۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

درباره مفهوم انتزاعی رفاقت، عشق، کوفت و کثافت

رامین تمام این سالها سعی کرد آرام و نرم بهم بفهماند آدم‌ها چقدر با هم فرق دارند و چقدر برای من بهتر است که با متر و معیار خودم با آنها روبرو نشوم اما من هیچ وقت زیر بار این حرفها نرفتم و بارها بعد از مواجهه و نزدیکی با انسان‌ها چنان درگیرشان شدم که انگار از گوشت و پوست من هستند. هربار که از دریافت محبتی تا سرحد مرگ احساساتی شدم و به پاس این مهربانی حاضر بودم دستم را تقدیم کنم، رامین در سایه‌ای دور می‌درخشید که همان طور آرام و بی‌سر و صدا با پوزخند ملایمی تماشایم میکند. بعد از فروکش کردن هیجانات عاشقانه‌ام هم مختصات مهربانی طرف را برایم رسم میکرد و بهم می‌فهماند "چون در اوج لذت و خوشی و بیخیالی نسبت به جهان بوده یا قرار بوده به آرزویش برسد این همه مهربان بود و اگر در روز عادی‌‌ وسط زندگی روزمره‌اش با او مواجه شوی ممکن است از بدجنسی‌اش دچار نفس‌تنگی شوی." پدرم هم همیشه این رویکرد را به مهربانی آدم‌ها داشت، اگر دخترعمه‌های تازه از فرنگ برگشته‌ام که عادت داشتند زندگی بوج بوجی‌شان را با خانواده عمویم به اشتراک بگذراند یکهو هوس میکردند با ما مهربان شوند، پدرم با پوزخند میگفت"خیلی خوشحال نشو برو ببین کی مرده که تو عزیز شدی."

گاهی بلد بودم از خودم در برابر این منطق دودوتا چهارتایی محافظت کنم، کور و نابلد تمام این راه‌های آگاهی به انسان‌ها را بلاک میکردم و در فهم ناقص خودم از این جهان و موجوداتش غلت میخوردم و آنقدر عاشق و فارغ از آدمها می‌شدم که دیگر از نفس می‌افتادم. خیلی دیر اما بلخره فهمیدم چیزی به اسم دوستی در من به ندرت اتفاق می‌افتد و اغلب روابطم چیزی میان عشق و یا نفرت هستند، یعنی به وسط این طیف گه‌گاهی دسترسی دارم. میزان رنجیده خاطر شدنم از آدم‌ها در روابط دوستی و یا میزان دلدادگی‌ام بهشان گواه همین ناتوانی مقطعی بود که من خوشبختانه به آن کور بودم و بارها و بارها در امید و ناامیدی حاصل از این احساسات دست و پا زدم. بعد از فهمم به این ناتوانی مقطعی تصمیم گرفتم در مواقعی که در دو سر طیف هستم خودم را خلاص کنم و از هر آنچه که مجبورم در آن خودم را به زور وسط طیف نشان بدهم، فرار کنم. همین کار را هم کردم و تمام درهای دریافت محبت یا نفرت را گاها به روی خودم بستم و در دوران‌ها مختلف تصمیم گرفتم آدم‌هایی که آرزوهاشان به پوچی یک گوز است را دور بریزم و سر در کون خود بمیرم اما قاطی این بیچاره‌ها نشوم.

قبلا در خوش خیالی و نادانی مطلق مطمئن بودم آنقدر کنترل همه چیز در دستم است که اگر بخواهم میتوانم هرکاری بکنم تا چند ماه پیش که ناگهان خودم را در شور و لذتی دردناک پیدا کردم،  از لحظه اول اتفاقی که چند ماه پیش برایم افتاد و من هنوز آمادگی حرف زدن صریح درباره‌اش را ندارم، مطمئن بودم این تجربه چیزی جز عذاب برایم ندارد اما وقتی به هوش آمدم که همه چیز اتفاق افتاده بود. در واقع لحظه‌ای که منجر به فرودم در این عذاب شد به قدری سریع و خارج از آگاهی و اراده‌ام بود که میتوانم رد پای نیاکان و نزدیکانم را در آن ببینم اما خودم را هرگز. دیدم هیچ امتیازی در آزار دیدن انتخابی نیست و اگر من چیزی را انتخاب کرده‌ام که از اولین لحظه مواجهه، رنج را ضمیمه‌اش می‌دیدم، حالا که در رنجم به خاطر پیش‌بینی‌اش جایزه‌‌یی بهم نمی‌دهند. به خاطر ناآگاهی‌ام در لحظه وقوع هم هیچ ارفاقی شامل حالم نشد، باید مراحل قانونی و رسمی این کثافت‌خانه را از سر می‌گذراندم، دیگر حتی نمی‌توانستم انتخاب کنم میخواهم رنجور بمانم یا منطق دودوتا چهارتایی جهان اطرافم را برای حفاظت از خودم فعال کنم.
هیچ میانه‌ای نبود که جایی برای من داشته باشد، چند روز در هفته در عالم خیال و لذت و هیجان به امیدی واهی غلت میزدم و بعد دوره نفرت و انزجار از راه میرسید. بلندبلند با خودم حرف میزدم تا صداهای درونم را تفکیک کنم و بفهمم کدام‌ یکی می‌خواهد من رنج بکشم و کدام این صداها نفرت را پیش می‌کشد تا به واسطه‌اش از همه چیز رها شوم. از خودم که در آن دوره‌ی خاص من را به آن اتفاق رسانده بود بیشتر از همه بدم می‌آمد، از حرف‌هایی که زده بودم، غذاهایی که خورده بودم، موسیقی‌هایی که شنیده بودم، نقاشی‌هایی که کشیده بودم، هر چیزی که من را به یاد روزهایی می‌انداخت که از دستم رفته بود. از تماشای روند تعادلم برای رسیدن به ثبات و بعد دلزدگی از ثبات و تندروی برای بر هم زدن چرخ و رسیدن به بی‌نظمی فهمیدم چقدر از کنترل خودم خارجم. روزهای زجر کشیدن با اشک و درد میگفتم من این نابسامانی را انتخاب نکردم یا اگر کردم خودم نفهمیدم و روزهایی که در آرامش بودم از تماشای جهان جدیدی که به رویم باز شده بود به عقلم و سلامتش ایمان می‌آوردم.
حالا بعد از چند ماه نوسان بین این روزها، به وضوح میبینم دیگر حوصله این همه بالا و پایین شدن را ندارم، بازی امید و ناامیدی دیگر رویم کار نمیکند و هیچ کاری جز نقاشی کشیدن از دستم برنمی‌آید. تمام اجزای تنم هر روز دست به اعتراض میزنند و بیماری‌های عجیبی در تنم بروز میکند، بدنم خسته و ناتوان شده و تلاشم برای بیشتر کردن ورزش برای به زور بالا کشیدن سطح انرژی‌ام هم جواب نمیدهد، خواب عمیقم به زور به نیم ساعت در شب میرسد و هر شب خوابهای پریشان و ادامه‌داری میبینم که مغزم را دیوانه‌تر از قبل میکند. نمیخواهم فردا را ببینم خواه فردایی که در آن از شور زندگی بیتابم و چیزی را آنقدر میخواهم که برای رسیدن به آن حاضرم با تمام توان بال بزنم خواه آن فردای دیگر که در آن هیچ چیزی نمیخواهم جز نابودی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر