وسط سرما و باد و باران رفتم پارک و نقاشی کشیدم و طراحی کردم، واقعا از خودم خوشم میآید، واقعا از نقاشی خوشم میآید، نمیتوانم تمام لذتی که میبرم را توصیف کنم فقط وقتی میبینم تمام چیزها به جز نقاشی چقدر زود برایم کمرنگ و بعد هم گم و گور میشوند و حتی یادم هم نمیماند چه چیزهایی دیگری جز نقاشی کشیدن وجود داشتند از بودن ناچیز و حقیرم روی این سیاره بیمقدار لذت میبرم. وقتی هم که کاری را تمام میکنم با تمام سوراخ سمبههایی که در آن کشف میکنم و گیر و گورهایی که معلمم برایم بازشان میکند باز هم راهِ تمام کردنش آنقدر خشنودم میکند که تلخیِ خرابکاریهایم به راحتی دور میشوند و جایی برای درست شدن منتظر کار بعدی میمانند.
یک نفر خواسته بود نقاشیهایم را بگذارم اینجا و به او گفته بودم باید بهانه خوبی برای این کار پیدا کنم، کاری که تمام روزهای هفته گذشته مشغولش بودم و برای کلاس امروز عصر آماده کردهام را فارغ از رضایت و نارضایتیام از نتیجه، ضمیمه این نوشته میکنم تا در بدبختی و پیری و کوری از تماشا کردنش روزهای خوش نقاش شدن را به یاد بیاورم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر