سه دقیقه زود رسیدم به کلاس و با معلمم تنهایی از نوشتهاش درباره دوست نقاشش حرف زدیم، گفتم چقدر از چیزهایی که درباره کارهای دوستش گفته بود کیف کردم و بعد مجله را ورق زدیم و نقاشیهایی را که دوست داشتم میان آن کارها نشانش دادم و قسمتهایی از مقالهاش را که خیلی برایم لذتبخش بود، با افسوس بهم گفت تو تنها شاگردم هستی که اینها را خواندهای و فهمیدهای، واقعا غمگین شدم از حرفش چون به نظرم او لیاقتش خیلی بیشتر از یک منِ تنهاست اما وسط موجودات غلطی گیر افتاده. بعد بقیه رسیدند و شروع کرد کارهایمان را تصحیح کردن، تقریبا یک هفته است منتظرم دوشنبه شود و من از شر تمرینات نقاشی این هفته که نمیدانم چرا همهشان به خطخطیهایی بیسرانجام ختم میشدند خلاص شوم. نمیتوانستم زاویه درستی پیدا کنم، نمیتوانستم قاب درستی پیدا کنم، نمیتوانستم خط سقف و زمین را پیدا کنم، یعنی ظاهرا همهشان را پیدا میکردم ولی تقریبا از همه کارهایم متنفر بودم. مدام منتظر بودم این هفته بگذرد تا با کوهی از سوال بروم سراغش.
دیگر به روشنی میدانم هیچ شروع دوبارهای در کار نیست، و این "شروع دوباره" از آن چیزهای تنبلانه و احمقانه و سادهلوحانه است که فقط به درد کم کردن عذاب وجدان میخورد از طرفی دیگر حوصله ندارم لوس و ننر باشم و با یک کوه کار خراب بروم کلاس و مدام بلند بلند به خودم فحش بدهم و با توهم "شروع دوباره از این هفته" بارِ اشتباهاتم را سبک کنم. از قضا یک همکلاسی دارم که به خوبی این نقش را پوشش میدهد، وقتی کارهایش بد است ژست شکستخوردهها و مادرمردهها را به خودش میگیرد و آنقدر خودش را مغموم و طفلکی نشان میدهد که دستی از آسمان بر سرش کشیده شود و به او بگوید نه خوشگل من تو بهترینی، تو نابغهای، تو همه چی تمامی، این گهها را هم تو نزدهای، تو فقط شاهکار خلق میکنی. اما خوشبختانه معلمم اصلا اهل این اداها نیست. امروز از بیست صفحه کارم فقط دوتا را دید و با جدیت بهم گفت نخند و ساکت باش و بقیهشان را جمع کن، منم که منتظر چیز بهتری نبودم فورا همهشان را توی پوشهام فرو کردم و با خونسردی و آرامش به خودم گفتم هیچی نشده همونی شد که فکرشو میکردی حالا دهنتو ببند و فقط گوش کن، بعد با صدای بلند به معلمم گفتم قول میدم هفته دیگه کارای خیلی خوبی بیارم، او هم حسابی کیف کرد و گفت آفرین همینو ازت میخوام.
بعد نوبت به لوسه رسید، معلممان را وادار کرد تمام سی صفحه کارهای گندش را ببیند و مدام ننه من غریبم درآورد و وقتی معلممان گفت ساکت شو و گوش کن نتوانست ساکت شود و مدام توجیه کرد و بعد از هر کدامشان انقدر توضیح داد تا فقط یک قطره تحسین شود، معلممان هم اتفاقا با بزرگواری چیزی برای تعریف ازکارهایش پیدا میکرد اما او آنقدر منتظر تحسین مانده بود که وقتی دریافتش کرد و دید هیچ ستارهای از آسمان پایین نیامد و به سینهاش ننشت بدتر دیوانه شد و شروع کرد بیشتر از قبل توی سر خودش زدن، واقعا موقعیت رقتانگیزی بود، از این که به راحتی میتوانستم جای او باشم اگر چند سال پیش خودم را کاملا رها کرده بودم از وحشت به خودم لرزیدم.
خودم را نباختم، با تسلط شروع به کار کردم و معلمم با حوصله بالای سرم ایستاد و کارهایم را تصحیح کرد و چیزهایی جدیدی بهم یاد داد، جواب همه آن سوالاتی که طی این یک هفته دنبالش بودم را ریز ریز برایم شرح میداد بدون این که بپرسم، در واقع تمام آن اشتباهات و نفرتی که از کارهایم طی هفته گذشته داشتم در آن لحظات برایم معنا داشت، دقیقا میدیدم شروع دوبارهای در کار نیست چون باید گند بزنم تا دستم بیاید چه چیزی را نمیفهمم تا بعد جایی برای یاد گرفتن داشته باشم. اگر آن لحظات نکبت نتوانستن و نشدن را از سر نمیگذراندم و اگر در ادامه با تمام گههایی که زده بودم باز هم دنبال تایید و تحسین میگشتم حالا ابدا چیزی برای فهمیدن وجود نداشت، احساس شادی میکردم، از این که آنقدر آزاد شدهام که میتوانم اشتباه کنم و بایستم و با جرات به اشتباهاتم نگاه کنم و بعد به جای این که در پی پوشاندن گندهایم باشم باز هم بایستم و درستشان کنم. همین طور کار میکردیم و معلمم از فیلمها و موسیقیهایی میگفت که چند هفته پیش برایش برده بودم، من سرخوش از آزادیِ پذیرش همه چی تمام نبودنم خودم را یواشکی به خاطر این همه بینیازیام به تایید و تحسین و میل سرشارم به درست کردن و بهتر شدن نوازش میکردم و دلم میخواست به جای سه ساعت سی ساعت روی همان صندلی چوبی بشینم و معلم نازنینم بالای سرم راه برود و با زبان تند و صریح و نگاه تیزش همه وجودم را تصحیح کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر