۰۴ آذر ۱۳۹۷

از فرم افتاده

توی تنهایی وقتی تعطیلات زیاد می‌شوند کافیست یک لحظه موسیقی در حال پخش تمام شود، آخرین خطِ کاری که در دست دارم را بکشم، سرم را از روی کاغذ بلند کنم و به اطراف نگاه کنم تا کاملا گم شوم. قطره‌های باران معلق روی شاخه‌ها و برگها تلوتلوخوران تصاویر شهر خالی را نشانم می‌دهند، خیابانِ خلوت در خود فرو رفته و مچاله شده از پشت پنجره تماشایم می‌کند، پنجره‌های خاموشِ خانه‌هایی که صاحبان‌شان با ماشین‎هایشان از شهر فرار کرده‌اند با کم شدن نور روز محو می‌شوند و هیچ چیزی جز خطوط تیز ساختمان‌های خیس باقی نمی‌ماند، مه پایین می‌آید و دیگر هیچ نوری در دوردست هم پیدا نیست، انگار در شهری ناتمام وسط داستانی نانوشته فرود آمده‌ام. شاید هم کلا وجود ندارم و فقط ایده‌ای خام و گنگ در سر خالقی هستم که هنوز خطوط کامل داستانش را نکشیده و کلماتش را ننوشته، فقط می‌داند کسی وسط شهری تاریک و نیمه‌خالی پشت پنجره‌ای روشن به زور سعی می‌کند روی زمین بماند.
دو هفته گذشته را به دفرماسیون فکر کردم و همه چیز را دفرمه کشیدم، آنقدر به دفرمه شدن چیزها فکر کردم و ایده‌هایی را در سرم پروراندم و کاغذ سیاه کردم که خودم هم زیر ایده‌های تمام‌نشدنی‌ام کاملا از ریخت و شکل افتادم. دستانم کش آمدند تا درختان و خانه‌هایی در دوردست را جلوتر بیاورند و ماتحتم آنقدر بزرگ و سنگین شد که برای از شکل انداختن‌ چیزها فقط کافی بود بنشینم رویشان و بعد چشمانم گشاد و بزرگ شدند برای دیدن حجم‌های دفرمه شده و کشیدن‌شان روی کاغذ.
هفته پیش وقتی کارهایم را برای معلمم بردم رو به باقی دخترها گفت "برخلاف شما که هیچ کاری نکردین نسترن به جاهای خوبی رسیده" بعد از این جمله همکلاسی‌هایم که برای دوست پیدا کردن و مهمانی رفتن آمده‌اند نقاشی یاد بگیرند و مدام با هم مشغول تفریح و شادی و خنده هستند و وقت ندارند کار کنند، شنل‌هایشان را انداختند تا شمشیرهای سوزان‌شان را ببینم. بعد سرهاشان را در هم فرو کردند و تمام طول کلاس بی‌توجه به من باهم ریزریز حرف زدند و خندیدند و موقع دیدن کارها حتی گوشه چشمی هم به کارهایم نینداختند در حالی که مدام آخی عزیزم‌شان برای کارهای همدیگر به راه بود. اینها همه برای من صحنه‌هایی به شدت آشنا هستند، دقیقا همان چیزهایی که از انسان‌ها انتظار دارم حتی به نظرم کمی دیر شمشیرهایشان را نشانم دادند اما من همین را هم غنیمت می‌شمرم، آنقدر ارتباطم با این گونه ناچیز است که وقتی مشغول تغییر شکل دادن زیر فکرهای غیرانسانی‌ام هستم همین فکر کردن به جزییات انسانی همکلاسی‌هایم پاهایم را روی زمین نگه می‌دارد و نمی‌گذارد  توی حفره‌های مکنده مغزم فرو بروم و کاملا تبدیل شوم.
سه‌شنبه‌ها اما هنوز تکلیفم را روشن نکرده که می‌خواهد روی زمین نگهم دارد یا بگذارد آنقدر فرو بروم که دیگر حتی حرف هم نتوانم بزنم. هفته پیش میم لابه‌لای کارت‌های مورد علاقه‌اش گراز و ببر و پلنگ را برای خودش برمیداشت و پرنده‌ها را می‌داد دستم تا بازی کنیم و همه چیز را بخورد. وقتی که حوصله‌اش پنج دقیقه به پنج دقیقه سر میرفت و می‌خواست بازی را عوض کنیم بهش گفتم دوست داری چه بازی‌ای بکنیم؟ گفت "می‌خوام همه رو بکشم". بعد از این جمله چیز زیادی یادم نمی‌آید، آنقدر توی فکرهایم فرو رفتم که میم از کلاس فرار کرد و در حیاط را هم باز کرد و پرید وسط خیابان، ظاهرا دنبالش می‌دویدم در حالی که برای خودم توی هزارتویی تاریک دستان میم را گرفته بودم و به سرعت می‌دویدیم تا فرار کنیم، آن روز فقط یک ساعت و نیم با میم بودم اما برای من چند روز گذشته بود، وقتی از کلاس آمدم بیرون همکارم بهم گفت چرا این شکلی شدی و من حتی جوابش را هم ندادم. توی راه وقتی دوستم با سرعت و قدرت ماشینش را به ماشین جلویی کوبید و سرم محکم خورد به صندلی جلو و صدای بوق ماشین‌ها بلند شد تازه انگار پاهایم به زمین رسیدند و از چنگال زمانِ کش آمده و هزارتوی تمام نشدنی بیرون افتادم.
شاید همکلاسی‌هایم که سرهایشان را می‌کنند توی هم تا من را نبینند و نشنوند حق دارند چون من حقیقتا دفرمه‌ام، زوایای تیزی دارم که گاه و بیگاه تیزتر می‌شوند و توی چشم و چال بقیه فرو می‌روند، وقتی حفره‌های مکنده مغزم فعال می‌شوند سرم می‌چرخد و همه چیز را به درون خودش میکشد، دیگر به کسی که دارد حرف میزند گوش نمیکنم و حتی نمی‌بینمش. حوصله‌ام زود از جمع سر میرود بعد گردنم را میکشم تا دراز شود و بتوانم سرم را توی دهانم بگیرم برای چند دقیقه تنها ماندن. این تغییرات در ملاعام هر انسان عاقلی را ناچار به فرار می‌کند و من حتی به نویسنده‌ای که چند روز است من را در این شهر خیس و تاریک و خالی تک و تنها رها کرده حق میدهم و حتی انتظار ندارم بیاید یک چراغ توی خانه روبرویی روشن کند چون مدام دارم تغییر شکل می‌دهم، پر و خالی میشوم، از تمام سوراخ‌هایم موجوداتی خودرو بیرون می‌آیند و بلندبلند حرف می‌زنند، شکمم باد میشود و آنقدر صداهای عجیب و غریب به بیرون می‌فرستد انگار چاهیست که کسی دارد از یک سمت دیگر تویش فریاد میزند، گربه‌ها روی گردنم ولو میشوند و راه نفسم را بند میاورند برای همین از گوش‌هایم برگ‌هایی برای نفس کشیدن به بیرون سرک می‌کشند، و این مناظر از تنهایی‌ حتی کلاغ‌ها را هم فراری می‌دهد چه برسد به انسان‌های لطیف و حساس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر