به خودم نگاه میکنم در چند ماهی که گذشت، چقدر سرخوش و آزاد بودم و چقدر احساس امنیت و آرامش میکردم. دنیا توی مشتم بود و خیال میکردم هرکاری میکنم در مسیر احساساتمه و هرچی بشه فدای سرم و قربون خودم برم و کون لق باقی دنیا. حالا که از اسب پرندهام پیاده شدم احساس ترس و ناامنی، دلشوره مداوم و ترسناکی بهم میده، مدام در معرض توهین و تحقیر خودم هستم و وقتی پشت سرمو نگاه میکنم چنان سیاهی ترسناکی میبینم که مدام حبابهای خونی لزج توش منفجر میشن و صدای خنده ترسناک موجوداتی که در نقشهای دروغین در مجاورتم بودن میره هوا، سیاهی و قرمزی میرن تو هم و همهی احساسات و لذتها و روشنیای که با کوری و حماقت خودم رو میونشون میدونستم رو میپوشونه.
واقعا نمیدونم تا کی قراره این همه بترسم و فرار کنم و به خاطر این احساس ناامنی خودم رو آزار بدم و هر لحظه به چیز جدیدی معتاد شم برای فراموشی. مطمئنم تا همین جاش هم به اندازه کافی سوژه سرزنش و تمسخر و تحقیر آدمهایی هستم که خودمو در حضورشون در آرامش میدونستم ولی همهش قلابی بود. واقعا چطور تونستم به آدمها اعتماد کنم؟ موجوداتی که هرگز، هرگز، هرگز از بروز خودم در حضورشون چیزی جز خفت و ترس نصیبم نشد.
کاش مجازات رسمیای وجود داشت تا میتونستم یکبار خودم رو بهش بسپرم و بعدش دیگه خیالم راحت بشه به سزای عملم رسیدم و میتونم یک گوشه فقط زخمامو بلیسم، اینجوری که غافلگیرانه مورد مجازاتهای ریز و درشت اطرافیان و خودم قرار میگیرم فقط نیازم به مجازات سنگین و مهیب اما یکباره بیشتر میشه و مغزم از همه چیز خالی میشه و از ترس و نفرت انباشته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر