع پایین می‌آیم. خلسه‌ی نرم و آهسته‌ی پیاده شدن از ابری طوفانی. دلتنگی برای از دست داده‌ها و حسرت به دست نیاورده‌ها، یکی‌یکی توی کشوهای مخصوص خودشان از لرزش بی‌امان می‌ایستادند، کادوهایشان را باز می‌کردند و لامپ بالای سرشان خاموش می‌شد و کشو در تاریکی  بسته می‌شد. عزیزانم از عزیزیِ بی‌انتها نزول می‌کردند و آزاردهنده‌ها چون فشفشه‌ای نه چندان چشمگیر در آسمان می‌درخشیدند و دود می‌شدند.
وقتی با پاستل روغنی سیاهی زیر گردن آقا ابی، میان کتف و چانه‌اش را لکه لکه سیاه می‌کردم می‌دیدم من در بازی‌هایی که به زور در آنها فشارم می‌دهند، جایی ندارم. این‌ها بازی‌های محبوب من نیستند و کسی نمی‌تواند من را به زور به بازی بگیرد چون پیروزی این بازی‌های برای من کار نمی‌کند و شکست خوردن در آنها، شکست من نیست. می‌خواهند با من بازی کنند و پیروزی محبوب‌شان را به دست بیاورند و در این راه مجبورند نقشی برای شکست‌خورده پیدا کنند، نقشی که به من نمی‌چسبد چون بازی من بازی محبوبیت و تحسین شدن نیست، حتی بازیِ دیده شدن هم نیست. در آن لحظه بازی‌ محبوب من در تنهایی فرو رفتن و فهمیدن تفاوت سیاهیِ سایه سر و سیاهی سایه چانه آقا ابی، و فهماندن آن به دستم بود.
به وضوح دوست ندارم چیزی را تمام کنم، می‌خواهم همه چیز کش بیاید، ساعت کار کردنم، روزهای اسباب‌کشی، لحظات شیرین عاشقی، و چشمانم را آنقدر تنگ و گشاد کنم که هزاران خاکستری  در هر لحظه ببینم. دست‌های نه چندان پنهانی که "زندگی کردن" را با جزییات برایمان وصف می‌کنند و در کپسول‌های کوچک رنگی هر روز سر ساعت به خوردمان می‌دهند، مدام به خاطر نیمه‌کاره رها کردن چیزها سرزنش‌مان می‌کنند و سرخوردگی و عذاب را به خاطر خارج شدن از مسیر شروع و پایان، زیر پوستم تزریق می‌کنند اما من صدایی را میشنوم که مدام می‌گوید دام اصلی همین مسیر است. 
لذت تمام کردن را انکار نمی‌کنم اما آنقدر هم جدی نمی‌گیرمش چون مثل باقی لذت‌ها، تقلبی است، در واقع همه چیز را دیگر تقلبی می‌دانم. جمع‌هایی که خودم را عضوش می‌کنم تا تنها نمانم، هر روز چیزی را برای شروع کردن روی میز می‌گذارند تا بازی کنیم و ملال به سراغمان نیاید. سرگرمی‌های تقلبی‌ِ خواندن و دیدن و شنیدن و باخبر بودن از همه چیز، که دیگر مسابقاتی پنهان برای تحریکِ کورسوی خلاقیتِ به گند کشیده شده‌مان هستند. بازی‌هایی که طی مسیرشان، در واقع همان کورسوی فهم شخصی را هم خاموش کنند و به جای آن چراغ قوه‌ای توی جیبم می‌گذارند تا با آن دزدی کنم. دزدیِ آبرومندانه و علمی برای زنده ماندن، برای فهمیدن راه‌های "درست" و یا "خوب" زیستن. برای تمام سلیقه‌ها چیزی برای دزدیدن یا همان تاثیرپذیری و فهمیدن روش‌های زنده ماندن، وجود دارد. اگر بی‌خانمان هستی، می‌توانی سفر کردن با بالابردن انگشت شست را یاد بگیری و یک قسمت از موهایت را ببافی و راه بیفتی در جاده‌ها، هزاران داستان و فیلم و کتاب برای راهنمایی تو هست که کار را برایت آسان می‌کند و اگر کارمندِ دوزاریِ یک شرکتِ دوزاری در یک کشورِ دوزاری هستی، بسته‌بندیِ لباس و رفتار و تفریح کارمندی برای شما در قالب میلیون‌ها سریال بیست دقیقه‌ای آماده مصرف است، فقط کافیست دکمه شروع را بزنی و سریال کارمندی‌ات را پلی کنی. اگر هم هنرمندی خشکیده و چروکیده هستی، تور مجانی موزه‌های دنیا، آرشیو کامل موسیقی‌ نوابغ، و هزاران منبع از هنر گذشتگان برای الهام شاعرانه تقلبی تو محیاست. 
به وضوح موضوع دیگر خلاقیت و یا اجرا نیست، موضوع منابع اطلاعاتی و دزدی صحیح از آنهاست. موضوع مدام حرف زدن است، سرعت، پر کردن خورجین، عقب نماندن، و تو مجبوری، چون افسرده و بدبخت و بی‌چیزی و تنها ابزارهایی که برای نجات خودت در دسترست قرار می‌دهند همین‌هاست. فقط کافیست چیزی بسازی، کلاژی از اندوخته‌های خورجینت، که از لحاظ فرمی و رنگی جالب باشند و یک لحظه چشمان مخاطب را درگیر کند، به تاثیرگذاری بیشتر از یک لحظه هم فکر نکن، چون اینجا سیاره لحظه‌ هاست و اگر وقتم را بیشتر از یک لحظه بگیری به جرم خودشیفتگی دستگیرت میکنم. من هم قول میدهم در همان یک لحظه که به کلاژ خوش و آب و رنگ تو از "زندگی" چشم دوخته‌ام، آن را به عنوان تجربه شخصی منحصربه‌فردت بپذیرم، و با جملاتی مانند آه این شگفت‌انگیز است، ماورایی و متافیزیکی است، کاری کنم که باور کنید از جهان غیب، اسرار مگویی را برایم فاش می‌کنید.
اما اگر روراست باشیم، همه این آه و اوه‌ها از تماشای کلاژهای شما برای این به سراغ من می‌آید که دقیقا مانند شما صاحبان اثر، از همه چیز بی‌خبرم، و به کل ارتباط‌م قطع است، و حتی دقیقا مختصات جغرافیایی‌‌ام را نمی‌دانم، و تمام چیزی که به عنوان آگاهی به آن دسترسی دارم، سابقه زندگی گذشتگانم است. اگر آنها به جای راه رفتن پرواز کردن را آموخته بودند، حالا به کل موجود دیگری بودم و اگر آنها اتفاقی به وقت رضایت خودشان را کتک می‌زدند، امروز داشتم راه‌کارهایی برای چطور ناراضی شوم و بمانم تا سلامت باشم را دوره میکردم. 
خلسه‌ی پیدا کردن راه فرار از دامِ بازی‌های جمع‌ها و گروه‌ها، سرخوشم می‌کرد و دیگر با قهقهه خودم را می‌دیدم که توی هیچ دایره‌‌ تنگی نیستم. خواب از سرم می‌پرید وقتی می‌دیدم خیلی وقت است که در این دام‌ها جایی ندارم و هر بار که مورد حملات سنگین گروه‎های یک‌شکل و یک دست قرار می‌گیرم بلخره راه فرارم را پیدا میکنم. باید فرمان‌هایی برای خروج صادر می‌کردم، دفترم را باز کردم و شروع کردم با خطوط نرم و ظریفی ده فرمانم را نوشتن. فرمان‌ها یکی‌یکی بیشتر می‌شدند و به شماره نوزدهم رسیده بودم که صدای عجیب و ممتدی شنیدم، درهای نیمه‌بازِ خانه پر از درمان قژقژ می‌کردند و توهم این که کسی در خانه است توی سرم برق می‌زد، صدای رامین از هال بلند شد که گفت زلزله و من حتی میلی به کنار گذاشتن خودکار توی دستم نداشتم چه برسد به ترسیدن و نجات دادن، گفتم به‌به زلزله و همه چیزهای آویزان را دیدم که می‌لرزیدند و یک لحظه فکر کردم آه مرگ شیرینم دقیقا در لحظات رستگاری از راه رسید. بعد همه چیز از حرکت ایستاد و فرمان بیستم هرگز صادر نشد، اما راحتی و آسایش بیشتر از قبل در دلم فرو رفته بود و به عمق رسیده بود. می‌توانستم حرف‌هایی که روز قبل عصبانی‌ام می‌کردند و هفته پیش حتی نمی‌توانستم بهشان فکر کنم را روی کاغذ بنویسم، می‌توانستم عادت‌های روزمره‌ام را به کل کنار بگذارم و از اساس کار دیگری بکنم. خوب می‌دیدم خواب شیرینی منتظرم است و دیگر برای هیچ کاری عجله ندارم و حتی فردا صبح به جای طراحی از خانم فروغ می‌خواهم روشویی پنجاه ساله خانه جدید را بکشم که قوس ظریف پایه‌اش دیگر منقرض شده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر