۱۰ اسفند ۱۳۹۶

گل یخ توی دلم هم جوونه نمی‌کنه دیگه خانم غیبی

چند روز پیش اسنپ خبر کردم و وقتی سر کوچه بود باجو را فرو کردم توی باکسش و زدیم بیرون تا به کیلینیک برویم برای قرص انگل، اسنپ همان سر کوچه سفر را لغو کرد و من و باجو دم در منتظر ماشین بعدی ماندیم، صبح زود بود و شهر هنوز در دست گربه‌ها و پیرزن‌ها بود. چند قدم جلوتر از خانه دقیقا مقابل خانه متروکه‌ای که کلاغ‌ها لبه پنجره‌های باز رها شده‌اش می‌نشینند و توی فضای خالی اتاق‌هایش پرواز می‌کنند و صدای قارقارشان فیلم‌های ترسناک قدیمی را به یادم می‌آورد، گربه نر قهوه‌ای با دندان گردن گربه ماده‌ای را گرفته بود سوارش شده بود و آلتش را حسابی توی گربه سفید جا کرده بود. از دیدن‌شان در این فاصله کم هیجان‌زده شده بودم و حواسم بود که باجو هم دارد با دقت تماشایشان می‌کند، ته باکسش محکم به حوله‌اش چسبیده بود و برخلاف چند دقیقه پیش که مدام سر و صدا میکرد، بی‌صدا فقط به جفت‌گیری‌ای که هیچ فهمی ازش ندارد نگاه می‌کرد. پیرزنی که از کنارمان رد می‌شد هم یک‌هو چشمش افتاد به گربه‌های سوار هم و تخم‌های بادکرده گربه نر که از پشت منظره تماشایی‌ای داشتند، با هیجان خنده‌ای بلند سر داد و گفت عههههههه، ه آخر عه گفتنش از شیب خیابان صعود میکرد و بالا می‌رفت. همان لحظه اسنپ هم رسید اما راننده بی‌خیال حضور من و پیرزن کنارمان توقف کرد و همان جور از پشت فرمان به گربه‌ها خیره ماند و چند لحظه واقعا بی هیچ واکنش و پلک زدنی فقط تماشا کرد، چهارتایی چند لحظه به صحنه جفت‌گیری دو گربه بی‌خیال نگاه کردیم و وقتی سوار شدم راننده هم‌چنان با کنجکاوی و شاید کمی هیزی چشم از گربه‌ها برنداشت، حتی موقع دور زدن هم گردنش به دنبال گربه‌ها بر خلاف جهت ماشین و فرمان می‌چرخید و حتی دلش نمی‌آمد یک لحظه هم به جلو نگاه کند، وقتی از صحنه جفت‌گیری دور می‌شدیم توی آینه نقطه مورد نظر را شناسایی کرد و نگاهش را همان جا فیکس کرد تا آخرین لحظه که دیگر گربه‌ها دیده نمی‌شدند.
وقتی به کیلینیک رسیدیم متوجه دوتا بوته بزرگ گل یخ دم ورودی کیلینیک شدم، حسرت هفته پیش که می‌خواستم فقط یک لحظه از لابه‌لای نرده‌های سازمان آب رد شوم و به بوته لاغر گل یخی که از دور شناسایی‌اش کرده بودم برسم و فقط یک بار دیگر دوباره بو بکشمش شد اشک و توی چشمم جمع شد، سرم را فرو کردم لای بوته‌های چاق اما فقط بوی خودم را حس می‌کردم، خیلی باید زور می‌زدم و تمرکز میکردم تا بویی که خوب می‌شناختمش را وسط آن بوته‌های پرگل شناسایی کنم اما خبری از بویی که می‌شناختم نبود و این باورنکردنی بود. کیلینیک دامپزشکی باجو قبلا توی یک زیرزمین کثافت و تنگ و داغ بود و بعد آن قدر حیوانات را عقیم کردند و دکان‌شان گرفت که حالا نقل مکان کردند به جایی بزرگ که قبلا خانه‌ای زیبا بود. خانه‌ای بزرگ مدل خانه‌های اعیونی دهه هفتاد، پرنور و تو در تو با اتاق‌های فراوان و راه‌پله‌هایی که سه طبقه را با نرده‌های چوبی به هم وصل می‌کردند، استخر وسط حیاط که حالا باغچه شده بود و پاسیوی شیشه‌ای وسط خانه که به جای گل و گلدان دوتا دستگاه نگهداری حیوانات بعد از عمل تویش جا کرده بودند، همه و همه من را شیش هفت ساله توی خانه عمه‌ام تنها و فضول رها میکرد. حرصی شدم، از زندگی‌ای که در این خانه جریان داشت و دویدن‌ها و بازی‌های که لابه‌لای این دیوارها شده بود و من از آن بی‌خبر بودم و به آن راه نداشتم و حالا از رها شدنش و تبدیل شدنش به کیلینیک دامپزشکی که همیشه خوب لجم را درمیاورد.
دختر لاغر و دستپاچه‌ای با سبدی دربسته که مخصوص آوردن حیوانات خیابانی است وارد شد و پریشانی‌اش با معروفیتش در آن کیلینیک فورا به اعتماد به نفس تبدیل شد، خانم ش که خوب از قیافه‌اش فهمیدم از کدام قماش است سبد را گذاشت زمین و گربه‌ای که تازه پیدا کرده بود را با یکی از عناوین تخمی‌ای که مخصوص این بدبخت‌های خیابانی‌ است به منشی معرفی کرد و بوی گندی در فضا پیچید. گربه‌ بدبخت حسابی به خودش ریده بود، از ترس این دیوانه‌ای که لابد به زور از خیابان شکارش کرده بود و تا این دیوانه‌خانه کشیده بودش، بوی غلیظ گه فضای حسابی چسان فیسان شده‌ی کیلینیک را در یک لحظه نوردید و همه جا را گرفت، هیچ چیزی برای من زیباتر از به گه واقعی کشیده شدن آن همه ادا نبود.
دستپاچگی خانم ش این بار با طلبکاری برگشت، نگاهی متوقع و طلبکار به من و زن دیگری که منتظر آمدن دکتر بدقول بودیم انداخت که یعنی "بیایید کمک کنید گه گربه خیابانی را پاک کنم چون من آدمی به شدت حیوان دوست هستم و همه شما وظیفه دارید در این امر خطیر به من کمک کنید"، من هم که استاد به تخمم گرفتن این‌ اداها اتفاقا اخ و پیفی هم از بوی گه گربه که ابدا اذیتم نمیکرد برای درآوردن حرص خانم ش گه‌مال و منشی چیتان کیلینیک کردم و گفتم "از تو خیابون آوردیش؟" با حرص گفت آره گفتم "مریضه؟" این بار با عصبانیتی که دیگر با ژست حیوان‌دوستی‌اش هم پنهان نمی‌شد گفت "حتما مریضه که آوردمش دیگه"، همان لحظه گربه با دست و پای گهی از سبد جهید بیرون و فرار کرد و در یک لحظه توی اتاق‌های تو در توی عمارت اربابی گم شد، قیافه منشی دیدنی شده بود با حرص خودش را کنترل میکرد خانم ش را که معلوم بود خیلی برایشان سودمالی دارد را آزرده نکند و هم زمان از آن همه بو و رد گه کفِ عمارت تازه تجهیز شده داشت دیوانه‌ میشد. زن مهربان و آرام بغل‌دستی پرید گربه‌ی سن و سال دار گهی را از گردن گرفت و به دختر بی‌دست و پا کمک کرد تا کثافت را از سبد تنگ و لجن‌مال پاک کند، تقریبا مطمئن بودم گربه هیچ مرضی ندارد و این خانم ش هم یکی دیگر از آن دیوانه‌هاییست که گربه‌های خیابانی را میاورند عقیم می‌کنند و بعد هم یک تکه از گوششان را می‌برند و رهایشان می‌کنند توی خیابان تا در تنهایی و بی‌دوستی و بی‌جفتی بمیرند و این عوضی‌ هم بتواند به رسالت تخمی و خیالی‌ کمک به حیواناتش غذا بدهد.
بعد از این که نوبت باجو شد دکتر بهم گفت شده چهار کیلو، همان لحظه رگ دستم از فکر این که دست‌کم پنج کیلو بار را این همه حمل کردم گرفت، دکتر گفت خیلی سالم و سرحال است و اصلا هایپراگرسیو نیست و فقط در روز زیاد می‌خوابد که شب‌ها بیدار می‌ماند. خودم خوب می‌دانم مرض باجو چیست، از وقتی رامین رفته من نمی‌توانم قدر رامین به اداهایش توجه کنم و برایش بازی‌های مختلف بسازم و مدام توی خانه بدو بدو دنبالش کنم و با هر میویی بگویم جان و از وسط خواب بدوم دنبال کونش، این است که او هم شب‌ها نمی‌گذارد من بخوابم، کاملا رابطه‌ عادلانه‌ای داریم و من هم اگر شب‌ها دیرتر از ده یازده به رختخواب نروم مشکلی با سر و صدا کردن هفت صبحش ندارم اما گاهی نمی‌توانم طبق برنامه همیشگی‌ام پیش بروم و یک روز در میان خوب و بد میخوابم.
از عمارت بیرون آمدیم، دور و برم را حسابی پاییدم و به رسم دزدی مادربزرگم خم شدم و یک شاخه از بوته گل یخ را جدا کردم. چند روز پیش که از ناکامی و حسرتم برای به دست آوردن گل یخ سازمان آب برای مادرم که توی مبل خانه‌ام ولو شده بود گفتم، او همان‌طور بی‌‌توجه به احساسات من و اشک توی چشم‌هایم از افتخارش در حفظ بوته گل یخ مادربزرگم که ده سال پیش مرده بود گفت، حوصله نداشتم بزنم توی ذوقش اما خیلی خوب می‌دانستم دروغ می‌گوید و گل یخی که حالا توی حیاط خانه‌اش دارد ربطی به گل‌یخ افسانه‌ای مادربزرگم ندارد، همان‌طور که هیچ گل‌یخ دیگری توی این دنیا به آن گنج پنهان ربطی ندارد. 
خوب یادم است که مادربزرگم سال‌های سال انواع و اقسام گل یخ را از در و دیوار و خانه‌های شهر دزدید و قلمه زد و بعد کاشت و در نهایت فقط یک دانه از آنها همانی بود یا شد که او می‌خواست، شاید ده ساله بودم که بلخره "گل‌یخ مامبزرگ شکوفه زد"، این جمله را تا مدت‌ها با هیجان به هرکسی که می‌رسیدم می‌گفتم و هیچ کس نمی‌فهمید چرا آن‌قدر هیجان‌زده و سرخم. خوب یادم است آن روز سرد و بارانی را، وقتی پایم را گذاشتم توی حیاط خانه‌ مامبزرگم، خودش را به سرعت به باغچه مورد نظر رساند، دور گل‌یخش چرخید در حالی که از شدت هیجان و شوق توی آن سرمای زمستان سرخ شده بود و حتی روسری نخی دور گردنش هم می‌خندید شکوفه‌ها را نشانم داد و از خوشی آواز خواند.
سال‌هایی که مادربزرگم زنده بود بوی تند گل‌یخ افسانه‌ای‌اش تمام محله را برمی‌داشت و آدم‌های زیادی برای به دست آوردن یک شاخه‌اش به او التماس می‌کردند، یک روز که یکی از آن آرزو به دل‌ها به مادربزرگم گفت "خانم غیبی توروخدا فقط یک شاخه" مادربزرگم با بی‌میلی که خوب بلد بود پنهانش کند یک شاخه از گل عزیزش جدا کرد و به زن داد و با خنده‌ای که کمی هم بدجنسی تویش بود یواش بهم گفت " خیال میکنن نگه داشتنش مثل بو کردنش راحته".
مطمئنم نه مادرم نه هیچ بشر دیگری لیاقت حفظ گل یخ مادربزرگم با آن بوی بهشتی را نداشت، بعد از مرگش دو سه باری پایم را توی خانه با صفا و زیبایش که دیگر خرابه‌ای ترسناک با بوی مرگ شده بود گذاشتم و بلافاصله گل یخ خشکیده‌ را بررسی کردم و خیالم از مرگ گل راحت شده بود، تا چند سال پیش قبل از عروسی‌ام که مادرم یک شاخه گل یخ برای سفره عقدم با خودش آورد و اصرار داشت "این گل‌یخ مادربزرگته که دوباره جوونه زده"، من اما هرگز باور نکردم گل‌یخ مادربزرگم بدون او حیاتی توی این دنیای کثافت داشته باشد و تمام داستان‌های طولانی‌ام با مادربزرگ و گل‌یخش را به کل فراموش کرده بودم. این شاخه گوزویی هم که با خودم از دم کیلینیک آورده‌ام را اگر بجوم و قورت بدهم شاید ردی ناچیز از آن بوی از دست رفته را دوباره زنده کنم اما احضار دوباره بوهای عزیز و از دست رفته گذشته به نفع هیچ کدام ما نیست خانم غیبی عزیزم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر