دیشب گوگل عکسی از پارسال دقیقا همین روز نشانم داد که با چشمان سرخ از اشک رو به دوربین نشسته بودم در تنهایی، با پوزخند خودم را مسخره کردم که عجب دیوانهای بودی و معلوم نیست چرا آن قدر اشک ریختهای و بعد نشستی جلوی دوربین و از خودت عکس هم گرفتهای. بعد همان روز را گرفتم و برگشتم عقب، به سال نود و سه رسیدم، وقتی اجازه اولین سفرم را بعد از عمل ستون فقرات از دکتر گرفته بودم و رفته بودم شمال. رسیدم به آلبوم خاله بزرگه و عکسی که توی دستم بود و با موبایل ازش عکس گرفته بودم. شش ساله بودم با تیپ مخصوص خودم وقتی از خانه خودمان دوان دوان میدویدم خانه مامبزرگم، لبه ایوان خانهاش نشسته بودیم و من خودم را چسبانده بودم به مامبزرگ و پسرخاله قشنگم هم کنارم نشسته بود و زل زده بود به من و دستش را انداخته بود دور گردنم و خاله بزرگه هم پشت سر ما به در هال خانه مامبزرگ تکیه داده بود با موهای پف کردهی مشکی و خندهی براقش.
چند لحظه با دلخوشی به عکس نگاه کردم و از زمان و مکان بیرون افتادم و روبروی دوربین دایی محسن بعد از چند لحظه اصرار به عکس تنهایی با مامبزرگ خودم را به او چسباندم تا صدای چیلیک را بشنوم، اما یکهو توی سرم طوفان شد و گریه ترسناکی با فشار به بیرون از تصویر پرتابم کرد. بعد دیگر هیچ چیزی کار نکرد، من سی ساله بودم وسط خانهای در شهری صدها کیلومتر دورتر از خانه مامبزرگ، در حالی که دوازده سال است او را ندیده و نشنیده و بو نکردهام، هیچ چیزی برایم اینقدر دردناک و نفرتانگیز نبود، هرچقدر به عکس خیره شدم مامبزرگ لاغرتر و تکیدهتر شد و خانهاش بیشتر و بیشتر در تباهی و سیاهی و فرو رفت و خنده خاله پشت بیماریهایش به گریه رسید و پسرخاله قشنگم موهایش سفید شد و گریه من هم به هایهای و داد و بیداد ختم شد. واقعا نمیفهمیدم چرا از دستش دادم و حتی نمیفهمیدم چطور بعد از او زنده ماندم، برای من که او مثل هوا و غذا بود و آنقدر به حضورش وابسته بودم و سالها آنقدر به او چسبیده بودم که حتی دیگر نمیدیدمش، این همه سال نبودنش چطور گذشت.
دیگر تصویر خودم با چشمان سرخ و صورت پف کردهی یک سال پیش در همین شب برایم عجیب نبود، فهمیدم دلتنگی چیزی نیست که هرگز در اختیارم بوده باشد، پر میزند و روی شانهام مینشیند تا میان شادترین روز و خرمترین لحظات قلبم از فکر کردن به نبودن کسی که دوستش دارم بایستد. واقعا دیگر ادامه دادن بیداری امکانپذیر نبود، هنوز ساعت ده نشده بود که به رختخواب رفتم تا دست به دامن خوابهایم شوم تا شاید یک لحظه او را ببینم.
نصفههای شب چند بار از صدای باران و رعد و برق بیدار شدم و از فکر این که هنوز در خواب سراغم نیامده غرق در غصه شدم و با صدای سوراخ شدن تمام سقفها و برگها خوابم برد، باز هم رعد و برق دیگری بیدارم کرد، تا صبح سه بار از سر و صدای آسمان بیدار شدم، هنوز هفت نشده بود که تصمیم گرفتم وسط باران بروم پارک اما نه برای ورزش، فقط میخواستم غذای گربهها را ببرم چون لابد توی این هوا هیچ چیزی گیرشان نمیآمد از طرفی خوب میدانستم صبحهای خیلی زود فقط من بیدارم و مادربزرگم که از پشت پنجره آشپزخانهاش یواش سرک میکشد و به من که روی بالکن خانه خودمان روی پنجه بلند شدهام تا چشمش بهم بیفتد علامت میدهد بدو بیا اینجا.
به بالای پلهها رسیدم و دیدم کوهها پشت ابر و مه پنهان شدهاند انگار این شهر هیچ کوهی ندارد، جکی فورا شکارم کرد و دنبالم وارد پارک شد، گرسنه بود و مادرش که هر روز برایش غذا میآورد امروز هنوز بهش نرسیده بود. گربهها هم خودشان را رساندند، همهشان خیس از باران به پر و پایم پیچیدند اما جکی غرشی کرد و همهشان را فراری داد. حدودا نیم ساعت طول کشید تا دوباره برگردم پایین و برای جکی تن ماهی در آبنمک بخرم و سیرش کنم تا بگذارد به گربهها غذا بدهم. جکی سیر شد و گربهها هنوز مشغول خوردن بودند که دوباره خودش را به ما رساند و چسبیدن به من را ول نکرد، مجبور شدم به خاطر بازی با جکی چند بار دور پارک توی باران بدوم تا او هم دنبالم کند و دست از سر گربهها بردارد. هر لحظه ممکن بود توی آب و گل زمین بخورم اما نمیتواستم متوقف شوم چون جکی دلش بازی میخواست.
گربهها که سیر شدند آنها هم دلشان بازی خواست، مخصوصا آن پسر سفید و سیاه که از نوزادی با احساس و گلبوکُن بود، عادت کرده هر روز خودش را جلوی پایم دراز کند تا به شکمش دست بکشم. از جکی هم که بالای سرش ایستاده بود هیچ ترسی نداشت در راه نوازش گرفتن، همه با هم رفتیم لابهلای درختان و به گلهای داودی رسیدیم، مامبزرگم که عاشق گلهای داودی بود و هرسال پاییز رنگ جدیدی ازشان را به باغچهاش اضافه میکرد همان اطراف بود لابد، لابهلای ابرهایی که باریدنشان متوقف نمیشد، میان میوههای کاج که پای گلها ریخته بودند. بوی گلهای داودی همه جا را گرفته بود، همان بوی تندی که هیچ نسبتی با بوی خوش گلهای دیگر ندارد اما مامبزرگ میگفت این بو از بوی هزاران گل دیگر بهتر است. سرم را لای گلها فرو کردم و هزاربار بو کشیدم، آنقدر بو کشیدم تا شاید یکلحظه به باغچهاش برسم، به دستانش میان گلها، اما فقط باران لحظهای بند آمد و در کمتر از یک دقیقه آفتاب شد و بلبلِ فرصتطلبی قطعهای کوتاه خواند، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد قدر چشمکی از پشت پنجره و علامتِ دستی قدر "بدو بیا اینجا"، آفتاب بیحوصله زود به زیر ابرها رفت و بلبل خاموش شد و آسمان گرفته تنگ و کوتاه به حال خودش رها شد.
من هم همهشان را رها کردم و از پلهها پایین رفتم، جکی همان بالا ایستاد و رفتنم را تماشا کرد و پارس کرد، کلاغی قارقار و گربه سیاه سفیده میویی کشدار، انگار همه با هم آواز دلتنگی و جدایی خواندند تا کمی آرامم کنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر