۲۵ مهر ۱۳۹۷

و فحش‌هایت با من گفتند که فردا روز دیگریست

صبح پارک بر خلاف تابستانِ همیشه خلوت، پر از آدم بود. همه‌ی زرنگ‌ها که در هوای خوب به شدت ورزشکار می‌شوند با تیپ‌هایی که انگار از شکم مادرشان ورزشکار بیرون آمده‌اند پارک را قرق کرده بودند. البته میان‌شان چند کارمند عالیرتبه با کت و شلوار و پیراهن سفید اتوکشیده و کفش‌های براق واکس‌زده هم بودند که قبل از اداره با دیگر همکاران‌شان قرار پیاده‌روی گذاشته بودند تا شکم‌های پشتِ میزیِ به شدت سفت‌شان را کمی شل کنند. قارچ‌ها هم آنقدر رعد و برق خورده بودند که هر کدام‌ قدر یک گربه‌ شده بودند. یک لایه برف هم به نوک کوه‌ها اضافه شده بود و حریر نازک را تبدیل به یک لایه کتان سفید کرده بود.
داشتم به گربه‌ها غذا می‌دادم و هم زمان یک گربه نر بزرگ و پررو را از بالای سر غذای طفلان تحت سرپرستی‌ام، کیش می‌کردم. چند روز گذشته ابدا در این کار موفق نبودم و گربه قلدر بلخره یک راهی برای غارت غذاهای بچه‌های بیچاره کوچکم پیدا میکرد اما امروز با سماجت خاصی توانستم بنشانمش عقب تا فقط غذا خوردن شوشاهای عزیزم را از دور تماشا کند، کمی هم توی قیافه رفت و لابد با خودش فکر کرد تبعیض تا کجا؟
همان طور که آنجا ایستاده بودم درِ کانکس نگهبانان پارک باز شد و پسر ماهرویی که قبلا ندیده بودمش با هیکلی تراشیده و کمی افاده با مسواک و خمیردندان از کانکس خارج شد و به سمت توالت پارک رفت، به نظرم از آغوش گرمی جدا شده بود اما نمی‌توانستم حدس بزنم معشوق کدام یک از باغبانان است، و نمیدانم چرا به نظرم واضح بود با یکی از پسرهای باغبان می‌خوابد، خلاصه از کشف روابط عاشقانه باغبان‌ها یا توهم کشف روابط‌شان کیف کردم و با لذت پسر ماهرو و راه رفتن با طمانینه‌اش را تماشا کردم.
بعد که برگشتم خانه تمرینات این هفته‌ام را فارغ از چیزهایی که دیروز توی دفترم کشیده بودم در قالبِ دلخواه معلمم شروع کردم و همه چیز به آرامی و جذابیت پیش رفت. بعد از ظهر با بی‌حوصلگی خاصی از خانه خارج شدم تا بروم مرکز شهر مطب دکترم و جواب پاتولوژی را که خودم با کمک پزشکان اطرافم تفسیر کرده بودم و خیالم راحت شده بود سرطان ندارم را بلخره به خودش هم نشان دهم. دکترم که عالمِ فرزانه‌ای است و همیشه مطبش لبالب از زن است درگیر عمل اورژانسی‌ای شده بود و یک ساعت دیر رسید. یکی از مریض‌ها که دختر محجبه‌ای بود شروع کرد سر و صدا کردن و منشی صبور و مهربان مطب رو کرد به من و گفت "جوابشو چی بدم؟" سعی کردم دختر را آرام کنم و برایش توضیح بدهم دکتر چقدر سرش شلوغ است و چقدر عالم است و همین که اینجا هستی حتما می‌دانی با چه کسی طرفی پس صبر کن و وضعیت را درک کن اما دختر عصبانی‌تر شد و با پوزخند و اشاره به دفتر و روان‌نویس دستم گفت "تو حرف نزن نقاشیتو بکش" منم بلند خندیدم و گفتم "میخواستم آرومت کنم اما انگار حقت همون حرص خوردنه". بعد دختر نشست و شروع کرد بلندبلند غرغر کردن که "یک ساعت مرخصیم سوخت"در همین حین صدایش به بغض آلوده شد، واقعا باورم نمیشد کسی به خاطر همچین چیز عبثی اشک بریزد برای همین سرم را بلند نکردم چون با بدجنسی بعید نمی‌دانستم ادای بغض باشد نه خودش، زن مسنی گفت "کار همیشه هست مهم سلامتیه" اما دختر دوباره وحشی شد و گفت از شما نظر نخواستم، همه ساکت شدیم و فقط با تعجب و لبخند به هم نگاه کردیم. شروع کردم با منشی درباره واکسن اچ پی وی که تخمش را ملخ خورده حرف زدن تا فضا عوض شود، بعد بحث اچ پی وی مثل تمام یکی دو ماه گذشته اطرافم داغ شد و همه شروع کردن سوال پرسیدن و من هم هرچیزی که خوانده بودم و می‌دانستم را با جزییات تعریف کردم و باز هم طبق معمول بحث به تعدد پارتنر رسید. یکی از دخترها که خودش را دهه شصتی می‌نامید گفت "افتخار میکنم تن لختمو تا حالا کسی ندیده" بعد خانم مسن گفت "باید همه چیز برگرده به روش‌های قدیم، تربیت بچه‌ها، ازدواج کردن" یکی دیگر از مامان‌ها گفت "وضع مردم واقعا خرابه همه‌ش هم تقصیر سریال‌ها ترکیه" منم هم سعی کردم گوش کنم و هم زمان میز خانم دکتر را انتهای زاویه دیدم توی اتاقش که درش باز بود بکشم.
بلخره دکتر رسید و چند نفر دیگر هم بهمان اضافه شدند، دو نفرشان با تیپ کارمندان عالیرتبه اما حقیقتا دون‌پایه بودند و در بدو ورود بحث را دست گرفتند، یکی‌شان که مانتوی شیری خیلی تنگ و کفش پاشنه خیلی بلند پوشیده بود و اصرار داشت خیلی جدی و بداخلاق است شروع کرد درباره ازدواج بد گفتن و نصیحت همه چیز و همه کس به مجرد ماندن، حالا به جز دختر دهه شصتی و تنها گیاه مطب دکتر که من در حال کشیدنش بودم بقیه یا خانواده داشتند یا حامله بودند. بعد با دوستش شروع کردند از "خسته شدن زن و شوهرها از هم بعد نهایتا یک سال" حرف زدن و زن مانتو خیلی تنگ اضافه کرد "حالا دیگه عادیه زن و مردها بعد ازدواج رابطه‌هایی برای ارضای نیازهای احساسی داشته باشن"، خانم مسن که معتقد بود باید همه چیز برگردد عقب خر و پفش رفت هوا و یکی از مامان‌ها شروع کرد با خواهرش ریز ریز و یواشکی حرف زدن، دختر دهه شصتی هم که کسی تا حالا لختش را ندیده بود هم یکهو داستانش عوض شد و شروع کرد از ازدواج ناموفق و طلاقش برای همکاران حقیقتا دون پایه گفتن. سرها دو به دو رفت توی هم و خانم منشی از اتاق دکتر آمد بیرون و سرش را کرد توی صورتم و  یواش گفت "دختره _ محجبه معترض _ نوبت کولپوسکپی گرفته بود اما حالا دکتر میگه این که دختره" بعد شروع کرد خندیدن منم گفتم آخی. دختری چادری هم با شوهرش به جمع‌مان اضافه شدند، دختر موبایل به دست یه وری بالای سر شوهرش که در تنها صندلی خالی نشسته بود ایستاد. تا زنِ بغل دستی من رفت توی اتاق دکتر یکی از زن‌های مسن به دختر دستور داد "تو که حامله‌ای بشین" و دختر بلخره جایی برای نشستن گیرش آمد. یک ساعت کنار هم منتظر بودیم و یک لحظه چشمم به موبایلش افتاد و دیدم اصلا توی این دنیا نیست و در عالم خودش دارد صورت پیش فرضی را در یک اپلیکیشن آرایش میکند. بلخره نوبتم شد.
دکتر برایم توضیح داد چون اچ‌پی‌وی منفی هستی این سلول‌ها هیچ خطری ندارند، فقط برو واکسن بزن و سال دیگه بیا باز هم تست اچ‌پی‌وی بده و شیش ماه دیگه هم پاپ اسمیر، با افتخار از سلامت جنسی‌ام که از هجده سالگی با دقت خاصی مراقبش بودم از پله‌های مطب پایین آمدم و فکر کردم عقلم نجاتم داد. بعد دلم خواست این که هرگز به سکس به عنوان تفریح و سرگرمی نگاه نکردم و به جای راست کردن روی همه دنیا همیشه قبل از هر کوفتی حواسم به سلامت و بهداشتم بود را طلا بگیرم و مثل یک مدال با ارزش در این کثافتخانه به گردنم بیاویزم. بیرون مطب ترافیک را تماشا کردم و گفتم نه با هیچ ماشینی به خانه نمیرسم و تصمیم گرفتم پیاده بروم یوسف‌آباد تا به اتوبوس برسم. 
توی اتوبوس پسری که ماه پیش اصرار کرد ببینم‌تان و آمد خانه‌مان و با رامین فوتبال دید و با هم حرف زدیم و بعد رفت و مدام زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد و عصبانی‌ام کرد و بهش گفتم انقدر زنگ نزن باهام لاس نزن، دوباره زنگ زد. با صدایی هم چنان ناراحت و توی قیافه، چون معتقد بود با من لاس نزده اما من حوصله این اداهای بچه زرنگی را ندارم و هم چنان معتقدم با من لاس زده، حرفم را رک زده بودم و دیگر دلیلی نداشتم توی قیافه باشم برای همین خیلی دوستانه جوابش را دادم و چند دقیقه حرف زدم اما او ول کن نبود، با نیش و کنایه از پولدار بودن رامین پرسید و من که دیدم وای چقدر تمام راه‌های ارتباطی میان ما بسته است برای درآوردن حرصش گفتم بله رامین پولدار است او هم همچنان توی قیافه خداحافظی کرد و قطع کرد. از لحنش که خودش را در مقام یک آرتیست حق به جانب می‌دانست به آنهایی که شغل‌شان تجارت است پوزخند بزند و سعی کند به من که با او زندگی میکنم احساس حقارت بدهد اوق زدم، فکر کردم واقعا کی از شر این آدم‌ها خلاص می‌شوم؟
همه‌شان اولش توی رودربایستی قرارم می‌دهند و دیداری راه می‌اندازند بعد تازه می‌فهمند من مثل باقی ان و گه‌های اطراف‌شان دلیلی برای تعارف‌های تخمی باهاشان ندارم و اگر دست از پا خطا کنند وحشیانه میروم توی شکم‌شان، اولش یک هفته میروند توی قیافه تا به قول خودشان ادبم کنند و وادارم کنند به معذرت‌خواهی بعد که می‌بینند از این خبرها نیست نفرت‌پراکنی‌ یواشکی‌شان را شروع می‌کنند و وقتی می‌بینند نفرت یواشکی‌شان چقدر برایم واضح است و باز هم بدجنسی‌شان را با انگشت توی چشم‌شان میکنم برای همیشه ازم متنفر می‌شوند. من هم البته درک‌شان میکنم چون عادت کرده‌اند به آدمهایی که برای دوزار معاشرت و یک شب تنها نبودن و چند شب مجانی افتادن تو ویلای فلان‌‌شان تا ابد ریزریز و یواشکی باهاشان لاس بزنند، در واقع کسی مثل من را ندیده‌اند که دنبال هیچ چیزی نباشد. البته هنوز از این پسره کاملا ناامید نشده‌ام، امیدوارم نقاشی نجاتش بدهد و بفهمد با او دشمنی خاصی ندارم صرفا تعارف ندارم و حد و اندازه خودم حسابی دستم است و نمی‌گذارم کسی من را با بقیه اشتباه بگیرد و وقتم را بگیرد بدون این که حتی احساس خوبی از این گذر زمان نصیبم شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر