۰۳ خرداد ۱۳۹۸

سامورایی دریاها

معلم نقاشیم واقعا میخواد من در راه نقاشی نابود شم. قبل از عید کلاس پنج نفره دوشنبه‌ها رو تعطیل کرد و من و دو نفر دیگه رو برد توی کلاس ده نفره یکشنبه‌ها. گروه یکشنبه‌ها که از ما یک سال زودتر این دوره رو شروع کرده بودن میخواستن از اردیبهشت رنگ رو شروع کنن و ما تازه به فیگور رسیده بودیم، که معلمم این تصمیم رو گرفت و ماها رو مجبور کرد یک ساعت زودتر بریم و تمرینات فیگور رو شروع کنیم و وقتی گروه یکشنبه‌ها میان با اونها هم رنگ کار کنیم. قبلا هر هفته تنها باید روی یک موضوع کار میکردم اما حالا چندتا موضوع دارم که هر هفته باید برای هر کدوم‌ چندتا کار آماده کنم و از اون جایی که نقاشی یاد گرفتن برام جدی‌تر از نفس کشیدن و غذا خوردنه دارم زیر بار این همه کار پیر میشم.
سه هفته گذشته اولین کارهای مدادرنگیم رو انجام دادم و هر لحظه و هر روز جون کندم و چیز خوندم و اتود زدم و هم زمان برای درد‌های شخصیم اشک ریختم و حواسم بود از کار نیفتم. چون عملا جهان بیرون فقط وقتی منو از نقاشی بندازه واقعا قدرت آزارم رو داره و در باقی موارد یه داستان تکراریه که همیشه با دلایل نویی که براش پیدا میکنم داره پیش میره. کارهای مدادرنگیم طی دو هفته اخیر، کارهای اول کلاس شدن و این برام عین پیروزی بود. دفعه اول که یک کار برای رنگهای اصلی برده بودم یکی از کارهای قدیمیم توی اهواز رو دوباره از نو اجرا کرده بودم و معلمم به خاطر دقت و ظرافت و تمیزی کارم ازم تعریف کرده بود اما گفت این فرم‌ها خیلی ساده‌ان و باید با جزییات بیشتری کار کنی. هفته دوم دوتا کار بردم با رنگهای اصلی و سفید و سیاه و موضوع کنتراست بود. معلمم صفحه سفید بزرگی آماده کرده بود و بهمون گفت کارهاتونو بچینید و دور میز رو خلوت کنین تا نفر بدی کارهاشو بذاره، انگار میخواست کسی نفهمه کدوم کار کیه. وقتی به بررسی کارها رسیدیم همینطور که همه نظر میدادن و کارها رو انتخاب میکردن فهمیدم بر خلاف تصورات خودم چقدر کارهام روی همه تاثیر گذاشته و چقدر به نظرشون چشمگیر میاد، یهو فهمیدم بابا من خیلی در اشتباه بودم چون تمام مدتی که داشتم روشون کار میکردم مطمئن بودم حتی یک نفر هم گوشه چشمی به کارهام نمی‌اندازه چه برسه به خود ثمیلا، اما اون روز دیدم همه به اتفاق دارن درباره‌ش حرف میزنن  و به عنوان کار اول انتخابش کردن،معلمم هم هی اضافه میکرد کار اصولی یعنی این که همه المان‌ها رو داره و فلان و بهمان، واقعا از خوشی داشتم بال میزدم و شرشر عرق میریختم و اصلا منتظر نبودم کار دوم هم کار من بشه، چون واقعا قدر اولی روش وقت نذاشته بودم اما اون هم کار دوم شد و وقتی ثمیلا پرسید اینها کار کدوماتونه و من گفتم هر دوش مال منه یهو برق چشمای ثمیلا آتیشم زد، گفت "شروع طوفانی‌ای داشتی" و من دیگه زیر حرارت لذت بقیه‌شو نفهمیدم.
هفته سوم هم کارم بهترین کار کلاس شد، با این تفاوت که دیگه همه با یک نگاه می‌فهمیدن اینها کار منه اما ابایی هم نداشتن از این که منو انتخاب کنن، ثمیلا هم دیگه متعجب نشد و خیلی سعی کرد ازم تعریف نکنه. وقتی هم که شروع کردیم اتود زدن برای کار جدید دیگه هیچ کاری با من نداشت و وقتی بهش گفتم "هرچی اتود میزنم باز موقع اجرا همه رو ول میکنم و یهو بداهه کار میکنم و ذهنی در حالی که دوست دارم رئال کار کنم" با تندی گفت "رئال واسه چیته؟ از فضای ذهنی خودت دور نشو". خیالم راحت شد با همین حرفش که همه چیز توی مسیر خودشه.
این هفته که باید با رنگ‌هایی که خودمون درست میکنیم کار کنیم و برخلاف هفته‌های پیش دیگه کارها تخت و دو بعدی نیست، از یکشنبه تا حالا دارم جون میکنم، چیز میخونم و میبینم و بحران‌های روحی و روانی و عشقیم رو سر و سامون میدم تا یک کاری رو بلخره شروع کنم اما هیچی به هیچی. احساس میکنم انقدر چیز برای یاد گرفتن زیاده و این موضوع قابل فکر و بحثه که ابدا کار یک هفته نیست. اولش فکر کردم بعد از یک سال منظم شرکت کردن توی کلاس میتونم یک جلسه غیبت کنم اما انقدر وجود معلمم برام باارزش و غنیمته که یک هفته ندیدنش و درباره نقاشی باهاش حرف نزدن میتونه دیوانه‌ام کنه، بعد فکر کردم خب این هفته کارهای فیگورمو انجام نمیدم و به جاش فقط به رنگ میرسم اما این هم برای من که همیشه مرتب و طبق برنامه بودم ناراحت‌کننده‌اس، بعد فکر کردم خب کارهای رنگ رو کم میکنم ولی باز هم راضی نشدم.
حالا که صبح جمعه است برای اولین بار طی این یک سال هیچ کار آماده‌ای ندارم و در عین حال احساس ازکارافتادگی هم نمیکنم چون یک هفته رو به تحقیق و تفحص و اتود زدن و مشاهده و تجزیه و تحلیل و درمان احساسی و روانی خودم گذروندم تا از یک پیچ سخت و طاقت‌فرسا رد شم. تونستم دلتنگی و حسرت از دست دادن عزیزم رو از حالتی که مدام آتیشم میزد و هربار هربار تا ته می‌سوزوندم به حالت نیمه‌سوزان دربیارم و کمی از رنجم کم کنم، از این بزنگاه جایگزین کردن نفرت به جای دوست داشتن هم رد شدم و با نوشتن مدام تونستم مغزم رو مهار کنم تا بدون نفرت توی آرامشِ تماشا کردنِ صرف فرو بره و دست از منتظر بودن برداره. در حقیقت این هفته اگر هیچ کار تموم شده‌ای ظاهرا ندارم اما خیلی از چیزهای نیمه‌تموم رو سر و سامون دادم و به جای وحشت از روبرو تونستم کمی سرمو بلند کنم و به اطراف نگاه کنم. حتی دیگه نمیترسم اگه فلانیا بفهمن من به چه روزی افتادم، چون فلانیا مگه کی هستن؟ یه مشت آدم پر از گیر و گور عین خودم که در بدترین حالت میخوان چند وقت مسخره‌م کنن و تحقیرم کنن و چی بهتر از این؟ شاید یه کم حالشون بهتر شه.
دیشب تا صبح خواب می‌دیدم که توی خونه قدیمی مادربزرگم که هفته پیش فروخته شد و پدربزرگم  از همون جا مستقیما دیوانه و آلزایمری به بیمارستان منتقل شد؛ یک مهمونی بزرگ در جریانه و من توی سوراخ‌های مخفی پشت خونه یک عالمه نقاشی ژاپنی در قطع‌های کوچک پیدا کردم که هر کدومش یک لحظه از صحنه‌های نبرده. دقیقا سوژه‌ای که یک هفته‌اس دارم روش کار میکنم و ادامه سامورایی‌ هفته پیشه. این بار واضح‌تر و آشناتر، با شمشیرش که قراره یک گوشه کادر برام بجنگه اما هرچی اتود زدم راضی‌کننده نبود. توی خواب موقع غذا خوردن توی سالن پذیرایی دراز خونه مامبزرگم یک سفره سبز بلند پهن شده بود و هر کدوم این نقاشی‌ها به تمام سفره چسبیده بودن به جای غذاها و همین طور که من داشتم با تعجب و دلدادگی به منظره نقاشی‌های چسبیده به سفره نگاه میکردم سامورایی نقاشی هفته پیشم ظاهر شد و همه چیز رو به هم ریخت و همه مجبور شدن از اونجا فرار کنن. در ادامه خوابم با رامین و علومی تو میدون شیخ بهایی دنبال یه جایی برای غذا خوردن میگشتیم که یه کافه قدیمی پیدا کردیم که اونجا هم پر از نقاشی بود. واقعا دیگه داشتم از گشنگی میمردم که از خواب پریدم، ساعت پنج صبح بود و باجو و پیچی قبراق و سرحال لب پنجره با کفترا و بلبل‌ها حرف میزدن. یهو دیدم چقدر زندگی خوبی دارم که نقاشی حتی توی خواب هم ولم نمیکنه و بعد از پنج ساعت خوابیدن انقدر سرحال و آرومم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر