امروز صبح ساعت شیش چشمهایم باز شد و دیدم پیچی دقیقا روبروی صورتم با چشمهای گشاد نشسته و دستانش را زیر شکمش گذاشته و زل زده به من، واقعا معذب شده بودم، بعد رویم را برگرداندم تا یک ساعت دیگر بخوابم. قرار بود هشت و نیم خانه رفیقم باشم تا از آنجا باهم برویم یک شهر دیگر برای کاری که قبول کرده بودم. ایدهآلم این بود که از رختخواب جدا شوم و بروم پارک ورزش کنم و بعد برگردم دوش بگیرم و بروم پی کارهایم اما هرچقدر نگاه کردم دیدم با همه تنگیای که در خودم سراغ دارم هنوز برای این کار به اندازه کافی دیوانه نیستم، اما تصویرش را ساختم و ساختم و در همان حال خوابم برد تا هفت. قبل از آلارم بیدار شدم و دیدم پیچی باز هم در همان حالت کنار صورتم نشسته، واقعا نمیتوانستم تشخیص بدهم این تکرار واقعا اتفاق افتاده یا همهاش را خواب دیدم.
همان صبحانهای که از شب قبل رویایش را پرداخته بودم با همان ترتیب آماده کردم، چهار تکه کوچک نان و پنیر و مربای آلبالو و قهوه، بعد هم تمام چیزهایی که میخواستم تا عصر همراهم داشته باشم را با دقت توی کیفم چیدم، دفتر طراحی و جامدادی، سیب و نارنگی و پرتقالی که مادرم از شمال برایم فرستاده، آبنبات و کرم دست و پاوربانک و دفترچهای مخصوص کار. دفترچه را از کشوی دفترهایم بیرون کشیدم و در همان حین از تماشای نظم افراطی کشوی دفترهایم خجالتزده شدم. یکی از دفترها را هم محض فال بیرون آوردم و ورق زدم و چند جمله خواندم" انگار توی قوری نرمی خوابیدم و دارن تابم میدن، لیوانا و نیها میان سمتم اما نمیخورن بهم چون من میرم عقب" یا "من که باورم نمیشه یک روز لباس قرمز پوشیدم یا قراره بپوشم چون قرمز خیلی پررنگه" یا "امروز الکی گریه کردم چون نمیتونم اونی که میخوام اما نمیدونم چیه رو بگم" و " کتاب نامههای غلامحسین ساعدی به طاهره رو برای مامان خریدم و یکی از نامههایش را کنار کارون برای رامین خواندم"، بعد احساس کردم عنکبوتی پیرم که تمام لحظات و فکرهای بیمعنیاش را توی یک سوراخ تاریک به هم بافته و تنهایی برای خودش فرمانروانی میکند و هیچ پیامبری هم هرگز گذرش به غارش نمیافتد و از این احساس غرق در لذت شدم و دفترم را سرجایش گذاشتم و با احترام در غارم را بستم و رفتم پی کارم.
توی راه نارنگیهایی که برادرم به سفارش مادرم برایم چیده بود را با دوستانم پوست کندیم و از پراکنده شدن بوی باغهای شهرم در فضا تازه انگار از خواب بیدار شدم، ابرها مثل گلهای قالی آسمان را فرش کرده بودند و پرتوهای بلند آفتاب با سماجت از میانشان به دشتهای تمام نشدنی و ردیف درختان میتابیدند، گلفروشهای اطراف قبرستان گلهای سفید و سرخ تازه را کنار هم چیده بودند و با ذوقی سرشار منتظر مردهها بودند. از تماشای تمام اینها دلم قرص شد همه چیز برای شروع کار دلخواهم به اندازه کافی زیبا و تماشاییست.
وقتی رسیدیم از درخت مو که خودش را پهن کرده بود روی در و دیوار کانون یکی از همان پیچهای نرم و سبز و نازک را چیدم و به عادت تمام کودکیام توی دهانم گذاشتم و ترشی دلپذیرش را مزه مزه کردم، بعد فهمیدم همان بچهای که این همه منتظر دیدنش بودم تب کرده و دیرتر میآید. نشستم به طراحی و تمام میزها و صندلیها و کمدها و درها و دیوارها را کشیدم تا بچه دیگری برسد، بچه دوم دختر سیزده چهارده سالهای بود با صورت ظریف و موهایی نرم، باهم چند شعر از کتاب فارسی هفتم خواندیم و بعد گفت معلمش به خاطر روخوانی ضعیفش مادرش را خواسته، من هم سعی کردم بهش یاد بدهم قبل از روخوانی نفس عمیق بکشد و کلمات را محکم ادا کند و وقتی کلمهای را بلد نیست نترسد و با جرات تلفظ درستش را از معلمش بپرسد بعد فکر کردم بهتر است کمی خواندن برایش از قالب کتاب درسی خارج شود برای همین کتاب مربای شیرین را از کتابخانه برداشتم و شروع کردیم باهم خواندن، برایش توضیح دادم دیالوگ چیست و بلند خواندنش چقدر کیف دارد اگر حواسش از داستان پرت نشود. رسیدیم به دیالوگ مادر جلال که بهش میگفت «تو فقط هیکل گنده کردی اما عقل نداری» بعد از خواندن این جمله تازه احساساتی شد و قهقهه زد و بعدش آنقدر روان و با هیجان ادامه داد که یکی از پسرهای کلاس هشتمی هم خودش را به ما رساند و شروع کرد به گوش کردن، در چند دقیقه آنقدر هیجان هر سه نفرمان زیاد شد و سر و صدا کردیم که فورا بهمان تذکر دادند و مجبور شدیم خودمان را جمع و جور کنیم اما برای من همان چند لحظه کافی بود. بعد بچه سختی که منتظرش بودم رسید اما دیگر وقتی برای درس خواندن نمانده بود فقط با هم آشنا شدیم و او نقاشی من را کشید و بدقلقی کرد و مارمولکهایش را نشانم داد و باهم درباره موجودات آدمخوارد حرف زدیم و قرار شد هفته بعد برایش نقاشیهایم از حشرات ترسناک و غولهایی که کشیده بودم را ببرم او هم قرار شد مشقهایش را یه کم بیشتر بنویسد که البته خیلی به نظرم مهم نیست مشقهای چرندش را بنویسد چون آنقدر مغزش درست و زیبا کار میکند که هیچ نیازی به چرندیات مدرسه ندارد.
وقتی رسیدیم از درخت مو که خودش را پهن کرده بود روی در و دیوار کانون یکی از همان پیچهای نرم و سبز و نازک را چیدم و به عادت تمام کودکیام توی دهانم گذاشتم و ترشی دلپذیرش را مزه مزه کردم، بعد فهمیدم همان بچهای که این همه منتظر دیدنش بودم تب کرده و دیرتر میآید. نشستم به طراحی و تمام میزها و صندلیها و کمدها و درها و دیوارها را کشیدم تا بچه دیگری برسد، بچه دوم دختر سیزده چهارده سالهای بود با صورت ظریف و موهایی نرم، باهم چند شعر از کتاب فارسی هفتم خواندیم و بعد گفت معلمش به خاطر روخوانی ضعیفش مادرش را خواسته، من هم سعی کردم بهش یاد بدهم قبل از روخوانی نفس عمیق بکشد و کلمات را محکم ادا کند و وقتی کلمهای را بلد نیست نترسد و با جرات تلفظ درستش را از معلمش بپرسد بعد فکر کردم بهتر است کمی خواندن برایش از قالب کتاب درسی خارج شود برای همین کتاب مربای شیرین را از کتابخانه برداشتم و شروع کردیم باهم خواندن، برایش توضیح دادم دیالوگ چیست و بلند خواندنش چقدر کیف دارد اگر حواسش از داستان پرت نشود. رسیدیم به دیالوگ مادر جلال که بهش میگفت «تو فقط هیکل گنده کردی اما عقل نداری» بعد از خواندن این جمله تازه احساساتی شد و قهقهه زد و بعدش آنقدر روان و با هیجان ادامه داد که یکی از پسرهای کلاس هشتمی هم خودش را به ما رساند و شروع کرد به گوش کردن، در چند دقیقه آنقدر هیجان هر سه نفرمان زیاد شد و سر و صدا کردیم که فورا بهمان تذکر دادند و مجبور شدیم خودمان را جمع و جور کنیم اما برای من همان چند لحظه کافی بود. بعد بچه سختی که منتظرش بودم رسید اما دیگر وقتی برای درس خواندن نمانده بود فقط با هم آشنا شدیم و او نقاشی من را کشید و بدقلقی کرد و مارمولکهایش را نشانم داد و باهم درباره موجودات آدمخوارد حرف زدیم و قرار شد هفته بعد برایش نقاشیهایم از حشرات ترسناک و غولهایی که کشیده بودم را ببرم او هم قرار شد مشقهایش را یه کم بیشتر بنویسد که البته خیلی به نظرم مهم نیست مشقهای چرندش را بنویسد چون آنقدر مغزش درست و زیبا کار میکند که هیچ نیازی به چرندیات مدرسه ندارد.
عصر در راه برگشت آسمان آفتابی بود و بعد کبود شد و بعد باران بارید و زیر باران از ماشین رفیقم پیاده شدم و قدم زنان تا خانه آمدم و توی راه با رامین بعد از بیشتر از بیست ساعت حرف زدم و با هیجان داستان بچهها را تعریف کردم. وقتی به خانه رسیدم ارکستر خستگی ناپذیری که قطعاتشان را از صبح برای گربهها پلی کرده بودم هنوز داشتند با قدرت مینواختند، دلم میخواست تازه ساعت شیش صبح بود و یک بار دیگر روزم را شروع میکردم اما فقط غذای مفصلی خوردم و خیلی زود زیر صدای رعد و برق و باران تمام نشدنی دراز کشیدم و فکر کردم چه رسم خوبی میشد اگر هر شب قبل از خواب اینجا چیزهایی مینوشتم، اما فورا با یاد خیل آشنایان و درگذشتگان و منفوران و فضولان به خودم لرزیدم و گفتم همان زندگی عنکبوتی در تاریکی غار چه ایرادی دارد که خودت را به مخاطب آلوده میکنی جلال جان؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر