روزی که از مرگ مادربزرگم برمیگشتیم تهران، حرفهایم با دخترعمویم که طی سالهای طولانی صمیمیترین دوستم بود باز هم به گذشتهها رسید و او سراغ «د» دوست کودکیام را گرفت، با غصه برایش تعریف کردم که گمش کردهام و مدتهاست دنبالش میگردم اما هیچ اثری از او پیدا نمیکنم، دخترعمویم با هیجان گفت شمارهای توی سیمکارتش سیو شده به اسم د، سیمکارتی که حدودا ده سال پیش توی تلفن من بود و بعد داده بودمش به او. قلبم از هیجان میزد و از او خواستم همین حالا شماره را برایم بخواند، به شمارهی قدیمی د زنگ زدم مردی جواب داد و بعد گوشی را داد به شین خواهر بزرگ د، حتی از شنیدن صدای شین هم داشتم دیوانه میشدم، خودم را معرفی کردم و او گفت همین حالا به د میگوید با من تماس بگیرد، به پنج دقیقه نرسیده بود که د تماس گرفت، دلم میخواست تار و پودم از هم تجزیه شود و فرو بروم توی گوشی تلفن و از آن طرفش دربیایم و د را غرق بوسه کنم.
د اولین دوستم بود، البته دوست برای احساسی که به او داشتم کلمه ناچیزیست. بعد از کلاس سوم وقتی مادرم به خاطر ناسازگاری من با بچههای مدرسه ف و خستگی معلمهای آن مدرسه از شیطنت و بازیگوشی من، از آنجا به مدرسه الف بردم، با د آشنا شدم. دختر آرام و خجالتی با موهای مشکی نرم و صورتی لاغر و چشمانی که تا ابد ادامه داشت، وقتی به چشمان سیاهش که همیشه انگار اشکش تازه بند آمده بود نگاه میکردم احساس عجیبی بهم دست میداد، چیزی که آن وقت ها نامی برایش پیدا نمیکردم اما حالا به صراحت میگویم عاشقش بودم، و آنقدر این عشق طولانی و خسته کننده شد که حدودا شش سال بعد د از دست من برای همیشه فرار کرد، شاید هم من برای همیشه ترکش کردم اما هرچه که بود بعد از اول دبیرستان دیگر د را ندیدم، چندباری باهم حرف زدیم اما دیگر دیداری در کار نبود.
از چهارم ابتدایی تا اول دبیرستان عشق من به د آنقدر شدید و تمام نشدنی بود که هرکسی که من را میشناخت د را هم میشناخت و هر کسی که من را میدید د را هم به ناچار میدید، من از او رهایی نداشتم و او به تمام درهای عالم زد تا احساسات من را نسبت به خودش کمی عادی کند. شاید بیراه نباشد که بگویم احساسات او در آن چند سال ذرهای نسبت به من تغییر نکرد و همیشه روند ثابت بیتفاوتش را حفظ کرد، خودش هم هیچ عوض نشد و همیشه همان دختر آرام و بیصدایی بود که روز اول دیدمش با این تفاوت که یکی دو سال بعد زندگی آنقدر بر سرش هوار شده بود که وقتی به راهنمایی رسیدیم دیگر نایی برای بازیهای کودکانه نداشت، من هم دیگر نایی نداشتم و همین باعث شد به هم نزدیکتر شویم. در آن سال توجه به پسرها شروع شده بود و میان بیشتر دختران مدرسهمان داستانهای پسرها داغ بود اما من در خیالاتم با رامین خیالی خوش بودم و در واقعیت آنقدر از دوست داشتن د احساس سیری میکردم که دیگر دنبال پسرها و داستانهایشان نبودم، د هم انگار اعتقادی به دوست داشتن نداشت، مادرِ جوانِ زیبارویش همان سال خودش را کشته بود و او را در سن یازده دوازده سالگی برای همیشه تنها گذاشته بود، همین برای گذشتن د از خیر دوست داشتن شاید بس بود.
من و د دقایق طولانی در حاشیه حیاط مدرسه راهنماییمان روی سکوهای سیمانی مینشستیم و من برای د داستانهای عشق خیالیام را تعریف میکردم و او برای من از خواهر برادرها و پدرش بعد از مرگ مادرش میگفت، از داستانهایی که بر سرشان میآمد، از سردیِ از دست دادن. بیشتر وقتها حواسم بود از د مراقبت کنم و به او چیزی یاد بدهم یا او را بخندانم، گاهی هم در آغوش هم اشک میریختیم و دستان هم را به گرمی میفشردیم و یکدیگر را غرق بوسه میکردیم.
اواسط دوره راهنمایی مدیر دیوانه مدرسهمان به مادرم گفت از رابطه من و د میترسد و تصمیم دارد سال بعد نگذارد ما توی یک کلاس باهم بمانیم، من شاگرد اول کلاس بودم و جواب تمام سوالات قبل از این که از دهان معلمها خارج شوند از دهان من میپرید بیرون، مدیر دیوانه هم مادرم را به همین بهانه راضی کرد تا من و د را از هم جدا کند، اما این جدایی برای من واقعا طاقتفرسا بود شاید هم دیوانهام کرد، درست نمیتوانم مرز واقعیت و خیال آن روزها را مشخص کنم، اواسط همان دوره من ساعتهای طولانی بعد از مدرسه توی اتاق دربستهام با دست چپ به خودم نامههای عاشقانه مینوشتم و از طرف رامین خیالی از درد و رنجی میگفتم که دوریِ من بر سرش ریخته، اشک میریختم و حسرت روزهایی را میخوردم که د فقط برای من بود. آنقدر مغرور بودم که نمیتوانستم عشق از دست رفتهام را توی یک کلاس دیگر روی یک نیمکت دیگر کنار دختر دیگری ببینم، وقتی زنگ تفریح به صدا درمیآمد به قول ناظم مدرسهمان "مثل اسب توی راهرو مدرسه میدویدم" و خودم را پشت در کلاس د میرساندم و یواشکی از دور تماشایش میکردم که کنار دختر دیگری نشسته و با هم در حال بگو و بخند هستند، بغض میکردم و باز هم مثل اسبی که صاحبش را در جنگ از دست داده و زخمی و پریشان در میدان سرگردان مانده، در عالمی که نسبتی با واقعیت نداشت برای خودم تنها توی مدرسه پرسه میزدم و سعی میکردم خودِ تنهایم را از نظرها پنهان کنم. واقعا تاب و تحمل هیچ صدا و شوخی و خندهای را نداشتم، آنقدر توی سوراخ سمبههای مدرسه از نظرها پنهان میماندم تا زنگ تفریح تمام شود و به کلاس برگردم. بعد کمکم این شکست تلخ جزیی از من شد، د هم گاهی با دوستِ جدیدش الف که به دلقکبازی معروف بود به سراغم میآمدند و حسادت و دلدادگیام را زیرکانه مسخره میکردند و میخندیدند.
من هم دیگر عادت کرده بودم به این "با حسرت" از دور تماشا کردنش، اما مادرم که از داستان دلدادگیام به د خبر داشت برایم بازی جدیدی راه انداخت تا حواسم را از او پرت کند، از مدیر مدرسه اجازه گرفت تا من و چند نفر دیگر کتابخانه نیمهمتروکه مدرسهمان را مرتب کنیم و رونقی به آنجا ببخشیم، من هم کارم درآمده بود و تمام ساعتهای آزاد سالهای راهنمایی را توی کتابخانه آن مدرسه به بیرون ریختن کتابها از قفسهها و لیست تهیه کردن ازشان و دوباره چیدنشان گذراندم، حتی مادرم توانست برایم بودجهای جور کند تا با هم به نمایشگاه کتاب برویم و کتابهایی که نیازشان را تشخیص داده بودم را بخریم، آن سال من و مادرم حدودا هشتاد کتاب برای مدرسه خریدیم که بیشتر از پانزده دایرهالمعارف و کتاب مرجع میانشان بود، جدیدترین و به روزترین دایرهالمعارفها با عکسهایی رنگی و چاپی با کیفیت، کتابخانه حسابی رونق گرفته بود و بچهها برای کتاب به امانت گرفتن و عضو کتابخانه شدن زنگهای تفریح جلوی در کتابخانه صف میکشیدند، بعد من و یکی دیگر از بچهها به کمک مادرم کارت عضویت جدید برای کتابخانه طراحی کردیم و صد نفر به اعضای کتابخانه طی آن یک سال اضافه کردیم. د هم میان آنها بود و گاهی که در کتابخانه در تنهایی لمیده بودم و چیز میخواندم با الف بهم سر میزدند و آن فضای بیصدا را پر از خنده و شوخی میکردند. اما هیچ کدام این کارها و موفقیتهای من در مدرسه در کنار شاگرد اول بودن و مبصر محبوب کلاس بودن ذرهای تسکینم نمیداد حتی شاید وضعم را دیوانهوارتر از قبل هم کرده بود، روزهای زیادی قبل از رسیدن به مدرسه فکر میکردم امروز یواشکی از دور تماشایش نمیکنم، امروز به سمتش نمیروم، امروز به او فکر نمیکنم حتی امروز با او قهر میکنم و از این دست نقشهها تا بتوانم عشق وحشیانهام به او را کنترل کنم اما در هیچ کدامش موفق نمیشدم، نهایتا یک زنگ او را تعقیب نمیکردم زنگ بعد تا خودش را به من میرساند چنان هیجانزده میشدم که تمام درد و رنج بیمهریاش را یکباره فراموش میکردم، او هم که علاقه خاصی به من نداشت و فقط من را دیوانه و حسود میدانست با ترحم دستی به سرم میکشید و باز تنهایم میگذاشت. چندباری عصرها بعد از تمام کردن تکالیف مدرسه با تلفن خانهمان تماس میگرفت و میخواست با من حرف بزند، من پای تلفن برایش مسائل ریاضی را حل میکردم و بعد از چند وقت مدل جدید رابطهمان به صورت تلفنی شروع شد، اعتیادم از دیدن هرروزهاش به شنیدن صدایش تغییر کرده بود و از وقتی که به خانه میرسیدم منتظر ساعت شش بعد از ظهر بودم تا د زنگ بزند، او که بیقیدتر از این حرفها بود فقط اگر کاری داشت زنگ میزد و این انتظار آنقدر من را دیوانه کرده بود که دیگر همه توی خانهمان مسخرهام میکردند. خودم شروع کردم به او زنگ زدن، ساعتها شماره خانهشان را میگرفتم و به خواهر و برادرش که بیوقفه با دوستپسر دوستدخترشان تلفنی حرف میزدند و تلفن را اشغال میکردند فحش میدادم و روانیتر از قبل مدام شماره را میگرفتم و میگرفتم و میگرفتم. هنوز لحنش وقتی گوشی را برمیداشت و با هیجانی دروغین میگفت نسترن تویی؟ را به خاطر دارم، احساس مزاحمش شدن و وقتش را گرفتن و آزار دادنش را هم خوب یادم است، این که مدام میخواست فرار کند و بهانههایی که برای این کار میآورد.
سالهای راهنمایی همین طور گذشت و وقتی به دبیرستان رسیدیم د دیگر با الف دوست صمیمی بود و من تقریبا میانشان جایی نداشتم، رفته رفته شروع کردم به دور شدن از او و دوستی با آدمهای دیگر اما هیچ کسی برایم د نمیشد، بعد از مدرسه قسمتی از مسیر برگشتن به خانه را با د و الف پیاده طی میکردیم و جایی که راهمان از هم جدا میشد من باز هم در حسرت از دست دادنش فرو میرفتم و آنقدر در خیالاتم غرق میشدم که نمیفهمیدم کی به خانه میرسم. آن سالها دیگر اوج خیالپردازیها و فرو رفتن من در رویاهای شخصیام بود، آنقدر تنها شده بودم و وقت زیادی داشتم که دیگر هیچ چیزی را بیرون از درهای اتاق شخصیام نمیدیدم و نمیخواستم، رمان خواندنم به اوج خودش رسیده بود و فیزیک و ادبیات درسهایی بودند که تمام وقت و ذهنم را اشغال میکردند، مدام میخواندم و میخواندم و میان خواندن در فکرهایم فرو میرفتم و روزم را شب میکردم، بعد به خواسته خودم از آن مدرسه رفتم و دیگر د را ندیدم، هنوز گاهی باهم حرف میزدیم اما عشقی که به او داشتم دیگر هیچ ربطی به او نداشت، خودم به تنهایی با آن خوش بودم و گاهی از آن درد میکشیدم اما دیگر هرگز دربارهاش به او چیزی نگفتم.
شبی که در راه برگشت به تهران توی تاریکی جاده بعد از بیشتر از ده سال صدایش را پای تلفن شنیدم احساسات پنهان و گم شدهام مانند جسدی که بعد از سالها از بندی رها شده باشد روی آب آمد و من باز هم با صدای او لرزیدم و اشکهای داغم سرازیر شدند، تمام طول راه از هیجان نمیتوانستم نفس بکشم و وقتی او عکس پسر سه سالهاش را برایم فرستاد آنقدر توی چشمان بچه فرو رفتم که تمام خاطرات گمشده از کودکیام با او بهم حمله کردند و مغزم را بمبباران کردند. به وضوح میدیدم ذرهای از احساسم به او کم نشده، این دوری پانزده ساله عشقم به او را در لایههایی عمیق فشار داده و حالا چنان با غلظت سر میرود و همه جا را میگرد که همه چیز در برابرش رنگ میبازد. اما من که سالها بود دیگر نیازی به ابراز احساساتم به او نداشتم، میتوانستم با آرامش و در سکوت زیباییاش را در آغوش کودکش تماشا کنم و از این که هیچ چیزی در چشمانش عوض نشده بیصدا کیف کنم.
حالا با پیدا کردن اولین ریشههای عشق در خودم به چیزهای بیشتری از خودم دسترسی دارم، دیگر خوب میدانم هیچ چیزی جز حقارت از انسان انتظار ندارم و با تمام علمم به این حقارت ذرهای از نیازم به تماشا و دوست داشتن این موجودات را از دست ندادهام، فقط دیگر نزدیکی برایم کار نمیکند. برای من آدمها فقط وقتی زیبا و دوستداشتنی هستند که از دور تماشایشان میکنم، بی هیچ نیازِ واقعی برای نزدیک شدن، دیگر نمیتوانم و نمیخواهم فاصلهام را با آنها کم کنم تا صدایشان را زیر گوشم بشنوم و از ترسها و عشقها و حسرتهایشان بدانم، داستان تکراریِ عقدهها و کمبودها و نقشههای بدجنسانه و عشقهای شهوتآمیزشان را تقریبا از برم یا شاید بهتر است بگویم فهمیدن خودم و شناختن خودم برایم کافیست و دیگر هر چیزی بیرون از خودم برایم به شدت تکراری و خسته کننده است. هنوز هم میتوانم به آدمها و دوستداشتنشان معتاد شوم و ساعتها منتظر پیغام و نگاه و لبخندشان بمانم اما این فقط تکرار کودکانه بازیای قدیمی است و دیگر شوری در من برنمیانگیزد، اگر هم برانگیختگیای در کار باشد از زنده شدن خاطرات عاشقیهایم در گذشته است، عشق من به آدمها دیگر هیچ ربطی به آنها ندارد و مطلقا دارایی شخصی من است. د هم از این قاعده مستثنی نیست، دیشب به عکس جدیدی که از پسرش برایم فرستاده بود توی تاریکی زل زده بودم و بهش گفتم خیلی برایم لذتبخش است به تماشای بزرگ شدن پسر او نشستن و او با رندی گفت به خاطر دوست داشتن مادرش است و من هم با صداقت در جوابش گفتم من همیشه تو را دوست داشتم و این اصلا چیز پنهانی نبوده اما دوست داشتن من چیز آزاردهندهای است و او انگار که حرفم را نشنیده باشد شروع کرد از بیحوصلگیاش و خاطراتش از من گفتن و باز هم اصرار کرد به دیدنش بروم، اما من به شدت از دیدارش میترسم و مطمئنم همین که به او نزدیک شوم دیگر هیچ چیزی برایم به شکوه این لحظات دوری نخواهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر