دیشب ساعت دوازده و نیم شب وقتی رفیقم گفت شب آنجا بمانم از استرس به خودم لرزیدم، شب قبلش وقتی خواب بودم از سر و صدای دعوای پیچی و باجو از خواب بیدار شدم، دقیقا زیر گوشم پایین تخت ساعت سه و نیم نصف شب داشتند هم دیگر را کتک میزدند و سر این که کدام شان روی تخت بخوابند دعوا میکردند. قبل از این که پیچی بیاید شبهایی که رامین نبود و تنها میخوابیدم باجو عادت داشت بیاید روی تخت و کنار سرم بین بالشت من و رامین بخوابد اما از وقتی که پیچی آمده و تا صدای توی تخت رفتنم را میشنود اول خرخر کردنش را روشن میکند و بعد دوان دوان خودش را به من میرساند و روی شکمم پهن میشود، باجو چند شب قهر کرد و به خیالش این راه میتوانست او را دوباره به تخت برساند اما وقتی که فهمید جهان چقدر جای وحشیانهتری از این اداهاست، مبارزه را شروع کرد و چند شب پیچی را با کتک به بیرون از اتاق خواب فرستاد اما بعدتر پیچی هم فهمید بدون مبارزه هرگز پایش به تخت نمیرسد، این شد که بزن بزن دیشب اتفاق افتاد و وقتی دوباره از خواب بیدار شدم دیدم باجو جای همیشگیاش بین بالشتها خوابیده و پیچی کمی پایین تر از او به سمت چپ رفته و دلش به دست دراز من روی تخت کنار تنش خوش است اگر شکمم را ندارد.
فکر کردم باید حتما برگردم خانه و کنار گربههای وحشیام بخوابم تا هم دیگر را نخورند، دیشب را در آرامش خوابیدیم و صبح حتی ورزش هم نرفتم تا خستگی هفته را از تنم بیرون کنم، اما با سردرد از خواب بیدار شدم که میتوانست هنگاوری معاشرت شب قبل باشد اگرچه نه چیزی نوشیده و نه چیزی کشیده بودم، خودم را به آرامش و دو لیوان قهوه دعوت کردم و سردرد عجیب و بیموردم را نادیده گرفتم، خواب عمیقم خیلی خوب بود و بیشتر از شبهای دیگر هفته، اما انگار بدنم در این وضعیت سر رفتن از انرژی با خواب خوب میانهای ندارد. در همین فکرها بودم و داشتم ظرفها را میشستم که بوی بدی در خانه بلند شد، دویدم به اتاقی که توالت گربهها آنجا بود و فکر کردم باید خاکشان را عوض کنم. هفته پیش که دیدم یکی از دستشوییها همیشه تمیز است و هر دوتا توی توالت بزرگه کارشان را میکنند توالت کوچک را شسته بودم و به خیال خودم از شر تمیز کردن هر روزه دو توالت خلاص شده بودم. توالت بزرگه را تمیز کردم اما بو هرلحظه بیشتر میشد، در اتاق چرخی زدم و یک تکه بزرگ گه روی کوسن صندلی کار رامین دیدم، از ترس فریاد کشیدم و جیغ زنان دویدم سمت دستکشها و کیسه زباله و گه تازه و خیس را با فریاد و چندش صداداری توی کیسه کردم و کوسن را به توالت بردم و روشویی را پر از آب داغ و ماده ضدعفونی کردم و روکش کوسن را پرت کردم تویش و با لرزش و غرغر شروع کردم کمی احساس خلاصی کردن از بو اما وقتی برگشتم به اتاق هنوز بو نرفته بود، با نفرت به اطراف نگاه کردم و تکه گه دیگری را دیدم که روی سرامیک برق میزند. واقعا دلم میخواست شمشیرم را بیرون بکشم و در یک لحظه خودم را خلاص کنم. چند دقیقه با تعجب به اطراف نگاه کردم و از این که هیچ شمشیری به دیوار اتاقم نیست غرق در وحشت شدم. دوباره تمام آن کارهای قبل را با همان صداهای دیوانهوار تکرار کردم و با ماده ضدعفونی به اتاقکار حمله کردم و همه جا را از در و دیوار تا زمین و قالی را به ماده شوینده و ضدعفونی آغشته کردم و ساعتها شستم و سابیدم و بعد اسباببازیها را به توالت بردم و توی آب داغ فرو کردمشان و چند دقیقه نفس عمیق کشیدم و به منظره اسباببازی های شناور توی آب داغ نگاه کردم و آرزو کردم اسباببازیها شروع کنند به ذوب شدن تا خیالم راحت شود دیگر بوی گه به مشامم نمیرسد. اما اسباببازیها با سماجت سرجایشان سفت ایستادند و من فقط به چهاردیواری توالت نگاه کردم و از این که کوهی از گه توی این فضا به سوراخ درستی راهنمایی شدهاند احساس آرامش کردم.
بعد با همان چندش تمام نشدنی برگشتم و لباس رزم و دستکشهای آهنینم را پوشیدم و بدون شمشیر پیچی را به حمام بردم و شروع کردم با دقت همه تنش را لیف کشیدم، چون خیلی مجهز بودم هیچ کدام از چنگهای وحشیانه و تلاشش برای فرار نتیجه نداد، وقتی حسابی تمیز شد خشکش کردم و خواباندمش توی آفتاب. همان وسطها بود که خواهرم زنگ زد و پریشان خواست بیاید خانهام، دوباره همان بساط همیشگی، سالهاست وضعیت سر زدن خواهرم همین است، اینبار اما حتی حوصله نداشتم فکر کنم چطور کارش از دیروز که دراز کشیده بود روی تخت ماساژ و بعدش از حوضچه پدیکوری که پاهایش تویش شناور بودند استوری گذاشته بود حالا به اینجا کشیده. یعنی دیگر به وضوح میدانم اینها هیچ ربطی به هم ندارند و حتی اگر حقیقتا دیروز غرق در لذت بود حالا در رنج بودنش رابطه مستقیم با فهم لذتش دارد و اینها را بدون هم نمیشود فهمید و احساس کرد، با روی گشاده خواستم بیاید اما کماکان دنبال شمشیر گمشدهام میگشتم و فکر میکردم چقدر عاقل بودم که دیشب برگشتم خونه و حالا همه چیز به دو تکه گه تازه و خیس ختم شد به جای چندین تکه گه خشک شده در همه جا.
خواهرم رسیدم با چشمانی سیاه از گریه و آرایش ریخته روی صورتش، همین که پایش را گذاشت تو بدون این که بپرسم چرا انقدر بهم ریخته است وادارش کردم همه خانه را بچرخد و بو بکشد ببیند بوی گه میآید یا نه، وقتی خیالم راحت شد خبری از بوی گه نیست نشاندمش برایش نان داغ کردم و چای آوردم و چیزی خورد و شروع کرد همان تراژدی تکراری رابطهاش با مرد دیوانه را تعریف کردن. یک جاهایی از داستان برایم مثل دیالوگ تکراری سریالی بود که هزار بار دیدهام، همراه با او یک کلماتی از داستان را تکرار میکردم و جزییاتی که از قبل میدانستم را پیشبینی میکردم و او به وضوح میدید از هیچ چیزی تعجب نمیکنم. لحظاتی گریهاش اوج میگرفت و در نقشی که مرد دیوانه ده سال تلاش کرده بود به زور تویش فشارش بدهد فرو میرفت و من همان لحظه یادم میآمد وقتی گه را با دستکش گرفتم نرم بود و به دستکش میچسبید و از شدت چندش فریاد میزدم و میگفتم بابا "طرف رواااانیه" و بعد احساس دست زدنم به گه کمی فروکش میکرد و به جای آن گه به این گه فکر میکردم و دوباره عصبانی میشدم و با هیجان میگفتم "سفت وایسا، تا همین جاش خوب پیش رفتی، خونهتو جدا کردی و از اطرافش دور شدی دیگه نذار بیاد دیدنت و..." باقی حرفهای همیشگی. همان چیزهایی که در تمام این ده سال هزاران بار به روشهای مختلف زیر گوشش خواندم، با خونسردی و گریه و داد و بیداد و مهربانی و بوس و بغل و باقی مدلهای موجود در دنیا. کمکم آرام شد و باهم پنیر و چیپس خوردیم و بعد از چند ساعت دوباره همان خوشگذرانِ غم به خود راه ندهاش برگشت و گفت "پاشو بریم لواسون". وای واقعا حوصله "لواسون" نداشتم آن وسط ولی واقعا میخواستم حالش بهتر شود و تماشای دوباره گریه و زاریاش در غروب دلگیر جمعه شمشیری بود در هوا شناور برای فرو رفتن در قلب پاک و مهربانم. قبول کردم اما گفتم باید کمی به تمریناتم سر و سامان بدهم و بعد برویم، تمام چیزهایی که موقع حرف زدنش و سخنرانیهای خودم درباره وضعیتش کشیده بودم به شدت سیاه و شلوغ و بینظم بودند میخواستم یک بار هم که شده پرسپکتیو مبل و لونه گربهها و پنجره پشتشان که به در بالکن میرسید را دربیاورم لااقل و بعد بلند شوم.
توی راه مدام دعا میکردم به ترافیک عیاشان عصر جمعه لواسان نخوریم، اما خواهرم که سالها آنجا زندگی کرده بود و تقریبا روزانه بین تهران و لواسان در رفت و آمد بود آنقدر سوراخ سمبه بلد بود که رنگ ترافیک را ندیدم. سر پیچی گفت "کیارستمی هم اینجاست" بعد همان جا پارک کرد و پیاده شدیم و قدم زدیم به سمت عباس، توی راه وقتی از میان قبرها میگذشتم لحظات خوش تفریح در قبرستانها به همراه مامبزرگ یادم میآمد. همیشه وقتی به جایی برای پیکنیک میرفتیم مامبزرگ قبرستانی برای زیارت پیدا میکرد و میان قبرها راه میرفت و شعر و آواز میخواند و گلهای وحشی توی مسیر را میچید و نثار مردههای ناشناس میکرد، من هم به دنبالش میدویدم و اسم آدمها را روی قبرها میخواندم و سال مردنشان و تولدشان را پیدا میکردم و حساب میکردم مردهی خوابیده در قبر اگر نمرده بود حالا چند ساله بود.
وقتی مسیر کوتاه تمام شد و به عباس رسیدیم به نظرم همه چیز از عکسها کوچکتر بود، وقتی توی عکسها به قبرش نگاه میکردم فکر میکردم در دشتی بزرگ خوابیده اما چند متر بالاترش با بیاحترامی دیوار بود. هیچ انتظار نداشتم قبرستانی که او در آنجا به خاک سپرده شده دیوار داشته باشد، انتظار داشتم او را روی کوهی دورافتاده تک و تنها پیدا کنم اما وقتی دیدم دقیقا بغل دستش را زن و مردی رزرو کردهاند برای مردن گفتم "هه خیال کردین میمیرین و استخون دستتون از زیر خاک به عباس میرسه؟". وقتی رویم را برگرداندم و دیدم رو به کوه خوابیده خیالم راحت شد آن قدرها هم جای بدی نیست، خیلی دلم میخواست گریه کنم چون نمیتوانستم بفهمم عباس کیارستمی مرده یعنی چی، باید گریه میکردم چون شبی که خبر مرگش را شنیده بودم شروع کرده بودم به رقصیدن.
در راه برگشت داستانهای زیادی از گذشته زندگی خواهرم را شکافتیم و من تمام چیزهایی که دربارهشان فکر کرده بودم و هرگز بهش نگفته بودم را با زل زدن به پایین رفتن خورشید برایش میگفتم و از هیچ چیزی ابایی نداشتم، او هم با آرامش گوش میکرد و از هیچ کدامشان در مقام دفاع یا توضیح فرو نمیرفت، وراجی من را انگار غنیمت میشمرد چون هم زمان که کسی را پیدا نمیکرد که این همه بی پرده همه فکرش را درباره زندگی او بگوید، آنقدر به تیزتر از اینها از زبان من عادت داشت که حالا که ابدا در انکار و ناامیدی و ضعف نبود و همه عزمش را جزم کرده بود این رابطه را تمام کند این حرفها برایش امید و انگیزه هم بودند. اگرچه که من قصد چنین کاری را نداشتم اما او برای اولین بار در جای درستی از این رابطه ایستاده بود یا دیگر آخرین لحظاتِ جایِ غلط بودنش بود و این را هردومان به روشنی میدیدم.
بعد که به خانه رسیدیم فورا شروع کردم تمرین، همان زاویهای که از صبح درگیرش بودم، او دوش گرفت و دراز کشید و سوپی که درست کرده بودم را خورد و برنامههای خرید و تجهیز کردن محل کاری که تازه دارد آمادهاش میکند را پی گرفت و قرار شد فردا صبح زود برود آخرین خریدهایش را بکند و برگردد به خانه تنهایی خودش، جایی دورتر از این شهر، دورتر از دیوانهای که ده سال با او زندگی کرده بود، پی زندگی مطلقا تنهاییاش تا کار و بار مستقل و تنهاییاش را پی بگیرد و در آستانه چهل سالگی بعد از بیست سال تمرین تنهایی بکند.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفرفته بودین لواسون پیش کیارستمی، متوجه شدین که فقط جمعهها میشه رفت، یا روزهای دیگه هم بازه؟ پارسال تابستون رفتیم و خوردیم به در بسته.
پاسخ دادنحذفنه نفهمیدم، کسی هم نبود که بپرسم در واقع
حذف