کلوپ طراحی و کار کردن در آنجا همان چیزی بود که در این جهان به آن نیاز داشتم، جایی که هیچ آشناییای با کسی ندارم و حتی خودم را موظف نمیدانم در چشم کسی که بهم خیره شده نگاه کنم و هیچ اجباری هم برای لبخند زدن به کسی که توی صورتم میخندد احساس نمیکنم، پنج ساعت روبروی مدل مینشینم و فقط طراحی میکنم، بیوقفه طراحی کردن با تمرکز در سکوت بزرگترین لذتی است که این روزها تجربه میکنم. بعد از یک ساعت و نیم کار وقت استراحت میرسد و میروم روی بالکن و کونم را میکنم سمت باقی آدمها، رو به دیواری که تعدادی گوش گِلی با سیم به هم وصل شدهاند سیگار میکشم و گیلاس میخورم و بعد دوباره طراحی شروع میشود و تمریناتی که معلمم برایم برنامهاش را ریخته را شروع میکنم، ریتمیک، منفی، محیطی، ریتمیک، منفی، محیطی، از قبل توی خانه کاغذهای مربوط به هرکدام را پشت سر هم ردیف میکنم، یک کاغذ کاهی برای ریتمیک، دو کاغذ سفید برای منفی و محیطی، مدادهای ب و ب دو را برای ریتمیک از قبل میتراشم و روانویس سه و چهار برای منفی و محیطی را روی چهارپایه کنار دستم کنار قمقمه پر از قهوه و یخم میگذارم تا هیچ وقتی را صرف کارهای بیهوده نکنم، پیشی کلوپ تنها موجودیست که رابطه دوستانه با او دارم، گاهی از خواب بیدار میشود و مستقیم میآید سمتم بو میکشدم و خودش را به دست و پایم میمالد، من هم برایش خوراکی میبرم تا پیوندمان را سفتتر کنم. با راحتترین پیژامه و تیشرتم میروم کلوپ، همانهایی که توی خانه میپوشم تا ذرهای سختی نکشم موقع کار کردن.
تجربه طراحی کردن از مدل زنده را قبلا هم داشتهام اما نه به جدیت این روزها. بعد از هفتهها کشیدن دست و پا و چشم و دماغ و گوش و صورت خودم بلاخره چند هفته پیش نوبت به تمرین از روی مدل زنده رسید. معلمم هفته پیش آنقدر از کارهایی که برایش برده بودم لذت برد و کیف کرد که گفت جمعشان نکن تا بقیه هم بیایند ببینند تو چقدر کار کردهای و چقدر پیشرفت کردی. هفته گذشته چیزی نزدیک به پانزده ساعت طراحی کرده بودم و تمام سرامیکها کف خانه معلمم پر بود از مردان لختی که در حالتهای مختلف کشیده بودمشان، واقعا از تماشایشان کیف میکرد و با حسرت بهم میگفت خوش به حالت که میتوانی این قدر لذت ببری، بعد هم اضافه کرد دستش دیگر جوابش کرده و پزشکش طراحی را برایش ممنوع کرده، اشک توی چشمانم جمع شده بود و دلم میخواست صورتم را زخمی کنم از فکر این که نمیتواند طراحی کند. بعد هم بهم پیشنهاد کرد از حالا شروع کنم با دو دست کار کردن تا اگر یکی از دستهایم را از دست دادم دست دوم به دادم برسد. البته من همین حالا هم با ستون فقرات عمل شدهی ناقصم هربار بعد از کار در کلوپ طراحی مثل بیماران خودم را در تخت بستری میکنم و فردایش هم خودم را به استخر میرسانم تا بتوانم یک روز دیگر کار کنم، کارهای ساخت و ساز صورت خودم و موها و کارهای رنگ هم علاوه بر طراحی انجام میدهم و تقریبا برنامهام لبریز از نقاشی است، نمیتوانم بگویم نقاشی فقط کارم است چون در عین حال تنها تفریح و لذتم هم هست. البته شنا کردن توی آفتاب هم لذتی است که هرگز نمیتوانم از آن چشم بپوشم و آنقدر به آن نیاز دارم که امکان ندارد یک روز هفتهام را با آن پر نکنم.
رامین برایم تمیزترین استخر روباز شهر را بلخره پیدا کرد تا بتوانم میان درختان شنا کنم و زیر سایه درخت گردو توی آفتاب بخوابم، بعد از سه ماه افسردگی خالص باز هم رامین دوای دردم را کشف کرد و توانست به مدد عشق از گور بیرونم بکشد و کاری بکند که شب تولدم از مردابی که با شروع سال در آن فرو رفته بودم بیرون بیایم، واقعا رامین خدای من است یا پیامبرم نمیدانم کدام اما واقعا توانست تمام دردها و کثافتها را از تنم پاک کند، شاید اگر نبود من تا به حال مرده بودم، گاهی فکر میکنم قطعا مرده بودم چون ابدا نمیتوانستم با این همه سیاهی و نکبت که از در و دیوار زندگی آویزان است کنار بیایم. رامین برایم غذا میپزد، میوه و سبزی میخرد و میشورد، ظرفها را میشورد، گربهها را سر و سامان میدهد، صورت خیس از گریهام را غرق در بوسه میکند، به دیوانگیام احترام میگذارد، عشقهای سوزانم را باور میکند، تمیزترین استخر شهر را برایم جور میکند، کارهای اداریام را انجام میدهد، برایم کاغذ و مداد و مدادرنگی و پاککن میخرد تا کارهای نقاشیام عقب نماند و فقط ازم میخواهد نقاشی بکشم و آرامشم را حفظ کنم، حتی نمیخواهد دوستش داشته باشم، فقط خدا این قدر بینیاز است و رامین قطعا خداست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر