هر روز که بیدار میشم به بیست و چهارم که سه تا امتحان تو یک روز دارم فکر میکنم و خیال میکنم بعد بیست و چهارم همه چیز تموم میشه و خوشبخت میشم. به بیستم فکر میکنم که کارم با خبرگزاری تموم میشه، اگه کارم تموم شه لااقل یکی از کارام کم میشه. به بیست و پنجم که هزارتا گزارش کار باید ارائه بدم به محل کارم و صد تا کار دیگه رو تحویل بدم.
هیچ کدوم از این تاریخا نمیرسه و من هر روز صبح افسرده و مضطرب پاچه رامین رو میگیرم و به همه چیش گیر میدم و فکر میکنم اگه تنها باشم کارام بهتر پیش میره. هر روز فکر میکنم بسه دیگه، یه سال شد بیشتر از یه سال که نباید رابطهمو ادامه بدم بعد یاد حرفای دکترم میافتم که گفت باید بمونی چیزایی که خلاف میلت هست رو عوض کنی نه که صورت مسئله رو پاک کنی. چرند میگه، چیزی عوض نمیشه من حتی اگه خودمو راضی کنم که توی همین وضعیت بمونم دوباره یه روزی به این نتیجه میرسم که باید شرایطم رو عوض کنم.
شاید اگه بارون میومد و هوا تمیز میشد، سرما خوردگیم خوب میشد، مشکلم با برادرم حل میشد، خانوادهم از حافظهم پاک میشدن، از این کشور میرفتم یه جای دیگه و همه چیز رو از زیر صفر حتی شروع میکردم انگیزه بیشتری برای ادامه دادن داشتم. اما الان انگیزههام تموم شدن، دیگه حتی داشتن آدمی که دوستم داشته باشه و تحملم کنه راضیم نمیکنه. هیچی راضیم نمیکنه.
هر روز هزارتا جا آرزو میکنم دنیا تموم شه، ماشین از روم رد شه، یه چیز از آسمون بخوره تو سرم و همه چیز تموم شه. اینارو که میگم تهش فکر میکنم باید تاکید کنم داغون نیستم اما کسشره، داغون بودن که فقط گریه کردن و به یه نقطه ثابت خیره موندن نیست. آدم میتونه با برنامه ریزی هر روز صبح به همه کاراش برسه، پولاشو جیرهبندی کنه و برای خریدن تمام چیزایی که لازم داره برنامه بریزه، غذا بپزه و کار خونه رو با دقت انجام بده، مهمونی بره بخنده و خوشحال باشه اما ته همهش دلش بخواد تموم شه، نباشه و خلاص.
هر روز هزارتا جا آرزو میکنم دنیا تموم شه، ماشین از روم رد شه، یه چیز از آسمون بخوره تو سرم و همه چیز تموم شه. اینارو که میگم تهش فکر میکنم باید تاکید کنم داغون نیستم اما کسشره، داغون بودن که فقط گریه کردن و به یه نقطه ثابت خیره موندن نیست. آدم میتونه با برنامه ریزی هر روز صبح به همه کاراش برسه، پولاشو جیرهبندی کنه و برای خریدن تمام چیزایی که لازم داره برنامه بریزه، غذا بپزه و کار خونه رو با دقت انجام بده، مهمونی بره بخنده و خوشحال باشه اما ته همهش دلش بخواد تموم شه، نباشه و خلاص.
چند تا نوشته تو پشت سر هم خوندم و قاطی کردم که کدوم به کدوم بود. فکر می کنم تو انتخاب وبلاگ و پست مناسب همونقدری الان معجزه شد که تو انتخاب داستان مناسب برات معجزه می شه. نه که تاثیری تو حالم ایجاد شده باشه، چون برای من مامان رامینی که شبیه مادربزرگ باشه وجود نداره، منتهاش خوبه، پشت هم می نویسی و من می بینم که حال سه-جهار روز پیش تو رو دارم و خوب قاعدتا می تونم بهتر شم. این خوبه
پاسخ دادنحذف