وسط مهمانیِ شلوغی که دیگر روی پاهامان نبودیم و دستهامان به سقف میرسید دراگ دیگری از راه رسید تا کلههایمان سقف را سوراخ کند و از آن طرف به آسمان برسیم. لحظه به لحظه به مهمانها اضافه میشد و همه جا مملو از آدم بود، حتی صندلی کوچکی که روی بالکن به دیوار تکیه داده بودمش تا وسط رقصیدن به آنجا پناه ببرم برای استراحت، در تمام لحظات کاربران خودش را داشت و دیگر هیچ جایی جز دستشویی برای لحظهای تنهایی باقی نمانده بود. غذاها هرلحظه بیشتر میشدند، پیکها و آدمها هم سنگینتر، هیچ انتهایی وجود نداشت و ساعت دو نیمه شب وقتی مهمانی را ترک میکردم تازه همه چیز داشت شروع میشد تا "خیلی خوش بگذره".
به هر طرفی که نگاه میکنم همه دنبال این هستند که خیلی خوش بگذرد و این خیلی خوش گذشتن دیگر هیچ حدی ندارد، وقتی از شدت هیجان روی پاهایمان بند نیستیم و چیزی نمانده که به سقف بچسبیم چیز بیشتری میخواهیم. میان کوهها و دشتها با تمام امکانات سفر رفتنمان غلت میزنیم اما باز هم کم است بدون الکل یا دراگی که کمی بالاتر ببردمان یا خوردنیهای رنگارنگ که آنقدر انباشتهمان کند که دیگر نتوانیم تکان بخوریم، هرچقدر بیشتر دنیا را میگردیم بیشتر عکس میگیریم و بیشتر به نمایش عکسهایمان نیاز داریم، انگار بدون تماشاچی دیگر خوش نمیگذرد یا شاید ما اصلا نمیدانیم خوش گذشتن چه شکلی است و چه حسی دارد بس که هیچ جا پیدایش نمیکنیم و چیز بیشتری میخواهیم.
بدنهایمان از حالت طبیعی خارج شده و دیگر به راحتی آدرنالین آزاد نمیکند، مجبوریم به صورت دستی به خودمان ذرهای آدرنالین تزریق کنیم تا کمی خیالمان راحت شود دارد خوش میگذرد. از این مجلس رقص قل میخوریم به مجلس بعدی و حدودا دوازده شب میرسیم چون ما نباید هیچ کدامشان را از دست بدهیم، برنامههایمان را طوری تنظیم میکنیم که حتی یک شب هم تنها نباشیم، در خانهمان را پشت کسی نمیبندیم اگر قرار نباشد کمتر از یک ساعت دیگر به روی دیگری بازش کنیم، از بغل این دوست فورا خودمان را به بغل دیگری میرسانیم چون آنقدر اوضاعمان خراب است که حتی یک لحظه هم نمیتوانیم با خودمان تنها باشیم، باز هم هیچ کدام اینها چیزی نیستند چون ما در جریان همهشان به الکل و دراگ و گوشیهای هوشمندمان هم نیاز داریم از بس خالی و بیچیزیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر