نزدیک غروب وقتی بلخره آفتاب به زحمت از پشت ابرهایی که تا چند ساعت پیش همه آسمان را گرفته بودند بیرون آمد، باریکه نور سرخ از میان چند شاخه گذشت و به صورتت رسید. پاییز شروع شده بود اما هنوز چیزی از رسیدنش نگذشته بود، شاخهها هنوز سبز بودند و کف جنگل از برگهای خشکی که دیگر حوصله سبز ماندن نداشتند پوشیده شده بود و تو آرام و بیجنب و جوش از نورِ غروب، وسط سبزی شاخهها و خشکی زمین میدرخشیدی و من نمیتوانستم چشم از معدود تکانخوردنهای آرامت که انگار نور را جابهجا میکردند بردارم. صدای بهم خوردن چند کلید میان صداهای جنگل گوشم را قلقلک داد، تو به آرامی از تپهای که دیگر هیچ نوری روشنش نمیکرد گذشتی بیحواس به جسد حیوان پرمویی که تازه روی برگهای خشک داشت غذای مگسها و زمین میشد به من رسیدی و مدادرنگی آبیکبالت و دستهکلید را در دستم گذاشتی و من از لابهلای باد سرد غروب که تک و توک برگهایی را به زمین میریخت به شهر دور و قدیمی که کلید خانهاش در دستم بود رسیدم.
زمان زیادی به عقب رفته بودم، مردانی روی سقف خانه روبرو آتش در دست لایه براقی را به کفی که رویش راه میرفتند میچسباندند. همه چیز از حرکت ایستاده بود و من خودم را میدیدم محاصره شده در لذتِ اجباریِ نخواستن، در خانهای که تاریک نمیشد و به زور تاریکیاش به چشم میآمد، وسط موسیقیای اضطرابآور با نور آتش بر زمینه پنجره. به دنبال چیزی که گم کرده بودم میگشتم، شاخههای درختی بلند، سنگین و بدون حرکت مقابل چشمم میلرزیدند و من واقعا زیر بار نخواستن و کلافگیِ گم کردن آب شدم و به تمام گوشههای تصویر چسبیدم و در فضایی خالی به سرعت از تصاویری که بینشان پرواز میکردم جلو رفتم و به اتاقی دیگر در شهری دیگر رسیدم، تنگ و عرق کرده از بوی دو نفری که چند دقیقه قبل آنجا نشسته بودند. روبروی هیکلی که در لحظاتی کوتاه مانند بادکنکی خالی شده بود نشسته بودم و به کمر گشاد شلواری که دیگر شکم چاقی بهش فشار نمیآورد نگاه میکردم، "برای چی اومدی" در هوا چرخید و جای خالی شکم گم شده بالا و پایین رفت و چشمی روی حرکت دستانم ثابت ماند.
"من حتی حوصله ناراحت شدن را هم ندارم همان قدر که از شادی حوصلهام سر میرود، من فقط میخواهم وقتی دستم را دراز میکنم به چیزی بیشتر از لبههایش برسد، میخواهم بلندتر شوم یا دستانم کش بیایند یا بتوانم با چشمهایم جلوتر بیاورمش. با نهایت احترام به بزرگواریِ دروغینی که در نخواستن هست من چیزی را میخواهم. نه به بیهودگی شادی شما یا به موهوم بودن آسایشتان، نه نه، اسمش این نیست، نه، حتی شکلش هم این نیست، چطور بگویم... چیزی که برایش تا نهایت کش میایم به ابتذال هیچ کدام از کردنها و شدنهایی که میگویی نیست... خستهام میکنی با حرفهایت، تو بیا اصلا کاری به این چیزها نداشته باش فقط کمک کن کش بیایم"، کمر گشاد شلوار باد کرد و چشمانی که به دستانم خیره شده بود تکان خوردند، و بیچاره او که شاید هرگز نفهمید چه کار باید بکند اما وقتمان دیگر تمام شده بود.
وقتی زمان سر جایش برگشت همه رفته بودند، فقط من و تو مانده بودیم در اتاقی که آینههایش دستانم را موقع کش آمدن و کندن لباسهایم در هم منعکس میکردند و همه جا میشدم منِ کش آمده در آستانه رهایی. کشو لباسهایی باد کرده از ده سالگی را بیرون کشیدم و یک جفت جوراب آبی روشن پیدا کردم. جورابی گم شده بعد از سفری رنگ و رو رفته در گذشته، با دوخت ظریفی روی پنجهها و همان خطوط نو بودن. بله، همه میتوانند پرواز کنند، دستهکلیدها، مدادرنگیها و جورابها و صداها و بوها و فکرها، فقط هیکل بیخاصیت من سفت به زمین میچسبد و وقتی زیاد دور خودم میچرخم و الکل درونم انباشته میشود و فکرهایم به سرم برنمیگردند، از شدت بدبختی به جای پرواز به سرگیجه و تلوتلو میافتد و دست به دامن چیزی بیرون از خودش میشود برای صاف ایستادن.
چندم آبان_ آسمان خانهای که هنوز به آن نرسیدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر