۱۴ آبان ۱۳۹۷

امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند

احساس میکنم چشم‌هایم از خستگی گشاد شده‌اند و مردمک چشمم به لبه‌های پلکم می‌سابد تا از حال برود و پرت شود بیرون. از صبح درگیر طراحی محیطی با روانویس از یک قسمتی از خانه بودم که تمام دو روز گذشته هزاران صفحه را برای فهمیدن خطوط درستش سیاه کرده بودم، شب‌ها تا دیروقت کار میکردم برخلاف تمام شب‌‌های بودنِ رامین که همه‌اش را به فیلم تماشا کردن می‌گذراندیم. چند وقتی می‌شود که عادت چندساله هر شب فیلم دیدن را به خاطر نقاشی ترک کرده‌ام و اگر خیلی بخواهم به خودم حال بدهم دو سه فیلم در هفته میتوانم ببینم که آن هم ساعات رسمی کلافگی و دیوانگی از دستِ نتوانستن در نقاشیست، یعنی دیگر به هیچ کاری نمی‌پردازم اگر برای فرار از بلاک شدن مغزم در نقاشی نباشد.
 آخر شب‌ها وقتی همه تنم از نشستن  و خیره شدن و کشیدن مدام به قژقژ می‌‌افتد به زور خودم را بلند میکنم و مداد‌هایم را توی لیوان مخصوص می‌گذارم و لیوانِ تراشه‌های مداد و مداد‌تراش و تخته و کاغذها را هم کنار هم مرتب می‌چینم، بعد میزها را دستمال میکشم آشغال‌ها را جمع میکنم زیرسیگاری‌ها را خالی میکنم غذا و آب‌ گربه‌ها را پر میکنم و ظرف‌های کثیف را می‌شورم و طی انجام هر کدام‌شان فقط نقشه کارهای فردا را میکشم، این که از کجا شروع کنم، فقط ریتمیک کار کنم تا پرسپکتیو را دربیاورم یا این قدر وسواس به خرج ندهم و بروم سراغ طراحی محیطی، مدام دارم با خودم کلنجار میروم، وقتی به رختخواب میروم و همه نورها خاموش میشوند تمام خطوط غلطی که در روز کشیدم مقابل چشمانم به صف می‌شوند و من همه‌شان را جمع میکنم تا فردا درست‌شان کنم. توی خواب‌هایم که هر روز از شدت سرما و تغییر فصل و کار زیاد عمقش کم می‌شود هم مدام خواب می‌بینم که از زوایای مختلفی به منظره‌ای ثابت نگاه می‌کنم یا رنگ‌های عجیبی را در طبیعت پیدا میکنم.
دیشب توی خواب از دور جنگلی را دیدم که مطمئن بودم پشتش دریاست بعد زاویه عوض شد و من جنگل و دریا را در مجاورت هم دیدم وقتی خورشید غروب کرده بود و همه جا بنفش شده بود، زنی را دیدم که از موج بلندی به هوا پریده و در آسمان می‌چرخد و پرواز می‌کند. صبح با لذت خوابم را برای رامین تعریف کردم و وقتی خواستم حساب کنم چند وقت است دریا را از نزدیک ندیده‌ام واقعا هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسید، خیلی وقت است دریا را ندیده‌ام و حسرت دیدنش را دارم اما واقعا نمیتوانم از تهران بیرون بروم چون تمام برنامه‌هایم برای نقاشی کشیدن بهم میخورد و فقط خستگی راه به تنم می‌ماند. اگر فقط چند روز در هفته از کار کردن عقب بمانم یا از کارهایم راضی نباشم آنقدر دیوانه میشوم که حسرت ندیدن دریا در برابرش اصلا به حساب نمی‌آید. در واقع برایم نمی‌صرفد به خاطر دریا که ماه‌هاست خوابش را می‌بینم خودم را از کار بی‌اندازم، هرچقدر خسته‌تر و بی‌خواب‌تر میشوم هم ککم نمی‌گزد اگر به نقاشی کشیدنم آسیبی نرسد.
امروز معلمم با لذت کارهایم را ورق زد و از تمام‌شان تعریف کرد، بهم گفت خیلی خوب کار میکنم و حسابی چیزهایی که می‌خواسته یاد بگیرم را یاد گرفته‌ام، با ذوق و لذت نگاه خندان و کلماتش را توی هوا بلعیدم و کیف کردم از هفته‌ای که به خوبی گذراندمش و دقیقا از همان لحظات نقشه کار هفته جدیدم که از چهارشنبه شروع می‌شود تا دوشنبه ساعت سه بعد از ظهر را کشیدم. یکی از همکلاسی‌هایم بهم گفت "من اگه نصف تو کار کنم فلان" با ژست نابغه‌هایی که فکر میکنند استعدادشان خیلی زیاد است و فقط مثل فلانی خرکاری نمی‌کنند، با خودم فکر کردم چقدر راحتم از شر این چرندیات کون‌گشادانه راحت شده‌ام و دیگر این دست توهمات نمی‌توانند کار کردنم را متوقف کنند اما فقط گفتم "آره من خیلی کار میکنم ده برابر اینی که آوردم کار کردم ولی فقط همین شیش تا رو آوردم."
این هفته باید توی خیابان تمرین کنم، درخت و گیاه و ساختمان و هر چیزی که بیرون خانه هست را بکشم، باید حسابی گرم و مجهز بروم بیرون تا سرما نتواند دهنم را صاف کند، حسرت دریا و خستگی و بیخوابی و ترس از بیماری و بی‌پولی و تنهایی و تحریم‌ها که نتوانستند متوقفم کنند باید ببینیم سرما چه گهی می‌تواند بخورد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر