از لحظهای که بیدار شدم همه بدنم کوفته بود، احساس کردم در آستانه سرماخوردگی قرار دارم اما باید از رختخواب بلند میشدم و خودم را به خانه رفیقم میرساندم تا از آنجا با دوست دیگری دو ساعت توی راه بمانیم تا به نون و میم، بچههایی که بهشان درس میدهم برسیم. دیروز که فهمیدم یکی از گربههای پارک سرما خورده میخواستم امروز برایش غذای نرم و گرمی ببرم برای همین مجبور بودم زودتر خودم را جمع و جور کنم تا وقت کنم بروم غذای بچه مریض را ببرم و هشت و نیم خانه رفیقم باشم، با همه اینها طبق معمول ده دقیقه زود رسیدم. از بس در تمام زندگیام زودتر به قرارهایم میرسم خوب بلدم ده دقیقه را پر کنم. دقایقی را به کشف و ضبطهای خاص خودم گذراندم تا بقیه برسند و راه بیفتیم.
توی راه خبری از ابرهای هفته پیش نبود اما همین که از شهر خارج شدیم دشتها و درختان و مزارع ظاهر شدند و به خیالم میتوانستند از دست فکرهایم راحتم کنند، حوصله فکر کردن به درد بدنم را نداشتم همان قدر که حوصله فکر کردن به دری وری هایی که از شب قبل اطرافم درست شده بود را نداشتم. همان مزاحمی که چند هفته است دست از مزاحمت برنداشته دیشب باز هم تماس گرفت و یک بارش را جواب ندادم و بعد رامین بهم پیشنهاد کرد جواب بدهم تا شرش دفع شود، نمیدانم رامین چطور درباره آدمها فکر میکند که خیال میکند میشود با توجه و احترام شر مرضهای یکی را کم کرد، اما قبول کردم و حرف زدم و طرف باز هم با چرندیات توهینآمیزش آزارم دادم و بعدش رامین گفت خب بسه دیگه جواب نده. از خودم بدم میآمد که اجازه داده بودم عوضیای که چندبار قبلا عوضی بودنش را بهم ثابت کرده باز هم آزارم دهد.
چیزهای دیگری هم بودند که در سرم مثل پرندگان مزاحمی بر سر بذرهای تازه پاشیده شده مزارع پرواز میکردند و ناراحتم میکردند. ترسی تکراری مدام حواسم را به خودش مشغول میکرد، این که اگر شعور و استعدادت را در معرض تایید و تحسین آدمهای بیفکر بگذاری که هیچ درکی از وجود انسانی تو ندارند و فقط به چشم یک سوژه برای گذراندن وقت بیارزششان بهت نگاه میکنند، رفته رفته همه چیز رنگ میبازد و در نهایت تو میمانی و هالهای گم شده از شعوری که یک زمانی زیر پوستت جریان داشت اما حالا خودت بهتر از هرکسی میدانی خبری از آن نیست و همین تو را توی یک ژست خودپسندانهای فشار میدهد تا باز هم تاییدها و تحسینها را مثل مسکنی که دیگر اثرش را روی بدنت از دست داده دریافت کنی چون فقط معتادی. سالهاست این آسیب را میشناسم و به خاطر در امان نگه داشتن چیزی در خودم که اسمش را شعور میگذارم مدام فیلترهای اطرافم را سنگینتر میکنم و نمیگذارم آنهایی که شغلشان خایهمالیست یا اعتیادشان معاشرت است بهم نزدیک شوند و وقتم را تلف کنند اما هرچقدر منزویتر میشوم باز هم نمیتوانم آسیب اینها را که مثل مور و ملخ همه جا را گرفتهاند کاملا دفع کنم. کلمات بیمعنی و مبتذلشان که در قالب جملات پرطمطراق و پیچیده همه جا در حال هوا کردنش هستند، توی گوشی تلفن، وسط کلاس نقاشی و باقی جاهایی که دهانشان باز میشود حالم را از خودم بهم میزند که چطور من هم جزو اینها هستم. خوب میدانم این فرو رفتنم در تنهایی همین طور که از واقعیت اطرافم دورم میکند به وسواسم هم اضافه میکند اما نتیجه احترام و اعتمادم وقتی میشود بیشعوری و مزاحمت آنقدر عصبانی میشوم که واقعا همان هفتهای یک بار تماس با بچهها و کلاس نقاشی و آدمهای پارک و میوهفروش تمام نیازم به آدمها را ارضا میکند حتی وقتی یک ماه بدون رامین زندگی کنم، بیشتر از این در ادبیات من اسمش دوران اغفال است.
نون دختر سیزده سالهای که هفته پیش بهم فهمانده بود بالغ شده و پسرها دنبالش هستند این هفته بهم گفت پریود شده و دلش درد میکند بعد با هم علوم خواندیم و من برایش درباره بلور صحبت کردم و سعی کردم بهش بفهمانم بلور جنس ماده نیست بلکه شکل آن است، دانههای نمک را بهش نشان دادم و عکس الماس را توی گوگل، بعد گفت دوست دارد زبان انگلیسی یاد بگیرد و من برایش الماس را به انگلیسی سرچ کردم و بهش گفتم سعی کن این کلمه و تلفظش را خوب یاد بگیری و توی تبلیغات شبکههای ماهوارهای و هرجایی که ممکن است پیدایش کنی. بعد با هم رفتیم سراغ اجتماعی، درسی درباره همدلی و همیاری، برایش از همدلی حرف زدم و سعی کردم با مثالهایی بهش بفهمانم از ظاهر کلمات خارج شود و سعی کند معنیشان را در زندگی روزانهاش پیدا کند. بعد به زلزله و جنگ و کاربرد همدلی رسیدیم، به مثال کلیشهای فلسطین و اسراییل و بیتوجهیاش به این کلمات. واقعا قلبم درد میگرفت وقتی میدیدم تراژدی دردناک ماجرای فلسطین این قدر دستمالی شده که هیچ همدلیای را در نون برنمیانگیزد، سعی کردم برایش از زاویه دیگری درباره فلسطین حرف بزنم و از ظلم مسلمی به نام اسراییل که همین طور آمده و آمده و از روی همه چیز رد شده و دیگر نام یک حکومت اشغالگر نیست، یک تفکر است که پیروانش را روزانه همه جا میبینیم. بعد وقت ناهار رسید و همه دور هم ساندویچ الویه خوردیم و از این که روزی که منتظر تلخیاش بودم لحظات این قدر شیرینی دارد غرق در رضایت شدم.
بعد میم رسید، میم را نمیتوانم بنشانم، ایستاده باهم حرف زدیم و حرف به پنگوئن رسید و گفت نمیداند پنگوئن چه شکلی است. پنگوئن را برایش سرچ کردم و وقتی متوجه شد اینترنت دارم گفت قسمت آخر "نبرد با تایتانها" را سرچ کن. خوشحال شدم به دامم افتاد، من که خودم سالهاست لابهلای انیمهها وول میخورم خوب میدانستم انیمه همان چیز مشترک میان من و میم است و منتظر اتفاق افتادنش بودم. بچهای که همه میگویند نمیتواند بخواند و بنویسد به سرعت نبرد با تایتان ها را خودش تایپ کرد و سرچ کرد و میان لینکهایی که پیدا شدند تندتند خواند و به قسمتی که میخواست رسید، همه چیز همان جوری پیش میرفت که میخواستم، چند دقیقه نبرد با تایتانها میدیدم و من معنی دیالوگها را ازش میپرسیدم و ازش میخواستم برای دوباره پلی شدن جمله ای را که میشنود روی تخته بنویسد. او هم مینوشت اول با غرغر و اعتراض اما وقتی فهمید هرچقدر بیشتر طولش بدهد ادامه تایتانها دیرتر پلی میشود سرعتش را بیشتر کرد و غرغر را کمتر، تا آخر کلاس حدودا ده جمله کامل را نوشت و غلطهایش همین طور کم میشدند و بازیمان جلو میرفت اما به سختی قادر به کنترلش بودم و او تقریبا همه چیز را کنترل میکرد من هم همین که جیغ و داد نمیکرد و به در و دیوار نمیکوبید و از کلاس فرار نمیکرد خوشحال و راضی بودم. صحنه آخر قسمتی که با هم دیدیم، اِرِن قهرمان داستان هرکاری کرد نتوانست قدرت درونیاش را فعال کند و ناامید افتاد روی زمین اما دختری که عاشق هم بودند بهش نزدیک شد و برایش با اشک گفت شالی که سالها پیش به گردنش انداخته از تمام خطرها نجاتش داده حالا وقت افتادن نیست بعد ارن با همان کندی خاص انیمهها بلند شد و هر لحظه شد هزار دقیقه و من و میم با استرس منتظر بودیم بلخره قدرتش فعال شود و بزند خار تایتانهای به قول میم بیناموس را بگاید. کلاسمان تمام شد و آخرش به میم گفتم اونی که باعث شد ارن بتونه قدرتش رو فعال کنه چی بود ولی میم درکی از این ماجرا نداشت شاید هم داشت و هنوز آنقدر بهم اعتماد نداشت که برایم توضیح بدهد، باهم خداحافظی کردیم و میم رفت تا هفته بعد.
در راه برگشت فقط میخواستم برسم به دوش آب داغ و تنم را از گرفتگی نجات بدهم، وقتی به خانه رسیدم ابرهای پخش و پلای آسمان قرمز شده بودند و سیگاری که صبح به خاطر غذا دادن به گربه مریض و ده دقیقه زودتر رسیدنم به خانه رفیقم دست نخورده مانده بود را روشن کردم و فکر کردم اگر رامین هم خانه بود امروز هیچ چیزی از زیبایی کم نداشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر