خیلی وقت بود نگاهی بهت ننداخته بودم اما حالا وقت تماشا کردنت رسیده. بگذار کمی آزارت بدهم بعد بایستم عقب تماشایت کنم چطور به خودت میپیچی و به در و دیوار میخوری تا خودت را خالی کنی. مدتها دور ایستادم و پنهانی تماشایت کردم، آنقدر دور که من را فراموش کردی اما حالا شهوت تماشا کردنت موقع رنج کشیدن آنقدر زیاد است که دیگر نمیتوانم نگاهم را پنهان کنم با این که تو دیگر حواست به من نیست. خوب میدانم بعد از این دردی که تحمل میکنی نوبت نوازش من میرسد، در حالی که هر لحظه بیشتر در خلسه فرو میروی و آنقدر بیحالی که فراموش میکنی این من بودم که آزارت دادم. همیشه همین طور است، من شکارچیِ لحظاتِ درد کشیدن تو هستم. واقعیتر و برانگیزانندهتر از درد کشیدن تو برای من دیگر وجود ندارد عزیزم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر