۲۰ مهر ۱۳۹۷

"ای خواننده ریاکار، همتای من، برادرم"

دیشب که طوفان شد تازه از شهری چند کیلومتر دورتر برگشته بودم و خسته و بدون جان توی خانه‌ی دم کرده‌ با در و پنجره بسته منتظر بودم معجزه‌ای بشود تا  پاهایم یک لحظه جان بگیرند و بلند شوم. می‌خواستم ظرف‌ها را بشورم، میوه‌ها را در یخچال فرو کنم، لباس‎هایم را مرتب کنم و دوش بگیرم و بعد بخوابم، و تمام اینها بدون معجزه امکان‌پذیر نبود. باجو مدام خودش را به درزهای پنجره‌ها می‌سابید و می‌خواست با پنجه‌هایش لایشان را باز کند، فهمیدم بیرون خبری شده، پریدم پنجره را باز کردم و دیدم باد شروع شده، به ده دقیقه نرسید که رعد و برق و باران هم از راه رسیدند و خیالم را راحت کردند که امشب هم تعدادی معجزه‌ شامل حالم می‌شوند. 
توانستم سیگاری بپیچم و بعد از دو روز سیگاری دود کنم چون هر روز با نگاهی به برج بی‌قواره شهر آلودگی هوا را تخمین میزنم و اجازه سیگار کشیدن روزانه برای خودم صادر میکنم. بعد هم زیر رعد و برق نشستم و همه خستگی چهار ساعت در راه بودن با صدای به هم خوردن ابرها از دهانم به بیرون پرتاب شد انگار کسی دستش را توی حلقم کرد و من اوق زدم. بعد توانستم ظرف‌ها را بشورم و دوش بگیرم و حتی چیزی بخورم، از ظهر که رفیقم بهم گفته بود تا اینجا دو ساعت راه است و فهمیدم باید همان لحظه راه بیفتم، نگران نخوردن و سردرد گرفتن بودم. وقتی رسیدم بعد از دو ساعت جلسه درباره کاری که میخواهم آنجا انجام دهم، رفیقم قابلمه بزرگی را از یخچال بیرون آورد و من با کفگیری که فقط با یک‌لایه ته‌دیگ از تهِ دیگ فاصله داشت ته‌مانده‌های لوبیاپلویی که روی ته‌دیگ‌ها نفسش را حبس کرده بود و با چشم‌های بسته منتظر رقم خوردن سرنوشتش بود را کشیدم توی یک بشقاب استیل و همان‌طور سرد و حتی با عجله خوردم تا لگدهای سردردِ گشنگی را گاز بگیرم.
طوفان شدید شد و صدای به هم خوردن درها و پنجره‌های خانه متروکه بغلی که تنها ساکنینش کلاغ‌ها هستند بلند شد، شیپور جنگ بود یا خبر از راه رسیدن اولین باد وحشی. چون بلافاصله بعد از آن شاخه‌ها تابی خوردند، انگار شلاق‌هایشان را توی هوا چرخاندند و به وسط میدان رفتند، همه با هم یک صدا شیهه می‌کشیدند، دزدگیرها و ماشین‌های آتش‌نشانی هم فورا خودشان را رساندند و شهر با همه‌ی درزها و پنجره‌ها و درختان و ماشین‌هایش شروع کرد به نعره زدن. خبری از آدم‌ها نبود، برگ‌ها در هوا می‌چرخیدند و مثل تیرهایی که از کمان‌ها رها شده‌اند  به همه چیز اصابت می‌کردند و با افتخار جای خالی آدم‌ها را در خیابان پر می‌کردند، هم‌چنان هم به پیش می‌رفتند و جایی در انتهای خیابان به توده عظیمی از دیگر برگ‌هایی می‌پیوستند که قبل از آنها این راه را طی کرده بودند.
من هم به نوبه خودم وحشیانه قهقهه می‌زدم و به وضوح می‌دیدم وسط این آشوب به آرامش رسیده‌ام. انگار به پایان داستانی نزدیک می‌شدم که هیچ نمی‌دانستم کی شروع شده و با خودم فکر میکردم اگر امشب بخوابم و فردا بیدار شوم رنگ همه چیز فرق می‌کند، برقی آسمان خانه تاریک‌مان را روشن کرد تا بگوید "بله فرق می‌کند". گربه‌ها از ترس بهم چسبیده بودند و در پی هر قدمم به دنبالم می‌دویدند، هیچ کس و هیچ چیزی آرام و قرار نداشت، ابرها با خشونت به هم می‌خوردند و آسمان را پاره می‌کردند و باران فواره میزد. وسط تمام سر و صداها کارهایی که میخواستم را به انتها رساندم و در آرامش خوابم برد، مطمئن بودم فردا که بیدار شوم همه چیز طوری آرام شده که مسخرگی این همه سر و صدا و زیر و رو شدن چشمم را می‌زند.
صبح بیدار شدم و نیم‌خیز شدم تا مطمئن شوم صبح شده، فورا زدم بیرون و از پله‌های انتهای کوچه که رفتم بالا دیدم نوک کوه‌ها را یک لایه‌ی نازک برفِ نرم مثل لایه‌ای حریر پوشانده، با صدای بلند به اولین برف سلام کردم، همه چیز سر جایش بود و حتی حال اضافی هم این وسط وجود داشت. یادم آمد قرار است معلم سخت‌ترین بچه کانون هم بشوم، کسی که به گفته معلم‌هایش به شدت پرخاشگر و ناسازگار است، چه چیزی برای من بهتر و لذت‌بخش‌تر از این همه ناسازگاری، اگر می‌توانستم تمام وقتم را صرف پیدا کردن کودکان وحشی‌ای بکنم که به زور در این دنیای لجن می‌گنجند و همیشه یک پای‌شان به فرار است هیچ چیز بیشتری نمی‌خواستم.
دیشب پای تلفن به رامین که از مواجه شدنم با این کار ترسیده بودم گفتم واقعا از این کار هیچ ترسی ندارم حتی برای شروعش هیجان‎زده و بیقرارم، احساس میکنم بعد از سالها تحمل آدم‌های بالغ که همه چیزشان از زرنگ‌بازی و ریاکاری‌ تا مهربانیِ حساب‌شده‌ و هم‌جواری خسته‌کننده‌شان افسرده و خسته‌ام کرده حالا این مواجهه با کودکی خشن و ناسازگار که با صداقت توی صورتم فحش می‌دهد و آزادانه به هیچ چیزی توجه نمی‌کند جز همانی که مغزش را مشغول کرده، تمام توان از دست رفته‌ام  که آدم‌‌های ظاهرا سالم و عاقل ریزریز ازم بیرون کشیدند دوباره به خودم بازمی‌گردد. از دیروز مدام توی سرم راه‌هایی برای یاد دادن حروف به بچه‌ی ناسازگار اختراع کردم و مدام فکر کردم چقدر خوب میشد اگر میتوانستم به جای زبان فارسی با او زبان جدیدی اختراع کنم و همان را هردو باهم یاد بگیریم، همین طور در رویای کودک ناسازگار فرو رفته بودم که جکی خودش را به پاهایم رساند دورم چرخید و نوک دماغش را به آستینم مالید.
وقتی وارد پارک شدم برگ‌های پارک در هیئت توده‌هایی نه چندان مرتفع همه جا بودند، انگار بعد از رویای خوشِ آشوب شب قبل از حال رفته بودند و آفتاب هم هر لحظه بیشتر و بیشتر خشک‌شان می‌کرد تا رفته‌رفته حجم‌شان کمتر شود و در نهایت پودر شوند و روی خاک بریزند جوری که انگار هرگز نبوده‌اند. این سعادت که کاری جز هر سال سبز شدن و بعد قهوه‌ای شدن و افتادن و چرخیدن و در خاک فرو رفتن نداشته باشی چشمانم را پر از اشک می‌کرد، واقعا این تصویر آنقدر برایم کامل بود که می‌خواستم خودم را به زور لابه‌لایشان فشار بدهم تا شاید من را هم با خودشان ببرند. همین طور به موازات جکی روی سنگفرش‌های پارک و شوشاها روی شاخه درختان و کلاغ‌ها که از میان‌ ما و شاخه‌ها زیگزاگ پرواز می‌کردند، راه رفتم و خیال زندگی کردن وسط پارک با همراهان هر روزه‌ عزیزم را آنقدر گسترش دادم که وقتی به خودم آمدم و فهمیدم حتی باغبان این باغ آباد هم نیستم از تعجب رعد و برقی از مغزم بیرون پرید و به همه چیز اعتراض کرد و قارچی در ادامه‌اش جلوی پایم ظاهر شد.
دلم نمی‌خواست به خانه برگردم چون مدام یادم می‌آمد رامین، عزیزترین موجودم در این دنیا کنارم نیست و باز هم باید یک روز دیگر را بدون او بگذرانم، اما آن قدر از به یاد آوردن وجود رامین در لذت فرو رفتم و از تماشای تمام کارهایی که طی این دو هفته انجام داد تا داستان کثافت معامله معیوب چهار سال پیشش را به سرانجام برساند کیف کردم که خیالم راحت شد این دوری جزو همان پایان‌بندی داستانیست که دارد تمام می‌شود. بعد به روشنی دیدم تمام عذاب و اضطرابی که این مدت کشیدم نهایتا همان توده برگیست که دیر یا زود جزیی از خاک می‌شود، دلم به حال خودم که اینقدر بیخود درگیر زندگی ناچیز انسانی هستم سوخت چون خوب میدانم این داستان تمام می‌شود بعدی شروع می‌شود، بیماری می‌رود و کلاهبرداران از راه می‌رسند، اینها را دست به سر میکنی دزدان و غارتگران عوضی مثل جوش چرکی بیرون می‌زنند، آنها را خالی میکنی یکهو وضعیت جهان جنگی می‌شود، تا میایی آن را فراموش کنی جسد کودکی به ساحل می‌رسد و تا ابد به مغزت چنگ میزند، درست‌ترین جمله را در این باره هفته پیش گوگول زیر گوشم زمزمه کرد:« همه چیز در این جهانِ شگفت‌انگیز به گونه‌ای چیده شده که اگر فقط کمی درنگ کنی تمام لحظات در اندوه می‌مانی».
 اگر یکی از نمایندگان تمام‌وقت "خوشبختی" اینها را بخواند فورا خودش را موظف می‌داند با طعنه  پاسخی بهم بدهد که البته نشان می‌دهد چقدر درست زده‎ام همان جایی که باید. اما هر چقدر این حاضرجواب‌ها که تمام توانایی‌شان جمع‌آوری سوژه برای پاسخگویی و واکنش است با بدبختی به ارتفاعات صعود کنند یا زحمت گردهمایی با دیگر خوشبختان را بکشند تا تهش بشوند یک عکس و بعدش درباره زیبایی زندگی نطق کنند، من دیگر زیر بار تصویر چرندشان از زیبایی و خوشبختی نمیروم. نمی‌گویم زیبایی‌ای در کار نیست بلکه معتقدم زیبایی چیزی نیست که شما بتوانید به تصویرش بکشید، البته شما آزادید تا ابد با تصاویر مبتذل‌تان از زیبایی و عشق چشمانم را آزار بدهید و خزعبلی درباره "خالی از نفرت بودن" که مغزهای مقلدتان با چشم‌های کاملا بسته از تکرارش سیراب می‌شود را هزارباره توی صورتم تف کنید اما دیگر نمی‌توانید گولم بزنید. شما که با شهوت دنبال خوشبختی می‌گردید و تمام لذت‌تان در گرو خوردن و خوشگذرانی و سکس و گسترش روابط‌تان است نمی‌توانید زیبایی را به من نشان دهید، نهایتا بتوانید زشتی و بدجنسی و نفرت را به نمایش بگذارید که اتفاقا سعادت‌تان در گرو همین کار است چرا که لااقل صادقانه است و چیزیست که بهش احاطه دارید.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر