شاخههای نازک گیاهان وحشی نوازشم میکردند و با نم بارانی که از رگبار بهاری به تنشان بود صورتم را خنک میکردند تا از سرخی و عطش نجاتم دهند. نمیفهمیدم چطور میتوانم این قدر بیحساب اشک بریزم بدون این که مشخصا فکری در سر داشته باشم. نمیفهمم از فهمِ ناچیزی خودم اشک میریختم یا از دلتنگی مداومی که به آن مبتلا هستم اما به روشنی میدیدم حیاتم مطلقا بیارزش است و چقدر در این جنگل انبوه بیمقدارم. همان طور که اشک میریختم گاهی هم خنده بیامان حمله میکرد و شروع میکردم قهقهه زدن، نمیدانم به چه چیزی میخندیدم شاید به حقارت و نادانیام.
چیزی که میخواستم تنهایی بیچون و چرا بود، تحمل حضور انسانها برایم سخت بود چون حضور تکتک موجودات جنگل را احساس میکردم و سرم آنقدر شلوغ بود که فرصت تحمل آدمها را نداشتم. زمین مخمل سبز ادامهداری بود که حرکت کوچکترین ساقههای روی سطحش را به رخم میکشید و برگها حجمهایی مدور بودند در حرکتی مدام و ظریف بالای سرم.
هوا که تاریک شد خودم را توی چادر رو به درختان و رودخانه پهن کردم و از بقیه فاصله گرفتم چون نمیتوانستم حرف بزنم، چیزی برای گفتن نبود، در لایههای زیرینم قدم میزدم و خودم را از تمام زوایا میدیدم، دلم برای خودم میسوخت، برای جانی که برای زندگی میکندم و در آن لحظات به نظرم بیارزش و بیهوده میآمد، میدیدم که میتوانستم هیچ کدام این کارها را نکنم و باز هم همین جا باشم، میان جنگلهای انبوه دورتر از آتشی که نورش کم و زیاد میشد و همین صداها را بشنوم. ترس و اضطرابی در کار نبود، پشیمانی هم معنایی نداشت و حتی آینده هم دیگر موضوعی قابل فکر نبود، هیچ چیز موهوم استرسآوری نمیتوانست وجود داشته باشد در آن تاریکی جنگل چون من ابدا چیزی نبودم آن وسط که بخواهم از چیزی بترسم. قطرههای باران بینظم بر سقف چادر میباریدند و صدای سوختن چوبها را همراهی میکردند، مدام بین خواب و بیداری غلت میزدم و با خودم فکر میکردم این آرامش و آسودگی، پایان مناسبی برای سی سالگی است، اگر فقط یک قطرهاش را بتوانم توی رگهایم ذخیره کنم برای روزهای فراموشیِ حقیقت. برای روزهای باقی مانده عمرم که باز هم باید کنار آدمها زندگی کنم تا هر لحظه با ترسها و بدبختیهایشان تیرباران شوم و خودم و واقعیت زندگی را فراموش کنم، دقیقا لحظهای مثل امروز که زندگی همه چیزهای موجود در بدنم را هورت میکشد تا بیمار و ترسیدهام کند و دروغهای تکراریاش را توی حلقم بچکاند و آنقدر به زور ازم کار بکشد تا چشمانم سیاهی برود و توی رختخواب به خواب مرگ بروم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر