باید نفس عمیق بکشم، دقیقا در لحظاتی که احساس میکنم کسی دستانم را فشار میدهد و فشاری که به دستهایش در طول زمان آمده را هم توامان حس میکنم؛ دقیقا در همان لحظات باید نفس عمیق بکشم، و همینطور وقتی بیشتر و بیشتر به منظره روبرو خیره میشوم. وقتی به بدنش نگاه میکنم که به زنجیرهای طولانی و تمام نشدنی وصل است، به اشیا و زمان و موجوداتی که در فاصله، تنها یک نقطه کوچک هستند و در خاکستری انتهای تصویر روبرویم محو شدهاند. خاکستری نیستند، شاید یک نقطه قرمز روشن بودند که با سبزی درختانی که میانمان ایستاده بودند ترکیب شدند و حالا خاکستریای محو در دورترین نقطه تصویر به چشمم میآیند.
باید نفس عمیق بکشم و تسلط دوبارهام را به دست بیاورم، با هر نفس عمیق یادم میآید یک جسمم، وجود دارم، دستانی از بدنم آویزان هستند و چیزی که به آن میگویم مغزم در سرم سنگینی میکند. جسمی دیگر را در کنارم میبینم که دقیقا شبیه به من وجود دارد، انگشتانش روی بدنم حرکت میکند و سنگینی دارد، وزنش را احساس میکنم. بدنش گرم است و چیزی خلاف جاذبه در رگهایش حرکت میکند، صدایش را میشنوم، نفس کشیدنش و من میتوانم عضلاتش را لمس کنم و شکل هر کدامشان را بدون پوست تصور کنم. نوک انگشتان پاهایش به موهای گربه میرسد و از آنجا به سنگهای کف، به چوبهای در به لولاها و جیرجیرشان، به درختان پشت پنجره که در نور روز دیگر سبز نیستند. از انتهای انگشتان پاهایش پرتاب میشوم، تبدیل میشوم شاید، وجود داشتن را از یاد میبرم و از میان فرمهایی که وزن واقعی ندارند با سرعتی غیرممکن عبور میکنم، آنقدر میچرخم که فهم وجود داشتن، تخیلی دیوانه کننده میشود. با صدایی ترسناک به چشمانم دستور میدهم باز شوند، از چرخ و فلک انگشتان پاهایش پیاده میشوم و به آبنباتهای انسانیام سر میزنم و نفس عمیق میکشم. آنقدر نفس عمیق کشیده بودم که وزنم را فراموش کرده بودم، دیگر وجود نداشتم در حالی که مثل هوا بودم و همه چیز فقط وقتی وجود داشت که من میخواستم.
تمام شب توی خواب خطهایی ریز و نادیدنی که تمام فهمم از بدن انسان را به آنها مرتبط میدانم، در سیاهی ناگهان روشن میشدند و من میدیدم خطوط پاشنه پا چقدر در جهتهای مختلف حرکت میکند، یا صحنهای از شبی که گذرانده بودیم را میدیدم، کنار هم روی تخت وسط هال دراز کشیده بودند و من زانوی یکی را به دستان دیگری وصل میکردم تا پرسپکتیو درست منظرهام را پیدا کنم، یادم میآمد دنبال کادر میگشتم که چشمانم یهو باز شدند. خودم را در گوشهای مچاله کرده بودم و احساس تنهایی میکردم، میخواستم بیدار شوم و گریه کنم، ادامه گریه روز قبل، نمیخواستم کسی را بیدار کنم ولی نمیتوانستم نفس بکشم. خودم را به بدن جمع شدهاش فشار دادم و از صدای نفس کشیدنش فهمیدم باید نفس عمیق بکشم تا گریه نکنم.
نوشتن وقتی شروع میشود که جهان برایم تنگ و بهم ریخته میشود، کلمات تصاعدی در مغزم رشد میکنند و چشمانم تلاش میکنند بیشتر ببینند و دستانم میخواهند مستقیم از چشمانم فرمان حرکت بگیرند اما راههای ارتباط قطع شده. صدای خانم ث در سرم میپیچد که میگوید "چین لباس رو ببین"، همه چیز به هم آمیخته شده و من میان چینها گم شدهام. اگر ننویسم همین طور بیشتر و بیشتر توی چینها فرو میروم. باز هم خانم ث در سرم حرف میزند "کارش بیشتر از همه موضوع نداره، همهش فرمه، از اول هم فقط فرم بود ولی حالا داره منظم میشه و همه چیز میره جای خودش". پس من فقط فرمم، همیشه فرم بودم، حتی سنگینی مغزم فرمه.
باید کارهای چهارفصل را شروع کنم، آخرین کارهای مدادرنگی، باید یکی از سه ایدهام را اجرا کنم اما کادر درست را پیدا نمیکنم، از کجا باید خودم را در بهار ببینم، تو را در تابستان، در پاییز و در زمستان. از کجا باید به شماها در فصلهایتان برسم، شما در آنجا چه کار میکنید، بدنتان در آنجا به چه چیزهایی وصل شده. درها را باز کنید من میخواهم از چینها عبور کنم و به فرمهای داخلی برسم، به شکل عضلاتتان وقتی دور استخوانتان میپیچد، میخواهم توی سرتان را ببینم، میخواهم بشکافمتان و از تنتان عبور کنم و به فصلی که در آن هستید برسم، به قطاری که تویش از دشت برفی گذشته بودید، به شبی تابستانی که چینها را کنار زدید و خودتان را به من رساندید، به خوابهایی که کنار سرم دیدید، به آبهایی که بدنمان تویش شناور مانده. شما فصلهای من هستید، تمام راههای ارتباطیام با کل، من از شما به باقی سیاره وصل میشوم و شما چشم من میشوید، صدای نفس کشیدنم و من را از چین لباسها نجات میدهید، انگشت پاهایتان من را به پرواز درمیآورد، میان فرمها، تصعید میشوم، فرار میکنم، احساس بیوزنی، وجود داشتن را فراموش میکنم، جسمم را.
حفرههای سیاه میانمان کلمات را هورت میکشند، نفسهای عمیقم را میبلعند، هوا را از من میگیرند و به جایش رنگ و فرم را توی چشمم فوت میکنند. باید بدن انسان را هزار برابر بزرگتر کنم، لابهلای بافت عضلات را ببینم، روی کاغذ آدو سایهروشن بزنم، روی کاغذ آسه هاشور، هاشور مورب، متقاطع. باید استخوانها را با خطهای محکم رواننویس بکشم، با پاستل روغنی فرمها را بیرون بکشم، با ماژیک خط نازکی که از نوک انگشتان پاهایت شروع میشود را به تاریکی ضخامت پاشنه پاهایت برسانم، باید امروز هم تو را با بندهای نامرئیام به این خانه بکشانم، چینهای لباست را ببینم، آبنبات انسانیام را توی دهانت فشار بدهم و نفس عمیق بکشم، باید تو را پشت کلمات پنهان کنم، زیر رنگها، لابهلای فرمها، زیر شاخه و برگ فصلها، تو باید سفینه فضایی من بمانی و من را به سیارههای دیگر ببری در حالت بیوزنی، از میان خاکستریها.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر