پست قبلی رو از شدت استیصال نوشتم و بعدش خوندمش و خودمو مسخره کردم و بلند شدم ساکمو بستم رفتم استخر. سر کوچه دیدم اون فضای خالی بین چمران و شهرک غرب داره دود میکنه، تو دلم گفتم آخجون تهرانو زدن ولی بعدش دیدم همه عادیان با اون همه دود فقط منم که دارم خفه میشم. زنگ زدم آتشنشانی گفتن اعزام میکنیم، انگار واقعا خبر نداشتن. فکر کردم چه خوب انگار همه مردیم و منم یه شبح سرگردون تو انکارم.
استخر خلوت و آفتابی ماه رمضون با آب خنک از صبح صدام میزد، دو هزارمتر یه نفس شنا کردم و وسطاش به یه زنه که بهم گفت برو اونور شنا کن گفتم بروبابا و به یکی دیگه که نمیتونست تو خط خودش بمونه و هی میخورد بهم گفتم فاک یو. واقعا حالم از زنهای استخر بهم میخوره، در واقع حالم از فضولا به هم میخوره، زنهای استخر دقیقا برام شکل پرونده سازهای توییتر و وبلاگهای مردمن، همونایی که بقیه رو میخونن و تو دفترچهشون نت برمیدارن و پرونده میسازن براشون و توی یک موقعیت بیربط میرن به یارو میگن تو همونی هستی که فلان پس حالا هم فلان. واقعا همونن، اولش ریزریز بهت نزدیک میشن با لبخند و خانومی و گلم بعد کمکم سوالها شروع میشه، بعد اینکه پروندهات کامل شد نوبت تجویز و نسخه پیچیدن میرسه، وااای بشر تکراری.
بعد از استخر زیر پای ابرهای پفپفی راه میرفتم و با خودم فکر میکردم این مشکل شخصی "بشرتکراری" من، این اتصالی مداومم با بشرتکراری کی میخواد تموم شه، دیگه سی سال شد که من با پشتکار خوبی این داستان رو مکررا و حدودا با الگوهای ثابت تکرار کردم و آخرش عینا تمام این لحظاتی که الان توشم رو از سر گذروندم و بلاه بلاه بلاه، و جواب کوبندهای که به خودم دادم این بود که "این سوال تکراری کی میخواد تموم شه".
واقعا انگار زندگی کشیدن زجر همین تکرارهاست، هر روز صبح بیدار شدن و همون کارها رو کردن و تو همون برنامههای دو،چهار یا ده ساله شناور موندن و دست و پا زدن، و چقدر آدمها با همین حال میکنن. بهش میگن ثبات و عاشقشن، و اون احساس ناامنیای که ظهر تجربهاش میکردم نقطه مقابلش دقیقا همین تکراره، همین مداومت در حماقت برای بالا پایین نشدن و زجر نکشیدن. چقدر خوب بلدم راههای زجر کشیدن و نکشیدن رو. در واقع بشر با آسه رفتن آسه اومدن آرزوشه گربه شاخش نزنه و در این مسیر محافظت خودش حاضره هر روز لیوان قهوهشو که روش یه روباه نارنجی داره که نماد خودشه رو برداره بشینه همون جای تکراری دیروزش و با همون ژستهای تکراریِ متناوبش در روزهای هفته، همون گهی رو بخوره که روز قبل میخورد. یه روز که یهو چند کیلومتر از تکرار همیشگیاش دور میشه و فکری سمج اذیتش میکنه و ترسی جدید بهش حمله میکنه بیقرار میشه و میخواد همه چیز رو فورا مثل قبل بکنه. بیچاره انسان، به چه چیزهایی میگه سعادت، به ثبات و تکرار.چند ماه پیش که خوشی زد زیر دلم و خودمو انداختم تو این داستان پاره کننده علیه همین آرامش و ثبات شوریدم انگار و امروز در حسرت اون ثبات به خودم پیچیدم، حتی این هم تکراریه، اینکه "حسرت چیزی رو بخوری که الان نداری و قبلا داشتیش". واقعا اسیریم و این اسارت هیچ راه فراری نداره جز مرگ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر