۱۶ مرداد ۱۳۹۸

چند داستان با هم باز و بسته شدند

دستانم را توی جیب شلوارم فرو کرده بودم و با ژست قلدر مورد علاقه‌ام بالای میدان ونک ایستاده بودم و به مردم بدبختی که مجبور بودند صبح زود به سرکار بروند نگاه میکردم. آنیتا هم روی نیمکت سنگی توی پیاده‌رو چرت میزد، با شلوار پلنگی و روسری سرخابی. زوج دیدنی احمقانه‌ای بودیم ظاهرا چون بعد از چند لحظه آنیتا گفت: «نمی‌دونم چرا هرکی رد میشه اینجوری نگاهمون میکنه، فقط مردا هم نه‌ها، زن‌ها هم بد نگاه میکنن»، صدای موزیک توی گوشم را زیاد کردم که بهم دستور میداد لیو فست دای یانگ و به آنیتا گفتم "چون دخترای بدی هستیم".
آقای و که قرار بود از یکی از کوچه‌ها بیرون بیاید تا ما را بردارد و برویم آن سر شهر، پی دخترهای دیگر و بعد برویم جایی که جای ما نیست و ادای دختران نازپرورده را دربیاوریم، ده دقیقه تاخیر داشت و ما داشتیم زیر بار نگاه عابرین خمیازه می‌کشیدیم. نمی‌توانستیم چشمان‌مان را ببنیدم و توی رخت‌خوابمان فقط بخوابیم چون ما باید بازی کنیم و به جز نقش‌هایی که برای خودمان با نام‌های کاربری‌مان راه انداخته‌ایم، نقش‌های دیگری هم برای محترم شمرده شدن و کار کردن داریم که در روزهای هفته درهایشان را یکی یکی باز میکنیم و واردشان میشویم و چند ساعت بعد درب خروج را با هیجان از هم می‌دریم و میپریم بیرون، حواسمان هست بعد از خروج چند ساعت چیزی نخوریم تا اوق نزنیم.
دیر رسیدیم و لازم نبود مثل همیشه به همه سلام کنیم، با صرف کمترین کلمات سوار ماشین دیگری شدم و با دخترها رفتیم به سمت خاک‌ها و خارهای بی‌پایان. از پیچ نسبتا سرسبز اما داغی رد شدیم و آخرین تصاویر شهری که داشت خودش را با زشت‌ترین اداها کش میداد، کش آمد و بعد از پیچ، همه چیز عادی شد. بیابان بود و کوه زباله، آفت‌های زرد رنگ خودشان را با چنگ و دندان دور خارهای سبز و خشک دره‌های مجاور هم پیچیده بودند و زباله‌های روی هم تلنبار شده، از وسط جاده خاکی به سمت دره‌های آفت‌زده جاری بودند. جاهایی هم بود که خبری از حجم زباله نبود اما لباس ورزشی سفید و قرمز با تار و پود خاک آمیخته شده بود و شسته شده و بی‌ربط به رنگ خاک از دور می‌درخشید. وقتی رسیدیم بچه‌ها برای استقبال آمده بودند و خرت‌ و پرت‌ها را با دعوا از دست هم می‌کشیدند تا ببرند وسط راهرو دراز سایه‌داری که جای همیشگی‌مان بود، نازنین را دیدم که خودش را با کم رویی پشت پاهای برادرش پنهان میکرد، نزدیک شدم و دیدم عفونت چشمش خوب شده و برادرش بچه کوچک جدیدی را بغل کرده و وقتی خجالت میکشد گوش بچه را گاز میزند.
توی داغی بیابان لابه‌لای بوی زباله و شاش و تکه‌های خشک شده مدفوع قدم می‌زدم تا بچه‌ها دست‌هایشان را بشویند و نوبت صبحانه برسد. دیدم ناباورانه یک روز است خبری از زنی که عاشقم شده نیست، همان طور که خبری از زنی که عاشقش شده‌ام نبود. ماه‌هاست خبری از زن محبوبم ندارم و در این میان، داستان‌های عشقی‌ام مثل انباشته‌های زباله‌ به سمت مغز آفت‌زده‌ام جاری هستند و هر روز دچار فرسایش می‌شوند، تا در نهایت از تمام ماجراها لباسی پلاستیکی‌ بماند که به راحتی پوسیده نمی‌شود و رنگ و رویش به هیچ جای مغزم نمی‌آید. وقتی خودم را لابه‌لای عطش سیرنشدنی زنی آتش میزنم چند وقت نسبت به محبوب از دست رفته‌ام بی‌تفاوت و بی‌حس می‌شوم، و همین فراموشی برایم غنیمت است، اما همین که  داستان‌های شخصی زندگی زن‌ها شروع میشود و به تمرکزم حمله میکند فرار میکنم تا وقتی از نقاشی را صرف ماجراهای عشقی بی‌سرانجامم نکنم. آن وقت باز نوبت دلتنگی برای زن محبوبم میرسد، دلم میخواهد همه چیز را به عقب برگردانم، وقتی چیزی از احساسم نمی‌دانست و روزها و ماه‌ها بی‌وقفه برایم حرف میزد و من با لذت تماشایش میکردم، هربار فکر میکنم این بار بهش حمله میکنم و وادارش میکنم با من حرف بزند اما وقتی به پیغام‌های دیده نشده‌ام نگاه میکنم تصمیم میگیرم دام عشقی جدیدی پهن کنم تا سرم را فرو کنم لابه‌لای بدنش و فقط بو بکشم و از هیجان بالا و پایین شوم تا خلسه برانگیختگی، زن از دست رفته را از ذهنم پاک کند.
مادر نازنین با دست و پای گل‌آلود از وسط میدان کار آمد و گفت تولد نازنین است، من هم با لگوها برای نازنین کیک درست کردم و سعی کردم بچه‌ها را وادار به خواندن تولدت مبارک بکنم، اما نه کسی دست میزد و نه کسی بلد بود تولدت مبارک بخواند. در آن لحظه با ایده کیک تولد در دره زباله‌ها شیرجه زده بودم و هرچقدر تندتر دست و پا میزدم بیشتر کش می‌آمدم. همه فقط می‌خواستند بازی بی‌معنای تولد تمام شود و دیگر کسی مرکز توجه من و آنها نباشد تا دوباره توی بوی شاش فرو برویم و به بازی‌های چسبناک‌مان برسیم. یکی از مربی‌ها که مدام دماغش را می‌گیرد و پیف‌پیف میکند آمد نزدیکم ادای اوق زدن درآورد و گفت دیگر نمی‌توانم بمانم، منم با نفرت رویم را از او برگرداندم تا وقاحتش را نبینم. خیلی منتظر میمانم تا آدم‌ها بفهمند هرچقدر هم که ادا بیایند باز هم هیچ گهی نیستند و اگر آن وسط هستند مطلقا برای نفع شخصی‌شان است نه بچه‌ها، اما چیزی تغییر نمی‌کند. هر روز توریست‌هایی با تیپ‌هایی که انگار از سیارات دیگر آمده‌اند بالای سر بچه‌ها می‌آیند و در حالی که سعی می‌کنند دست و بالشان به بچه‌ها نخورد با لبخند لوس و بی‌معنایی از بچه‌ها عکس می‌گیرند و آخی آخی چندش‌آورشان در فضا می‌پیچد.
هربار که توریست‌های بدبختی را در آن فضا می‌بینم‌، یادم می‌آید من هم از آنها هستم. از اینجا که میروم لباس‌هایم را توی ماشین‌لباسشویی فرو میکنم و بعد از دوش فورا طراحی را شروع میکنم و کارهای عقب مانده نقاشی‌ام را سر و سامان میدهم، وسطش با زن‌هایم لاس میزنم و برنامه دیدار می‌چینم  و شوهرم را بغل میکنم و سرم را توی سینه‌اش فرو میکنم و چشم‌هایم را به زور می‌بندم تا فراموش کنم بیست کیلومتر آن طرف‌تر، نازنین و خانواده‌اش آب شور می‌خورند و بوی زباله و شاش را تنفس می‌کنند. آن قدر در این نقش بی‌معنای رهگذر تماشاچی فرو رفته‌ام که دیگر خوب میدانم چطور بدبختی و عشق و هیجان را تماشا کنم و از کنارشان عبور کنم و به جای تکه پاره شدن همه چیز را لابه‌لای خط و رنگ بیرون بریزم و مختصات جغرافیایی‌ام را حفظ کنم.
دیروز که رسیدم خانه، گربه‌ها غذای خشک نداشتند و رامین از سازمان حمایت از مصرف کننده مدام پیغام میداد و پیگیری گرسنگی‌شان بود، خودم هم از گرسنگی سردرد گرفته بودم اما لش خسته‌ام را کشاندم بیرون تا برای گربه‌ها غذا بگیرم و خیال رامین را راحت کنم. خودم تا شب همان طور گرسنه ادامه دادم چون کافی بود چیزی در دهانم بگذارم تا از شدت گرمازدگی و بغض و نفرت اوق بزنم. یکی از دخترهایی که این مدت با هم لاس ریزی زده بودیم آزارم می‌داد، اطراف سرم وول میخورد و نمی‌گذاشت توی بدبختی خودم غرق شوم، زنی که عاشقم شده بود هم ول کن نبود. دلم میخواست چنگ بزنم به جایی بیرون این بازی‌ها، به رامین که وسط جلسه حمایت از حقوق مصرف کننده بود، به مادرم، به خانمی که از دستش داده بودم. به صبا زنگ زدم، حال بهناز را پرسیدم، به متین ابراز دلتنگی کردم، حوصله هیچی از زمان حال را نداشتم، دلم فرو رفتن در آرامش گذشته را می‌خواست، امنیت دوستانی که از همه‌شان دور بودم، می‌دانستم اگر شل کنم مغزم از هم می‌پاشد و خودم را سفت گرفته بودم و به همین‌ها آویزان ماندم تا همان جایی که هستم بمانم. تصویر صورت نازنین، کیک لگو، تکه‌های گه خشک شده، لباس ورزشیِ هم خورده توی خاک، آنقدر سرعت‌شان زیاد بود که چشمانم نمی‌توانست بسته بماند. باید چیزی میخواندم، مینوشتم، می‌دیدم، نمی‌توانستم دست و چشمم را بیکار بگذارم تا بندهای مغزم را از هم باز کنند، در همان احوالات خواهرم زنگ زد و گفت برادرم را با پانصد سی‌سی مشروب توی ماشین‌اش گرفته‌اند و شش ماه حبس تعزیری برایش بریده‌اند، گفتم حالا خبر میدی؟ گفت خودمم تازه فهمیدم.
بعد از تصور موقعیت احمقانه زندان رفتن به خاطر حمل الکل؛ حتی حوصله از هم باز شدن هم نداشتم. زنی که عاشقم شده مدام لاس جنسی میزد و میخواست بیاید پیشم، جوابش را نمی‌دادم و به مادرم فکر میکردم. خواهرم معتقد بود مادرم دیوانه میشود اما خیالش را راحت کردم که همچین خبری نیست، همه ما میتوانیم بدتر از این را هم تحمل کنیم و باز هم به زندگی عادی‌مان برسیم. در حالی که به رودخانه‌های زباله اطراف‌مان نگاه میکنیم به کردن فکر کنیم و غذای چربی را وحشیانه ببلعیم چون انسان هستیم. خوب می‌دیدم ساز و کار زندگی، چقدر با بدن انسان هماهنگ است، انسان وحشی را وحشی‌تر کرده و دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود زنده بودن.
بیزاری از زندگی نمی‌گذاشت از هم بپاشم، نفرت از زنده بودن، همه چیزم را منسجم و محکم نگه می‌داشت و کنترل مغزم سفت و حال به هم زن در دستم بود. با قدرت از دست زن‌ها فرار کردم و با اطمینان برای برادر بی‌چاره‎ام اشک ریختم و منتظر رسیدن رامین ماندم تا حمایت از مصرف‌کننده را ول کند و بیاید لخت بپرد زیر دوش، تا وقتی با دقت تنش را می‌سابد تماشایش کنم و همه این کثافت‌ها را با او قسمت کنم برای یک روز بیشتر زنده ماندن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر