دیشب نصفههای شب چشمانم باز شد و مطمئن بودم صبح شده، از باریکه بیرون مانده پنجره از ضخامت پرده سعی کردم نور روز را پیدا کنم. لحظات اول همه چیز به نظرم مسجل و منطقی میرسید، بیرون روشن بود و صبح شده بود بعد کمکم به سکوت بیوقفه شک کردم، نه بلبلی بود نه گنجشکی و نه کلاغی، حتی باجو هم لب پنجره نبود و خانه هم غرق در سکوت بود. به ساعتم نگاه کردم و باورم نشد ساعت دو و بیست دقیقه شب است، آنقدر برایم باورش سخت بود که با تمام نفرتم از نور موبایل وقتی چشمهایم را تازه باز میکنم دنبالش گشتم و دو و بیست و یک دقیقه را روی صفحه موبایل هم دیدم. وقتی نور آزاردهنده صفحه موبایل به چشمانم خورد تازه به نظرم همه جا تاریک شد و هیچ اثری از نور روز نماند.
اندوه اولِ شب بهم حمله کرده بود، من هم خودم را شل کرده بودم و با تماشای عکسهایمان طی این هفت سال، درست کردن کوکوسبزی و گشتن دنبال موسیقی مورد نیاز رفیقم اشک ریخته بودم و اجازه داده بودم غمی که اگر یک کلمه دربارهاش میگفتم به ابتذال باورنکردنیای ختم میشد، بیاید از رویم رد شود و تمام آب بدنم را خشک کند. ساعتها اشک ریخته بودم و خودم را به خاطر ساختن موقعیتی که او در کنارم نباشد سرزنش کرده بودم و از همه چیز و همه کس ناراحت بودم و بعد با بیحوصلگی دست به دامن استوریهای بیچیز اینستاگرام شده بودم تا ابتذلِ شناور در نمایشِ چرندیات روزمره اندوهم را به کثافت بکشد و به جای غم با چندش بخوابم، اما ابتذالی که جان کندم دستم را بهش برسانم از اندوهم شکست خورد و من به جای چندش از استوریها فقط غصه خوردم از این همه بیکیفیتی زندگیها در سراسر این سیاره.
وقتی از خواب پریده بودم اندوهم پیر و دانا بهم میگفت ساعتها لابهلای پف محبوب رختخواب راحت و نرمت این پهلو آن پهلو میشوی و هیچ حالت راحتی برای خوابیدن پیدا نمیکنی، هلاک میشوی و خودت را با انزجار از رختخوابت که دیگر از زمین سرد هم سختتر است جدا میکنی و با پریشانی وسط خانه راه میروی و گربههای ترسیدهات به پر و پایت میپیچند و تمام نظم و سکوت شبانه را بهم میریزی، فردا هم با خستگی و بیحوصلگی بیدار میشوی و نمیروی شنا کنی و به زور خودت را میکشی به انتهای خیابان و دلت را به ابرها و درختان و گربهها خوش میکنی تا شاید کمی از گودالی که برایت حفر کردهام خودت را بالا بکشی. حتی حوصله نداشتم با فکرهای دیوانهام بجنگم و خودم را سفت بچسبم تا هیچ کدام این پیشبینیها به حقیقت نرسند، بیجان و افسرده بودم و آن وقت شب و تنهایی و سکوت سرد و سیاهی که مقابلم بود هیچ راه فراری باقی نمیگذاشت، با صدای نیمهجانی گفتم "باشه بابا باشه"، اندوه سیراب شده از ناتوانیام بالای سرم پرواز میکرد و خیال نقاشیای در آینده را در سرم میپروراند، نقاشیِ این ساعتِ شب، وقتی همه چیز سیاه است و بیرون انگار سفید به نظر میرسد، اندوه با بزرگواری بهم فهماند سیاه و سفید خامدستانه است، این رنگها شاید چیزی میان بنفش و خاکستریست یا شاید رنگهای دیگری که تو نمیشناسی و نمیتوانی تشخیص بدهی، باید بیشتر نگاه میکردم، دقیقتر، هرچقدر چشمانم را تنگتر میکردم و دنبال رنگهایی که نمیدیدم میگشتم خواب بیسروصدا و ترسیده بهم نزدیکتر میشد.
صبح با بیزاری بلند شدم و وقتی برای قدم زدن به پارک رسیدم همه همراهان تقریبا روزمرهام دیگر داشتند میرفتند، به خلوتی انتهای پارک پناه بردم و جلوی دریچه مخفی پارک رو به باغ بزرگ و بیانتهای سازمان دولتی پشتش نشستم. شیارهای میان درختان سازمان دولتی انباشته بود از برگهای خشک و ریختهی درختان بالای سرشان، خاکستر سیاه به جا مانده از آتشی خاموش شده هم رنگهای به هم متصل پاییزی را یکهو از هم گسسته بود و مانند سوراخی بزرگ وسط پارچهای رنگارنگ چشمم را از پیگیری رنگها منحرف میکرد. رو به دریچهای که دوست دارم خیال کنم مخفی و پنهان است دراز کشیدم و حسرت خوردم چرا شبها نمیتوانم به جای تخت خواب سردِ تنهاییام روی چمن پارک میان درختان آشنا بخوابم. بعد گربهها و جکی یکی یکی ردم را زدند و خودشان را بهم رساندند، جکی شیرینیهایی که برای کلاغها آورده بودم را خورد و گربهها با بیعلاقگی غذای جدیدشان را، یکی از گربهها سرما خورده بود و از دماغ و چشمش آب میآمد، مادرشان هم که یکی دو ماهی بود ناپدید شده بود برگشته بود و دورتر از بچههایش مثل غریبههایی که هیچ آشنایی با هم ندارند التماس میکرد دستی به سرش بکشم. با هم راه افتادیم و دنبال قارچها گشتیم، یکی از اسباببازیهای پارک که مدتها بود تلق تلوق میکرد را از جا کنده بودند و انداخته بودند پشت کانکس باغبانها دقیقا روی خانواده قارچهای جدیدی که کشفشان کرده بودم، از تصویر قارچهای له شده زیر دست و پای اسباببازی آهنی، خوابی که دیشب دیده بودم و فراموشش کرده بودم یادم آمد.
توی خواب پریشانِ دیشب با رامین و بهناز از هواپیما پیاده شده بودیم، به هند رسیده بودیم و من مدام از بهناز سوالاتی درباره همه چیز میپرسیدم، غذاهای زیادی که برایمان میآوردند را یک به یک بررسی میکردم و از بهناز میپرسیدم محتویات این چیست و آیا طبق قوانین هند ما باید بعد از این باز هم چیزی بخوریم یا نه؟ و بهناز مدام میگفت بله بله غذا خوردن در هند خیلی طول میکشد شاید چند ساعت و اگر زود از سر میز بلند شوی همه ناراحت میشوند باید همه اینها را بخوری اما یادت باشد که اینها اصلا دلت را پر نمیکنند و همهشان جوری ساخته شدهاند که برای یک وعده مناسب باشند و من مدام از این که در بدو ورود به هند به جای آن طبیعت دیوانهوار مجبور بودم توی یک اتاق بیرنگ و رو پشت یک میز بیرنگ فقط بخورم تا بیاحترامی نکرده باشم و سیل تمام نشدنی جمعیت را از بالا تماشا کنم دلم میخواست گریه کنم و فرار کنم، اما بهناز و رامین مدام دلداریام میدادند و میگفتند "صبر کن تموم میشه، یه کم دیگه صبر کن".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر